یک بام و دو هوا

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

بامداد

بعد از یک رابطه عاشقانه‌ی چند ساله، دمادم ازدواج، مرد به دوستم گفته بود که به طور اتفاقی با خانواده‌ای نیازمند و آبرودار آشنا شده و می‌خواهد علیرغم علاقه قلبی‌اش به دوستم، به عنوان حمایت و کمک و البته ادای دین و اجرای تکلیف دینی‌ با دختر این خانواده ازدواج کند. دوستم هراسان و آشفته‌حال به قصد پیدا کردن دختر به هر جایی که عقلش می‌رسید آدرسش را داشته باشند زنگ زده بود و اعلام کرده بود برای دادن هر نوع کمک مالی به آن خانواده آماده است، به این شرط که ازدواجی صورت نگیرد. عاقبت لابه‌لای تماس‌هایی که گرفته بود، صدایی عصبانی از پشت تلفن به او گفته بود به جای جستجوی دختر مورد نظر، بهتر است یقه نامزدش را بگیرد و شیرفهمش کند که کمک به آدم‌های نیازمند الزاما از راه همخوابگی محقق نمی‌شود و بدون چشم‌داشت هم می‌شود فقط از نظر مالی کمک کرد. بعد تقریبا داد زده بود که خانم به خودت بیا، خوشحال باش که به هم خورده. با این مرد بدبخت می‌شدی.

هرچند نشانی دختر هرگز به دست دوستم نرسید اما او دست از تلاشش برای متقاعد کردن مرد برنداشت و در نهایت تمام التماس‌هایش به اینجا انجامید که مرد گفت حاضرست با هر دو زن هم زمان ازدواج کند و اطمینان خاطر داده بود که به مساوات رفتار خواهد کرد! دوستم دل‌شکسته و افسرده‌حال از بازی کنار کشید و هرگز هم دنبال نکرد که آخر و عاقبت ماجرای مرد و دختر فقیر به کجا ختم شد و از آنجا که تا مدت‌ها هر نوع یادآوری جریانات گذشته منجر می‌شد به تنفرش از خودش بابت ساده‌لوحیش و اطمینان بی‌حد و مرزش به مرد و جای خالی و دردناک اعتمادی که به سادگی بر باد رفته بود، همگی سکوت کردیم و اجازه دادیم زمان زهر اتفاقی که افتاده بود را بشوید و ببرد.

اما چیزی که پس از آن ما را متعجب کرد تغییری بود که در دوستمان و نگاهش به زندگی رخ داد. می‌گفت این همه سال فلان شاعر را تمام و کمال دوست داشتم، فلان خواننده برایم بت بود، فلان سینماگر را نابغه بازیگری می‌دانستم، هیچوقت نمی‌دانستم این آدم‌ها در زندگی شخصیشان چه بلایی سر دیگران آورده بودند، شاید هم می‌دانستم، اما به ابعاد وسیع دردناکش فکر نکرده بودم. نادیده گرفته بودم و رد شده بودم. این آدم‌ها وارد زندگی زن دیگری شده بودند و کاشانه‌اش را به باد داده بودند، یا در مقام مرد، زن و زندگیشان را رها کرده و پی عشق پیرانه‌سری رفته بودند، گاه همسران متعدد داشتند و اغلب فقط با همسر جوان‌تر در محافل خودی نشان می‌دادند. چرا از مرد آینده زندگیم که کشیدم این قدر برایم درد داشت اما وقتی در مورد زندگی هنرمندهای مورد علاقه‌ام می‌شنیدم برام عجیب نبود؟ چرا به رنج زن یا مرد رهاشده فکر نمی‌کردم؟ چرا به بهانه عشق لاپوشانی می‌کردم، چرا یک بام و دو هوا داشتم؟

و البته حتما در نظر خواهید داشت که کار من بازگویی یک اتفاق و توجه دادن به نکته‌ای بود که دوستم به آن رسیده بود، نه قضاوت آدم‌های نام‌برده‌نشده در متن!