دست در جیب با پای پیاده

«اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف؟»

نیمروز

همه کار می‌کنند حالا داخل خونه یا بیرون، با حقوق یا بی‌حقوق، برای دیگران یا برای خودشون. اما فکر کنم اشتغال جوری تعریف شده که باید در قبال دریافت مزد مادی باشه. اینا رو گفتم که تکلیف خودم رو با موضوع روشن کنم.

از بچگی توی گوشم خونده بودن که زن باید دستش توی جیب خودش باشه. باید کار کنه و شغل داشته باشه. پس باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشه تا بتونه شغل مناسب پیدا کنه. فکر کنم زیادی اینو در گوشم خونده بودن چون دچار کابوس بیکاری و خونه‌نشینی شده بودم. هروقت که سر کار نمی‌رفتم احساس پوچی و بی‌هدفی و سربار بودن داشتم. حالا گیرم که توی خونه درگیر بزرگ کردن و سر و سامون دادن به دو تا بچه‌ی فسقلی بودم. افسردگی می‌گرفتم و عصبی بودم.

تو رو خدا با بچه‌هاتون این کار رو نکنید. می‌شد از اون لحظات لذت برد و افتخار کرد. به هرحال گذشت. الان برام جا افتاده که باید بلد باشم از موقعیتی که توش هستم لذت ببرم. من نمی‌تونم بیکار باشم. باید فعالیت داشته باشم. مهم نیست صاحب یک شغل باشم یا مشغول تحصیل یا کار دیگه. باید فعال باشم و مشغول. آدمی به کار زنده‌ست. وقتی دیگه کاری برای انجام دادن نداشت می‌میره. زن و مرد هم نداره. به هرچه که قبول داریم هم قرار نیست آدم زجر بکشه تا اسمش بشه شغل. میشه از شغل لذت برد. میشه اونقدر لذت برد که حتی درآمدش هم برات مهم نباشه.

گاهی هم مجبوریم. مجبوریم به انجام کاری. همونطور که بعضی‌ها علیرغم میلشون مجبور به خونه‌نشینی میشن، بعضی هم مجبور به انجام شغلی میشن. کار زیاد، خستگی و نامناسب بودن کاری که می‌کنیم دخلمون رو میاره و نتیجه‌ای که می‌گیریم اگه متناسب با انرژیی که مصرف می‌کنیم نباشه، روز به روز فرسوده‌تر می‌شیم. اونقدر این مسائل واضح جلوی چشمم رژه میرن که دیگه برام فرق نداره زن باشی یا مرد. وقتی مجبوری مجبوری. باشه من زنم ولی نمی‎تونم دنیا رو تقسیم کنم به زن و مرد. دست خودم نیست. آدم‌ها رو وقتی خیلی از نزدیک که ببینی جنسیتشون رو از دست میدن. تو هم توانایی تشخیص جنسیت رو از دست میدی.

من هر وقت سرکاری بودم اگه دوستش نداشتم می‌گفتم خداحافظ و می‌رفتم. به درک که پول توی جیبم نبود. پیاده می‌رفتم. اما وقتی از خونه نشستن و خونه‌داری و بچه‌داری خسته شدم نمی‌شد بگم خداحافظ و برم. کی به بچه‌هاش میگه خداحافظ و میره چون خسته شده،‌ چون دیگه تو خونه موندن رو دوست نداره؟ پس مریض شدم. دوستم سرکار بود. ولی فقط خودش نبود که به درآمدش نیاز داشت. یک خانواده چشمشون به دست اون بود. همسرش بیکار بود و سه تا بچه توی خونه داشت. نمی‌تونست چون کارش رو دوست نداشت بگه خداحافظ و بره. با جیب خالی و پای پیاده. مجبور بود بمونه. اونقدر موند تا مریض شد.

همین.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s