به دو نقش و به دو صورت

«اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف؟»

سپیده‌دم

چند سال پیش وقتی از دیدار خانواده بر‌می‌گشتم به غربت شهری که درونش زندگی می‌کردم، همسفر دختری بودم که به قول خودش مهرم در دلش نشست و بهم پیشنهاد کرد کمک‌دستش توی آموزشگاهی باشم که مشغول به کار بود. این پیشنهاد برام توی اون شرایط سخت تنهایی و بی‌کسی مثل معجزه بود و من با خوشحالی قبول کردم و از هفته بعد کنارش بودم.

سه سال بعدی هرچه که اون دختر از کار بلد بود بی‌چشمداشت بهم یاد داد و در عوضش رییس آموزشگاه که دل‌ خوشی از حضور من نداشت فقط از من بیگاری می‌کشید. وقتی مراسمی داشتیم باید وسایل سنگین رو جابه‌جا می‌کردم، هدیه مراسم رو کادو می‌کردم، چای می‌بردم، آموزشگاه رو تمیز می‌کردم، بچه‌ها رو توالت می‌بردم، دم در می‌ایستادم تا تحویلشون بدم و هزار تا کار ریز و درشت که حتی تا ماه نهم بارداریم هم ادامه داشت و البته تمام این سه سال هیچ حقوقی دریافت نکردم و با این حال خوشحال بودم که قسمت کوچکی از تنهاییم پر شده و مشغول شدم.

دخترم شش ماهه بود که آقای رییس بعد از ساعت کاری من رو به دفترش صدا کرد و با کلی مقدمه‌چینی گفت حالا که توی این چهار سال به تمامی کار رو از خانم فلانی یاد گرفتی من ایشون رو بیرون می‌کنم و شما رو جاش می‌ذارم چون از خودسری‌هاش خسته شدم. حیرت من توی اون لحظه غیر‌قابل بیانه، با ناراحتی جواب دادم که من نمک نمی‌خورم که نمکدون بشکنم و این رفتار شما زشت و زننده‌ست. ایشون که انتظار چنین حرفی رو از من نداشت عملا من رو از آموزشگاهش بیرون انداخت.

کار کردن همیشه برای من نه بار اضافه بود و نه عملی که به  اجبار و بدون علاقه مشغولش باشم و شاید به خاطر همین یک سال و نیم بودن توی خونه من رو به یه آدم افسرده تبدیل کرد و باز همون دختر بود که با معرفی کردن من به آموزشگاه‌های مختلف و حمایتم شرایط کار رو برام فراهم کرد. الان یک سال از برگشتم به محیط کار می‌گذره و هر روز من بیشتر شیفته شغلی که دارم می‌شم و هر روز بیشتر تلاش می‌کنم که پیشرفت کنم و خودم رو بالا بکشم و باید این رو اضافه کنم که حالا با داشتن بچه کوچیک که نیازهاش همراه خودش رشد می‌کنه و بزرگ میشه، حقوقی هم که دریافت می‌کنم دارای اهميت شده، اما همه چیز نیست، مسئله مهم اینه که حس می‌کنم مفیدم، که من هم جایگاهی توی جامعه دارم.

Advertisements