من و خواهرم

«اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف؟»

صبح

من و خواهرم دو فرد کاملا متفاوت هستیم. من از بچگی عاشق عروسک‌بازی و ماشین‌بازی و بازی کردن توی کوچه با بقیه همسن و سال‌هایم بودم. خواهرم هیچوقت هم‌بازی من یا دیگری نشد. اصلا ندیدم حتی یک بار عروسک‌بازی کند، یا با آجرهای پلاستیکی ساختمان بسازد. راستش را بخواهید الان که فکر می‌کنم حتی یادم نمی‌آید بچه که بود چه کار می‌کرد! نوجوان که بودیم من عاشق فرهنگ و هنر و ادبیات بودم. خواهرم به جز درسش به هیچ چیز علاقه خاصی نشان نمی‌داد. من کتاب می‌خواندم، او گاهی فقط رمان عشقی می‌خواند. من فیلم می‌دیدم، او گاهی، فقط اگر تعریف فیلمی را شنیده بود، نگاهش می‌کرد. من نقاشی می‌کشیدم، شعر می‌گفتم، داستان می‌نوشتم. او فقط گاهی به کارهای خانه علاقه نشان می‌داد و به مادرم کمک می‌کرد. به شر و شور جوانی هم که رسیدیم، من دوست پسر داشتم و کلی ماجراجویی، خواهرم بسیار سرد بود و به ماجراهای جوانی اصلا علاقه نشان نمی‌داد. در عوض دیپلم که گرفت و وارد دانشگاه شد، خیلی زود با اولین مرد زندگیش که خواستگارش بود ازدواج کرد، کمتر از یک سال بعد بچه‌دار شد، در همان ماه‌های اول بچه را به مادرم سپرد و بلافاصله سر کار رفت. من از هجده سالگی کار کردم، هم زمان دانشگاه هم رفتم. از بیست و دو سالگی همه مخارج شخصی‌ام را خودم شخصا به عهده گرفتم. اجبار نبود، می‌خواستم مستقل باشم.

به نظر می‌رسید زندگی برای خواهرم خلاصه شده در خانواده، کارهای خانه و درسش و کار که یواش یواش داشت مهمترین رکن زندگیش می‌شد. اما برای من طیف وسیع و رنگارنگی بود از همه کارهای ممکن و ناممکن. من خلاق، باهوش و جسور بودم. خواهرم را فقط با یک کلمه می‌شد توصیف کرد: خانم و باوقار بود. با این اوصاف تصوری که از من می‌شد زنی بود سرکش که آزاد زندگی می‌کرد، حساب پس نمی‌داد و سر نترسی داشت. خواهرم اما زنی بود آرام، مطیع، اهل خانه و زندگی. همه چیز تا اینجا به نظر عادی می‌رسید. یعنی هر دوی ما مطابق با آنچه که از ما انتظار می‌رفت رفتار کرده بودیم، من که ازدواج کردم همه ورق‌ها برگشت. من عشق و علاقه عجیبی به خانه‌داری، آشپزی و بچه‌داری از خودم نشان دادم. بچه که به دنیا آمد در نهایت حیرت خانواده و همسرم، بدون هیچ تاسفی برای مدتی از کار کناره گرفتم و خانه‌نشین شدم. برای من خانه بهشت بود. از همه کارهای مربوط به آن لذت می‌بردم. در کنارش به علائق شخصی خودم هم می‌رسیدم. جمع اضداد شده بودم و بر عکس خواهرم که به جز کار اداره‌اش، یعنی کاری که بیرون خانه انجام می‌داد، از همه کارهای مربوط به خانه متنفر بود. حالا سال‌ها گذشته است. البته من کار می‌کنم و البته هنوز کار خانه را خیلی بیشتر از کار بیرون دوست دارم. خواهرم هم هنوز کار می‌کند. اما می‌گوید بدون اشتغال بیرون از خانه هویتش را از دست می‌دهد.

به نظرم دنیای بیرون نمونه بزرگ‌شده و گسترش‌یافته من و خواهرم باشد. مهم نیست انتخاب شما کدام خواهد بود، مهم نیست اگر اطرافیان از شما و انتخاب‌هایتان برداشت دیگری در ذهن داشته باشند و بخواهند شما را مطابق الگوی ذهنی خودشان تعریف کنند، مهم این است که کاری که می‌کنید نتیجه انتخاب آزاد شما باشد. اگر آزادانه انتخاب کرده باشید، حتی از لگد کردن گل و لای هم لذت خواهید برد. فرقی هم نمی‌کند که آن گل را در حیاط خانه خودتان لگد کرده باشید، یا محوطه شرکتی که در آن کار می‌کنید.

Advertisements