جهان شفاف

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

نیمه‌شب

کاملا مطمئن بودم من و این پسر برای هم ساخته نشده‌ایم. جعبه انگشتر را روی میز گذاشتم و گفتم نه. رنگش پریده بود. فکر می‌کردم بدون هیچ بحثی قبول خواهد کرد، اما صدایش وسط جمله «چرا می‌خواهی بروی» شکست و به هق‌هق منتهی شد. مطمئن بودم نمی‌خواهم ادامه بدهم.

همه چیز از یک ماجرای ساده شروع شد. چند بار بود که توجهم به رنگ موهای پسری که در صف اتوبوسی که سوار می‌شدم می‌ایستاد، جلب شده بود. یک بار دیدمش که جلوی صف ایستاده اما سوار نمی‌شود. نوبت من هم که رسید اشاره کرد که برو، سوار شدم و مثل همیشه صندلی کنار پنجره اتوبوس را انتخاب کردم تا از فشار بدن‌های آدم‌های مریضی که در راهروی میان صندلی‌ها می‌ایستند در امان باشم. تازه همان وقت بود که متوجه شدم که پشت سر من سوار شده و روی صندلی کنار من نشسته. کتابم را از کیفم درآوردم و رویم را برگرداندم و شروع کردم به خواندن. اواسط راه بدون مقدمه گفت چند وقتی هست که شما را نگاه می‌کنم. تقریبا یک ماه، همیشه کتاب می‌خوانید. بی‌میل و بدون انگیزه، انگشتانم را لای صفحات کتابی که در دستم بود قرار دادم، کتاب را بستم و گفتم بله. بدون توجه به بی‌میلی آشکار من برای ادامه گفتگو، گفت حین حرکت کتاب نخوانید چشم‌هایتان خراب می‌شود. می‌خواستم با لحن تندی جوابش را بدهم اما نگاهش آنقدر دوستانه بود که منصرف شدم. باقی راه به گفتگوی تقریبا یک طرفه او در مورد کتاب گذشت و این که او می‌داند نویسنده مورد علاقه من کیست، چون تمام این مدتی که مرا نگاه می‌کرده من کتاب‌های مختلف اثر یک نویسنده را خوانده بودم. ما آن روز بدون دادن هیچ نشان و قرار و وعده‌ای خداحافظی کردیم و من رفتم.

ساعات رفت و آمد من متفاوت بود اما به طرز غریبی هر بار پسر را در ایستگاه اتوبوس می‌دیدم. من به خانه می‌رفتم و او به دانشگاه، من به دانشگاه می‌رفتم و او به خانه. هر بار جلو می‌‌آمد و یا کنار من می‌ایستاد یا از من می‌خواست کنار او بایستم. کم‌کم به این غریبه عادت کردم. یواش‌یواش جواب سئوال‌هایش را دادم. نگران سکوت و کم‌حرفی من نبود. حرف که نه، انگار چهچهه می‌زد و می‌خواند. شاید جلسه سوم یا چهارم بود که اسمم را پرسید. گفتم، اما نپرسیدم اسم او چیست. بدون معطلی گفت من هم فلانی هستم و دستش را به نشانه آشنایی جلو آورد. دست دادم. گفت هیچ کنجکاو نبودید که من را بشناسید؟ گفتم نه، و گفتم که برای شناختن آدم‌ها نیازی به اسم ندارم و اسم فقط یک ابزار توافقی و ارتباطی‌ست. – و نگفتم که اصلا اصرار به ادامه این آشنایی ندارم که برایم مهم باشد اسم او چیست. – پرسید مثلا در ذهن خودتان برای من چه اسمی در نظر گرفته بودید؟ گفتم «گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد» و به موهایش اشاره کردم. دفعه بعد که آمده بود مثل شاگرد زرنگ کلاس گفت کتاب را گرفتم و خواندم و گفت پس تو هم گل من باش. این اولین اشاره عاشقانه پسر به من بود. خودم را نشنیدن زدم و بعد از آن مسیر گفتگو را جوری تنظیم کردم که هرگز به جمله‌ای که بار عاطفی داشته باشد ختم نشود.

چند روز بعد پدرم گفت یکی از اقوام مرا دیده که در اتوبوس با پسر جوانی صحبت می‌کردم. سعی کردم از جواب طفره بروم. پدرم در سکوت نگاه معنی‌داری به من کرد. برای پسر که تعریف کردم گفت چقدر خوب. من با پدرت دوست خواهم شد. جدی نگرفتم. اما یکی از روزها پدرم از سر کار که آمد، به مادرم گفت مهمان داریم. و بعد پسر در مقابل چشمان حیرت‌زده من همراه پدرم وارد خانه شد. خودش را به همین سادگی در دل اهل خانه جا کرد و تا به خودم بیایم رابطه را کاملا جا انداخته بود، خانواده‌ها آشنا شده بودند و بحث به ازدواج کشیده بود. احساس حماقت می‌کردم. به خانواده گفتم نه. پدرم گفت رسم نیست دختر و پسری همین جوری دوست بمانند. گفتم دوستی را هم نمی‎خواهم پس. چندین بار گفته بودم نه اما انگار در بیست سالگی هیچکس نمی‌خواست مرا جدی بگیرد. چون پسر حلقه خرید و آمد و من محکم گفتم نه،  این بار جلوی خانواده خودم و خودش، و گفتم دیگر نمی‌خواهم ببینمش.

سال‌ها گذشته است و هر دوی ما زندگی بدی را جداگانه تجربه کرده‌ایم. بارها دوباره روبروی هم قرار گرفته‌ایم و او هر بار خواسته‌اش را تکرار کرده است، اما من برنگشته‌ام. این نهایت صداقتی بوده که تا امروز مقابل آدمی که گفته دوستم دارد نشان داده‌ام. نه دلم برایش سوخته و نه نگران آنچه که ممکن بود بعد از من به سرش بیاید شده‌ام. هر بار تکرار کرده‌ام آدم‌ها باید کلاه خودشان را بچسبند. آسیب نزنند، آسیب نبینند.

توجه دیگران گاهی حکم سم را پیدا می‌کند. از شما نظرتان را نمی‎پرسند، بدون حد و مرز محبت می‌کنند تا نمک‌گیر شوید و نتوانید به وقتش نه بگویید. مثل دام عنکبوتی‌ که به دست و پای شما می‌پیچد و فلجتان می‌کند. اجازه ندهید آدم‌ها به اسم دلسوزی، حمایت، عشق یا به هر اسم دیگری، به جهان شما وارد شوند و برای شما تصمیم بگیرند. شفاف عمل کنید. محکم بایستید و بگویید نه.

متن را که نوشتم دچار تردید شدم که آیا به موضوعی که ارائه شده مرتبط هست یا نه… نمی‌دانم. موضوع تکلیف آدمی را مشخص می‌کند که می‌خواهد کمک کند، اما من در جایگاه کسی نوشته‌ام که در مقام گیرنده قرار می‌گیرد. اشکالی هم ندارد. این بار این روی سکه را ببینید.

Advertisements

2 نظر برای “جهان شفاف

  1. خیلی خب بود کاش وقنتی بیست ساله بودم یه نفر این را به من یاد داده بود من همیشه نگران لطمه خوردن به احساسات دیگران بودم مادربزرگم میگفت اگه چشم کسی دنبالت باشه خیر نمیبینی

    دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s