تمثال منهدم‌شده‌ی احترام

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نیمه‌شب

جناب سرهنگ سه تا خانه داشت، خانه «مامان سین» شمال شرق، خانه «نون خانم» شمال غرب و خانه «میم جون» در یکی از شهرهای توریستی. ما با مامان سین نسبت فامیلی دوری داشتیم ولی بخاطر همسن بودن با نوه‌هایش، کلی با هم رفت و آمد می‌کردیم. جناب سرهنگ پسر دایی مامان سین بود و بنا به ملاحظات فامیلی از بچگی نامزد هم تلقی می‌شدند. در عنفوان جوانی و وقتی هنوز خیلی هر را از بر تشخیص نمی‌داد سین را به همسریش درآوردند و راهی دانشکده افسری کردندش. سین نوجوان سنتی و محجبه، همسری بسیار باوقار و با کمالات از آب درآمد و در همان ابتدا هم یک دختر و یک پسر به او هدیه کرد. همه چیز به نظر کامل و بی‌نقص می‌آمد الا اینکه پدر جوان الان افسری جذاب و امروزی شده بود و باید در محافل رسمی همراه همسر حضور می‌یافت. شوربختانه (واقعا مطمئن نیستم برای کدامشان)، سین تمایلی به حضور بی‌حجاب دوش به دوش همسر جوان و نظامی‌اش نداشت و اصولا برای چنین امری تربیت نشده بود. از طرفی پدر و برادران سرشناس و فوق‌سنتی‌اش اجازه حضور ناموسشان (بله، علی‌رغم همسری و داشتن دو بچه سین کماکان ناموس خانواده بود) را با «آن وضع فجیع» در آن محافل پرگناه نمی‌دادند.

افسر جوان خودش هم تمایلی به تغییر دادن سین نداشت، سین مادر بچه‌ها و ناموس دو فامیل قدیمی و سنتی بود. نون دختر خانم جوان و زیبا و امروزی کسی بود که کاملا مناسب همراهی افسر جوان بود. از خانواده‌ای بوروکرات که در دوره جدید به الاف و اولوفی رسیده بودند و وصلت با یک خانواده قدیمی بسیار برایشان «لازم» به نظر می‌رسید. افسر جوان در یکی از دورهمی‌های اداری با آنها آشنا شد و البته که به سرعت جرقه یک عشق آتشین بین او و نون زده شد. به غیر از گدازه‌های اشتیاق، هر دو طرف منافع هم را تامین می‌کردند و فقط یک «اشکال» کوچک آن وسط توی ذوق می‌زد و آن هم متاهل و پدر بودن داماد برازنده بود. خانواده افسر جوان تمایلی به پذیرفتن دختر بی‌حجاب یک خانواده تازه به دوران رسیده فکل کراواتی را نداشتند و فامیل بودن با سین هم حساسیت موضوع را بیشتر می‌کرد، نون هم علی‌رغم تمایل فراوانش به این وصلت، خیلی راضی به هوو داشتن نبود.  به نظر می‌رسید فقط نظر سین این وسط برای کسی مهم نیست. سین ساکت و آرام به وظایف مادری و همسری (که این اواخر اصلا مورد درخواست نبود) و خانمی آن خانه درندشت در مرکز شهر می‌رسید.

افسر جوان با همه هیاهو و جنجال‌ها با نون ازدواج کرد، خانه بزرگ را تبدیل به دو خانه کوچک‌تر کرد، وظایف پدری و آقایی به یکی دو بار در اواسط هفته در خانه سین و وظایف شوهری و اجتماعی به کل شب‌های هفته و بیشتر روزها در خانه نون تقسیم شد. از همان اول سین دعوت به اعلام جنگ و دشمنی را که به شدت از سوی خانواده‌اش توصیه می‌شد رد کرد و به جای آن عروس و داماد را به خانه‌اش به صرف ناهار دعوت کرد و البته که رفتار نون بسیار نامناسب بود. سین ساکت و «خانم‌وار» زندگی می‌کرد و از طرف دیگر ماه عسل به سرعت رو به پایان بود. نون حامله بود و چشم‌های افسر جوان روی زیبارویان دیگر می‌چرخید و البته که وظایف خانوادگی افسر جوان را بیشتر به سمت خانه سین می‌کشاند چون فامیل رغبتی به حضور در خانه نون نداشتند. چند ماه بعد از به دنیا آمدن دخترک نون، دعواهای افسر و نون به حدی بالا گرفت که در یک بعد از ظهر بهاری، نون رفت روی پشت بام و افسر را تهدید کرد که پایین می‌پرد و همانی شد که نباید. سین چندین ماه از نون فلج و دخترک شیرخواره در خانه خودش نگهداری کرد تا اینکه افسر جوان که حالا دیگر جناب سرهنگ شده بود از خر شیطان پایین آمد و نون در هم شکسته را بخشید و برایش پرستار گرفت. دو هوو رابطه احترام‌آمیز ولی دور از هم داشتند با اینکه دخترک نون بیشتر وقت‌ها همراه پدر یا حتی بدون او در خانه سین وقت می‌گذراند. جناب سرهنگ با «خوش شانسی» ذاتیی که داشت به محل جدید ماموریت اعزام شد که در واقع مفری بود برایش تا از انجام وظایف نادلبخواهی که در قبال دو خانواده‌اش داشت راحت شود.

