ول‌نکن

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

شبانگاه

من آدم خودخواهی هستم. از آن خودخواه‌های لج‌درآر. مثلا هیچ وقت خودم را درگیر مشکلات کسی نمی‌کنم. ولی تا دلتان بخواهد اگر مشکل داشته باشم عالم و آدم باید درگیر مشکلات من بشوند و تا آن مشکل حل نشود و تا تمام نشود ول‌‌کن نیستم.

اصلا باید بگویم من آدم ول‌نکنی هستم. ول‌نکن از آن کلمات من‌درآری‌ست که مخصوص خودم است و در این مواقع هم از آن استفاده می‌کنم. البته بگویم من آدم ول‌نکنی هستم نسبت به آدم‌هایی که ارزش ول‌نکردن داشته باشند. آدم‌های اطرافم که همیشه هم کمکم کرده‌اند، همیشه دستم را گرفته‌اند، در خوشی‌هایم پا به پایم خندیده‌اند و در ناخوشی‌هایم با من گریسته‌اند. من این آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام را ول‌نمی‌کنم. من به هیچ‌وجه ولشان نمی‌کنم. حتی وقتی فریاد می‌زنند دست از سرمن بردار. می‌گویم مگر می‌شود. مگر می‌شود دست از سرکسی برداشت که همیشه کمکت کرده. در خوشی و ناخوشی با تو بوده، هنوز هم نگران توست و هنوز جویای احوال توست. البته این خصیصه‌ی ول‌نکنی‌ام برای اینجور آدم‌ها آزاردهنده است، می‌دانم و با اینکه می‌دانم باز هم ولشان نمی‌کنم. این هم برمی‌گردد به همان خودخواهی مضاعفم.

شاید اگر آنقدر خودخواه نبودم که دیگران را وارد مشکلاتم بکنم و خودم به تنهایی حل‌شان می‌کردم، آن وقت این صلیب را هم از گردنم درمی‌آوردم نفس راحتی می‌کشیدم و آدم‌های اطرافم را (هرکدام را به نوعی) رها می‌کردم تا آن‌ها هم نفس راحتی بکشند. یا شاید اگر من هم مثل آن‌ها در مشکلات دیگران سهیم می‌شدم، در غم و شادی‌شان و بعضی وقت‌ها راهکار هم می‌دادم آن‌وقت احساس نزدیکتری با آن‌ها داشتم، بیشتر درک‌شان می‌کردم و طبیعتا رهایشان می‌کردم.

شاید هم باید تمرین کنم. تمرین اینکه هم مشکلاتم را خودم حل کنم، هم به مشکلات و دغدغه‌های لااقل اطرافیانم فکر کنم، اینطوری هم آنقدر دیگر خودخواه نیستم، هم اطرافیان نفس راحت‌تری خواهند کشید.

Advertisements