مادری کردن برای همه کودکان

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

شبانگاه

داستان مثل اکثر داستان قدیمی‌ها شروع می‌شود: مردی که با داشتن همسری بیمار و چند بچه کوچک، زن دیگری می‌گیرد، زن که نه، دختربچه‌ای از آشنایان که مطمئنا تا پیش از آنکه بنشانندش پای سفره عقد داشته توی کوچه دنبال گربه‌ها می‌دویده یا بازی‌های پسرانه می‌کرده. دختر وقتی رفته خانه شوهر، جای مادر بچه‌هایی بوده که از خودش بزرگتر بودند و با آنها و بچه‌های کوچکتر می‌توانسته بازی کند؛ البته تا وقتی که شوهرش بیاید. زن اول به او یاد داده چه طور برنج دم کند، چطور خورش بار بگذارد و چه طور چای مورد علاقه شوهر را بریزد و ببرد. وقتی بازیشان زیاد طول می‌کشیده می‌آمده از دم در صدایش می‌کرده که «بیا برنج را بکش الان آقا می‌آید.» یا «من برنج را کشیدم، حواست باشد لو ندهی.» و دختر کنار او بزرگ می‌شده. اولین بار که خون عادت ماهیانه را دیده دویده پیش زن و گفته: «فکر کنم دارم می‌میرم.» و زن دست کشیده روی موهایش و به او توضیح داده چه شده و حتما به او خبر داده که بعد از «پاک شدن» باید منتظر آقا در رختخوابش هم باشد.

چندسال بعد زن مُرد و بچه‌های او به علاوه بچه‌هایی که مرد از زنی قبل از آن زن داشت و بچه‌های خودش ماندند برای دختر، دختر حالا زن زندگی است می‌داند برنج و خورش و چای چه وقت قوام پیدا می‌کنند و مهم‌تر از همه می‌داند محبت کردن به بچه‌های دیگران چه طعمی دارد. چندسال بعد شوهر هم می‌میرد و او بچه‌ها را بزرگ می کند یک پسر و عروسش تصادف می‌کنند و پسر کوچکشان می‌ماند برای او. برای او که عادت کرده مادر همه‌ی بچه‌های جهان باشد. چند سال بعد که من دیدمش نوه‌اش به او می‌گفت «مادر» (و برای هیچکس هم عجیب نبود؛ از بس که جوان بود زن). نوه‌اش همکلاسی برادرم بود و مادرش را می‌ستود.

داستانش را یک شب تا صبح برایمان تعریف کرد. تمام مدت ذهن من حول آن زن دور می‌زد؛ زنی که هرچه باشد اسمش «هوو» بوده و به آن مرد که حتی مردنش هم دلم را خنک نکرده بود. قبل از اینکه بلند شود برود چای بیاورد گفت: «هرچی بلدم؛ از اون خدابیامرز بلدم؛ برام مادری کرد. من برا بچه‌هاش نتونستم جاشو پر کنم. «(گمانم بچه‌ای که بزرگ کرده بود نوه همان زن بود) و در مورد مرد می‌گفت: «چی کار می‌کرد؟ یه مرد نابلد با یه زن مریض و چند تا بجه‌ی قد و نیم قد.»… دلم می‌خواست بغلش کنم.

این تنها خاطره خوب من از کسانی است که ازدواج مجدد (همزمان داشتن دو همسر) داشته‌اند؛ که البته این هم دخلی به مرد ندارد. روابط بین آن دو زن بوده که شگفت‌انگیزش کرده. در باقی موارد هیچوقت به ارتباط موازی حق نمی‎دهم. مردی یا زنی که نتواند نقطه پایان یک رابطه را بگذارد و بعد برود سراغ بعدی به چه دردی می‌خورد؟ یا بدتر از آن اگر آنقدر تنوع‌طلب است که دو نفر را همزمان می‌خواهد؟ شاید برای خودش توجیهاتی داشته باشد اما من ترجیح می‌دهم ندانم.

2 نظر برای “مادری کردن برای همه کودکان

  1. خوبه که در سن کم/ بچگی زن دوم شده بوده. با ذهن و دید بچگانه زندگی رو میگذرونده.

    لایک

  2. دقیقاً خوبی اش این بوده که خودش هم قاطی همون بچه ها بزرگ شد و بعدا هم یاد گرفت بچه های دیگه رو مثل خودش قاطی بچه های خودش بزرگ کنه.
    ممنون که میخونید 🙂

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.