دختر و پسر سین دانشجو شده بودند که خبر رسید صاحب یک برادر شده‌اند. میم جون خانم نه چندان جوانی بود که سابقه یک نامزدی بهم خورده را هم داشت و البته خودش بسیار جنم‌دار و با جربزه، بقالی بزرگی را درآن شهر توریستی نزدیک محل خدمت جناب سرهنگ اداره می‌کرد. ماجرا با سکوت احترام‌آمیز سین و بی‌تفاوتی تحقیرآمیز نون روبرو شد. جناب سرهنگ اما خوشحال و خندان با میم و پسرک زندگی می‌کرد، ماهی یک بار و همچنین برای مناسبت‌های رسمی فامیلی به خانه سین می‌رفت (هنوز آنجا اتاق و تختخوابش بطرز نمادینی وجود داشت) و سالی دو بار عید و اول مهر به نون و دخترک سر می‌زد (طبعا آنجا رختخوابی برایش نداشتند). کم‌کم پای میم و پسرک با توجه به رفتار همیشه پذیرنده و محترم سین به خانه شمال شرق باز شد و آنجا تنها جایی بود که بچه‌های متنوع جناب سرهنگ بطور یکسان محبت می‌دیدند و پذیرایی می‌شدند. میم جون با توجه به خونگرمی ذاتی‌اش راحت جایش را توی خانه مامان سین باز کرد و البته که کسی در این مواقع سراغی از نون خانم نمی‌گرفت. تمام این سال‌ها سین با لبخندی محو به وظایفش پرداخت و محترمانه به انواع بیماری‌ها از قند و گرفتگی عروق قلب تا نارسایی کلیه و عملکرد بد کبد دچار شد. همیشه بابت خانمی‌اش ستایش شد و «حفظ زندگی» اش بارها مثال زده شد. جناب سرهنگ در مهمانی سفر حج سین (که هیچ دخالت مالی و اجرایی در آن نداشت و همه مخارجش را خود سین از پس انداز خانمانه‌اش پرداخت کرده بود) با تفاخر بالای مجلس نشست و میم جون در قسمت زنانه مجلس دایره زد و رقصید.

جناب سرهنگ پز تحصیلات عالیه پسر و دختر سین را می‌داد در حالی که نمی‌دانست برای هر امتحانشان سین چقدر پا به پایشان بیداری کشیده، در مجلس خواستگاری و عروسیشان با یونیفرم و درجاتش بعنوان صاحب مجلس مورد احترام قرار می‌گرفت در حالی که برای هر ثانیه‌اش، سین خون دل‌ها خورده و نگرانی‌ها کشیده بود. مامان سین، نامی که نوه‌ها و ما می‌نامیدیمش، در هفتاد سالگی در نهایت احترام و بزرگی از دنیا رفت، در حالی که مدت‌ها بود نمی‌توانست راه برود، چشمانش تقریبا نابینا شده بودند و تعداد قرص‌هایی که می‌خورد دو رقمی بودند. جناب سرهنگ و میم جون و خانم نون با بچه‌هایشان حاضر بودند، همه از خانم بودن و محترم بودن سین حرف می‌زدند، و هیچکس حواسش به قلبی نبود که در حقیقت سال‌ها پیش از کار افتاده بود.

2 نظر برای “تمثال منهدم‌شده‌ی احترام

  1. بیشتر برای مادر سین متاسفم که همچین بره آرومی را تربیت کرده که دختری را بزرگ کرده که فقط رنج بکشه و خانومی؟؟؟؟ کنه بسوزه و بسازه خدایا یه روزی این فرهنگ اصلاحم میشه یعنی

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.