زن باش حتى اگه كم

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نیمروز

از وقتی یادم میاد بهشون میگفتم خاله، دوتا زن مسن نازنین تو همسایگیمون که من تو عالم بچگی فکر میکردم با هم خواهرن اما بعدها که بزرگ‌تر شدم متوجه شدم که هوو هستند. هوو کوچیکه تپل و خوشگل طبقه بالا زندگی میکرد و هوو بزرگه لاغر و دوست‌داشتنی طبقه پایین. اونطور که از میون صحبتهاشون فهمیدم خاله نرگس خیلی زود شوهر میکنه و بچه‌دار می‌شه، بعد از حاملگی افسردگی میگیره – که البته تا آخر عمر هم ولش نکرد – و شوهرش به همین بهونه طلاقش میده و می‌گه زنم جنی شده و بعد از یه مدت هم میگه دخترشون مرده. خاله زهرا و حاج آقا سال‌ها بود ازدواج کرده بودن و بچه‌دار نمیشدن، خود خاله زهرا هم آستین بالا میزنه و زن دوم رو براش میگیره. همیشه تعریف میکردن انقدر اختلاف سنیشون از هم زیاد بوده که توی مسافرت‌های جورواجور به داخل و خارج کشور، همه فکر میکردن خاله نرگس دخترشونه. خاله زهرا زن بسیار مومن و نماز‌خونی بود و نقطه مقابلش خاله نرگس، اما همیشه مثل در و تخته‌ای میموندن که بهم جوش خوردن و خاله زهرا همیشه هووی کوچیکش رو حتا بیست و پنج سال بعد از فوت حاج آقا تر و خشک میکرد. سال‌های آخر عمرشون که به فاصله کمتر از یک سال بود، خاله زهرا روزی ده دوازده بار از پله‌ها بالا میرفت و صبحونه و نهار و شام خاله نرگس رو می‌داد و بهش می‌رسید، تا بلاخره یه روز صبح بعد از نماز همونجا سر سجاده چشماش رو بست. خاله نرگس هم با حسرت دختر کوچیکش که همیشه ته قلبش ایمان داشت که زنده‌ست سر میکرد و دوری از هووی بزرگش و نه ماه بعد اون هم رفت.

 توی این سال‌ها و از هر قشری و همه مدل از این خاله زهراها و خاله نرگس‌ها کم ندیدم و هیچوقت نتونستم این ارتباط رو هضم کنم. چطور می‌شه مردی این حق رو بدونه که دو سه یا چهار تا زن کنار خودش داشته باشه و زن‌ها یکی بشن سوگولی آقا و یکی مسئول پخت و پز و اون یکی لَله بچه‌ها و … و زن‌ها چطوری تاب میارن این ارتباط رو!؟ اونقدر حقیر؟ تحت هیچ شرایطی قبول این ازدواج برام امکان نداره، حتی اگه بحث دوران قدیم و مثلا شرایط خانواده‌ها رو بذاریم کنار، توی این قرن نمیتونم قبول کنم. چند همسری بودند توهین به زنه، به شخصیت زن و به نیازهاش، اینم یک جور جنایته از نظر من که با هیچ توجیهی قابل قبول نیست.