ابزار انتقام

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

بامداد

رابطه منیژه و مرد شش سالی طول کشید. ازدواج نکردند، اما با هم بودند. نه که با هم زندگی کنند، اما نسبت به هم متعهد بودند، یا حداقل منیژه این جور فکر می‌کرد. بعد ناگهان همه چیز عوض شد. ما از لاغر شدن و رنگ‌پریدگی منیژه متوجه شدیم. حرف هم نمی‌زد که بفهمیم چه بر سرش آمده. وقتی گریه‌هایش شروع شد، فهمیدیم مرد خیانت کرده. 

ظاهرا چند ماه قبل مرد بهانه ازدواج آورده بود و گفته بود که اگر قرار به ازدواج نباشد خواهد رفت. منیژه از آن تیپ زن‌هایی نبود که تن به ازدواج بدهد، اما مرد را دوست داشت. پس در میان حیرت همه قبول کرده بود. کار به اینجا که رسید، بهانه‌های عجیب و غریب مرد شروع شد و در نهایت مرد پس زده و رفته بود. خیلی زود فهمیدیم که یک سالی می‌شود که پای زن دیگری در میان است. مرد هم به خیال نه گفتن منیژه بحث ازدواج را پیش کشیده بود تا رابطه را تمام کند. اما جواب نه نگرفته بود.

منیژه سی و شش هفت سالی داشت. بچه نبود، کودن هم نبود، اما نفهمیده بود مرد خیانت می‌کند. گریه می‌کرد و مدام خودش را ملامت می‌کرد. وارد بحث که می‌شدی که اصلا همین بهتر که مردی با این خصوصیات رفت، اشک می‌ریخت که رفتن مرد آزارش نداده است، اعتماد ابلهانه‌اش مایه زجرش شده بود. با وفاداری کورکورانه آن همه سال و نجابت تنش کنار نمی‌آمد. فکر می‌کرد عمرش بر باد رفته و احساس بلاهت می‌کرد.

این وضع ماه‌ها طول کشید. ما منتظر ماندیم تا گریه‌هایش تمام شود و به زندگی عادی برگردد. برگشت، اما برگشتنش عادی نبود. عوض شده بود. چند وقتی لبخند به لب و آرام بود تا یک روز بدون مقدمه نشست رویروی من و صدف که تنها دوستانش بودیم و گفت که حالش از وفاداریش بهم می‌خورد و می‌خواهد با یکی بخوابد. بعد بلافاصله تصحیح کرد یکی نه، چند نفر، می‌خواهد با چند نفر بخوابد. شرایط هم برای خودش تعریف کرده بود. او و مرد همدیگر را نشناسند. شب‌هنگام مرد مستقیما به اتاق خواب منیژه بیاید، کار هم که تمام شد برود. بدون هیچ حرفی، بدون رد و بدل کردن اسم و مشخصات. نور مستقیم هم در کار نباشد، چراغ خواب فقط. این جوری اگر در خیابان هم همدیگر را ببینند نخواهند شناخت… و از ما خواست که کمکش کنیم.

من جا زدم. وحشت‌زده گفتم حالت خوب نیست. نمی‌فهمی، بعدا پشیمان خواهی شد، یقه ما را خواهی گرفت که شما که عقلتان کار می‌کرد چرا مانع نشدید. اما صدف گفت پایه‌ است. گفت کمکش می‌کند و به من تشر زد که اگر کمک نمی‌کنم لااقل سکوت کنم. حالا فکر می‌کنید قرار بود چه کمکی  بکنیم؟ پیدا کردن همخوابه! مردی که با این شرایط بخواهد با زنی بخوابد. من سرسختانه فکر می‌کردم امکان ندارد مردی با این شرایط پیدا کنیم که سرش به تنش بیارزد. اصلا چنین چیزی ممکن نیست… اما بود. صدف آدم‌ها را پیدا کرد.

منیژه با سه نفر به همین شکل آشنا شد. دو تای اول را فقط یک بار دید، اما با سومی که پسر جوانی بود تقریبا بیست و پنج ساله ادامه داد. منیژه هیچوقت اجازه نمی‌داد چراغی روشن بشود. پسر هم هرگز قواعد منیژه را بر هم نمی‌زد، سئوال هم نمی‌کرد. همه چیز در نور کم‌سوی چراغ خواب و سکوت اتاق اتفاق می‌افتاد. با هم جور شده بودند. برای منیژه همه چیز همان بود که می‌خواست. پسر هم احتمالا اوایل بیشتر به حساب اداهای زن گذاشته بود و بدون دردسر و حساب پس دادن، لذتش را می‌برد، اما انگار یواش یواش به زن و رفتارهای غریبش دل بسته بود که نه می‌رفت و نه از ترس از دست دادن رابطه، کنجکاوی می‌کرد. نمی‌دانم، هر چه که بود، این منیژه بود که قول و قرارش را با خودش فراموش کرد و با بی‌قیدی از یک جایی شروع کرد به تعریف داستانش، اول جسته گریخته، بعد کامل. منیژه می‌گفت شبی که داستانش را تمام و کمال تعریف کرد، پسر با صدای گرفته‌ای پرسیده بود: «پس علت این همه تاریکی و سکوت و گمنامی این بود؟ فقط می‌خواستی از تنت انتقام بگیری و من ابزار انتقامت بودم؟ فقط همین؟… به من نگاه کن! فقط همین؟» و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، در سکوت لباس پوشیده بود و رفته بود.

این آخرین ملاقات آنها بود.

Advertisements

2 نظر برای “ابزار انتقام

  1. حكايت منيژه حكايت خيلي از زنهاست. كه دروغ ميشنون و خيانت ميبينن و وقتي كه از هفت خوان شك، انكار، خشم و افسردگي رد ميشن فقط اين فكر ازارشون ميده كه اونهمه اعتماد كوركورانه براي كه بود و چه ارزشي داشت. تجربه منيژه تحربه تلخيه كه دنياي ادم رو زير و رو ميكنه و باور ها رو زير سوال ميبره. هر كس هم بسته به شرايط يكجور واكنش نشون ميده

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.