تاریکی

«نژادپرستی»

سحرگاه

همین چند وقت پیش در کابل، عده‌ای در راهپیمایی جنبش روشنایی کشته شدند. آدم‌های زندگی من اکثرا به این اتفاق واکنشی ساده نشون دادند: اوه، دوباره کابل؟ از نظر اونها توجه به مسئله‌ی کشوری که اکثرا نامش با خون و گلوله عجیبنه، زیاده‌روی و فانتزیه. برای اون‌ها آدم‌هایی در جغرافیای همینقدر نزدیک، تبدیل به عدد شده‌اند.

یادتون هست؟ بیست و چند سال پیش جوک‌های قومیتی از امروز متداول‌تر بود. به یک رشتیه و یک ترکه و یک فلان شهرستانی خیلی می‌خندیدم. اون موقع توی ذهن‌هامون چی می‌گذشت؟ نمی‌دونم. فکر نمی‌کنم برای هیچ یزدی و اصفهانی دلچسب بوده که یکی بهشون انگ خسیس بودن بزنه یا رشتی‌ها از بی‌غیرت خونده شدن و شوخی‌های جنسی پیرامونشون باید رنجیده باشند. وقت اون شوخی‌ها مهم نبود مردم متعلق به کجای ایرانند. دلشون می‌خواست شهرشون پایتخت بشه تا اونها «بچه تهرون» باشند.

دوست عزیزی داشتم که عرب بود و برای یادگیری زبان و مطابق با برنامه تبادل فرهنگی با ایران، راهی تهران شده بود. چند سال ایران زندگی کرد و بعد برگشت کشور خودش و جنگ شد و دوباره مجبور شد به ایران برگرده. این بار رسما از کشورش فرار کرده بود. با یه چمدون و فقط دو هزار دلار پول، اومده بود که زندگیش رو از صفر بسازه. دوره‌ی اول ایران بودنش براش ساده نگذشته بود. دخترا بهش سلام نمی‌کردن چون عرب بود و پسرها به همین دلیل دستش می‌انداختن و این یعنی اکثرا تنها بود مگر وقتی که با دوستان عربش از کشورهای مختلف هم‌کلام می‌شد. اکثرشون آدم‌های خوبی بودند. همگی به شدت در ایران غریب بودند چون یک گناه واحد داشتند: عرب‌زبان بودند. هیچ کدومشون از عربستان نیومده بودند و ریشه‌ی هر کدوم به یه فرهنگ می‌خورد که زبانشون بعدها تحت تسلط اسلام عربی شده بود. اما برای مردمی که در ایران باهاشون در ارتباط بودند، اونها عرب بودند. کسانی که هزار و چهارصد سال پیش تمدن فخیمشون رو نابود کرده بودند پس امروز باید بیشتر و بیشتر با بی‌محلی و تمسخر و غیره هزینه‌ی اون همه تحقیر ازشون ستانده می‌شد.

دوستم بعد از ده سال زندگی در تهران، یک بار در یکی از اتوبان‌ها کنترل ماشینش رو از دست میده: فضای سبز کنار اتوبان رو تازه آبیاری کرده بودند و اتوبان خیس بوده و ماشین سر می‌خوره و کوبیده میشه به اتومبیل جلویی. با یکی از دوستانش تماس می‌گیره و اون سریع خودش رو می‌رسونه و تصادف رو گردن می‌گیره. دوستم هم گواهینامه داشته و هم ماشین بیمه بوده اما نگرانیش این بود که اگر بفهمن عربه براش دردسر مضاعف شه. همین شد که با موج اول مهاجرت سوری‌ها به اروپا از ایران رفت. رفت جایی که جامعه بپذیردش.

تلخی داستان اینجاست که این تحقیر دیگری منجر به قبول قومی برتر از خودمون هم شده. از مرز هم که خارج می‌شیم برامون ایرانی‌های دیگه‌ای به جز خودمون وجود دارند که بد آرایش می‌کنند، بد لباس می‌پوشند و چون با هنجارهای ما همخوانی ندارند نیازمند تحقیرند. اونها در برابر اروپایی‌ها و آمریکایی‌هایی قرار می‌گیرند که به نظرمون اسطوره‌های شیک‌پوشی و مناسب‌زیستی هستند.

این همه حس تحقیر، این همه باور به نژادی برتر و بهتر از کجا میاد؟ نمی‌دونم. فقط گاهی به نظرم میاد وقتی حرف از مهمون‌نوازی ایرانی‌ ها به میون میاد، بیشتر از واقعیت با طنین تخیل در تماسیم. مگر وقتی که مهمونمون سفیدپوست‌تر از ما، چشم‌درشت‌تر از ما و قدبلند‌تر از ما باشه.

Advertisements

2 نظر برای “تاریکی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s