مشکلاتت تو حلقم!

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

بامداد

مشکل من با «صاد» وقتی شروع شد که به طرز اسف‌باری بدبختانه، آن ساعت و آن پنجشنبه روز من تنها کسی بودم که برای اضافه کاری در شرکت مانده بودم. وقتی که داشت از تجدید آرایش توی دستشویی کنار اتاق من برمی‌گشت سر جایش، هوس کرد راه کج کند و کنار من بنشیند. در کمتر از یک ربع من با کلیات تاریخچه زندگی احساسی و جنسی‌اش آشنا شدم و کم‌کم کار کشید به جزئیات. همزمان با سه نفر دوست بود که با دو نفرشان می‌خوابید و طبیعتا که آنها از وجود هم بی‌خبر بودند. تحت تاثیر جو «جذب انرژی مثبت و پذیرای تجارب جدید بودن»، از هر مکان و موقعیتی برای آشنا شدن با موارد جدید استقبال می‌کرد. در یک مسئله‌ای کمی راهکار نشانش دادم و کمی هم همدلی که همه اینها دست کم یک ساعت به طول کشید. کیفم را برداشتم و خداحافظی کردم به این امید که این اولین و آخرین گفتگوی ما خواهد بود، («صاد» کارمند جدید بود و من قدیمی و به طرز معنی‌داری هم از نظر سن و هم سابقه، بینمان فاصله بود) ولی زهی خیال باطل!

جمعه صبح با صدای تلفن بیدار شدم در حالی‌ که به شماره ناآشنا نگاه می‌کردم سعی داشتم صدایم صاف و بی‌خش به نظر برسد (من حتی شماره‌اش را هم ذخیره نکرده بودم!) و از آنجا بود که من، وارد دنیای دراماتیک «صاد» شدم. از قضا راهکار من در مورد آن مسئله خاص، جواب داده بود وهمصحبتی و مشورت با من کلی به مذاق «صاد» خوش آمده بود. از آن به بعد در هر موردی حتما باید با من حرف می‌زد و نظر مرا می‌پرسید و حتما هم راه حل می‌خواست. اوایل برایم جالب بود و سرگرم‌کننده، مسائلش کاملا برایم تازگی داشت و البته که در بعضی مواقع خطرناک ولی سعی می‌کردم تا آنجا که از نظر شخصی دخالت و فضولی به حساب نیاید کمکش کنم. کم‌کم متوجه شدم نه تنها که حرف‌های من را دخالت و فضولی نمی‌بیند بلکه مصرانه خواهان وارد کردن هر چه بیشتر من به حریم خصوصی‌اش است و البته که برای من هم خیلی قائل به رعایت کردن حریم خصوصی نیست. من به هر حال آدم بی‌حاشیه‌ای بودم و داستان‌هایی از نوع داستان‌های هیجان‌انگیز او در زندگیم نداشتم ولی حضور او در زندگی‌ام به معنای از دست دادن خلوت شخصی‌ام بود. تقریبا دیگر وقت آزادی نداشتم، یا پای صحبت های او با تلفن بودم یا در حال مسیج دادن و با توجه به اینکه موقعیت او با دوست‌پسرهایش به سمت وخامت می‌رفت سر و سامان دادن به گریه و زاری و تهدید به خودکشی و انتقام‌گیری هم به سایر وظایف من در قبال او افزوده شد (وظایف قبلی گوش دادن به شرح ماوقع میان آنها و دادن مشاوره از الف تا یای هر موقعیتی بود!)‌

در آن وضعیت رها کردن «صاد» بی‌انصافی به نظر می‌رسید ولی واقعا دیگر نه توان راهنمایی و دلداری دادن داشتم و نه وقت و شروع کردم به کم کردن تماس‌ها. در دسترس نبودم یا اینکه از هر سه چهار تماس و مسیج یکی را به مختصرترین شکل جواب می‌دادم. القصه که من گوش بر زنگ خطر دم گوشم بسته بودم (این میزان از درگیر شدن در زندگی خیلی شخصی دیگری تا آن زمان برایم بی‌سابقه بود) تا اینکه یک شب وسط هفته مادر و پدرم در را به روی دوتا از دوست پسرهای «صاد» باز کردند. در میان حیرت آنها و من، پسرها آمدند داخل و شروع کردند با صدای نسبتا بلند مرا خطاب کردن و نسبت دادن یک سری الفاظ که معنی‌اش بطور کلی همدستی و مشارکت من در بازی دادن آنها توسط «صاد» بود.

تلاش برای صحبت با آنها تنها به بلندتر شدن صدایشان و بدتر شدن الفاظ مورد استفاده‌شان منجر شد. خلاصه که وضعی پیش آمد که داشتیم دست به دامن پلیس می‌شدیم که یادم آمد الان وقتش است یک تماس روی اسپیکری با «صاد» داشته باشم. نتیجه اینکه تا مدت‌ها با احتیاط در مسیر شرکت رفت و آمد می‌کردم و شماره تلفنم را هم عوض کردم. «صاد» از شرکت رفت و من هم پشت دستم را داغ کردم دیگر «اضافه‌کاری» نکنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s