ازدواج دوم مرد؟ محض رضای خدا نه!

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

پیش از ظهر

استادی داشتیم که قرآن و معارف اسلامی تدریس می‌کرد. او می‌گفت: «خدا زنی را که تمکین همسر نکند، زنی را که از همسرش اطاعت نکند، زنی را که …، زنی را که …، در آتش جهنم می‌سوزاند و شعله‌ور می‌کند.» در حالی که پدرم می‌گفت: «خدا مهربان است، رئوف و بخشنده است. معاذالله کباب‌پز که نیست.» روزی از روزها همین استاد ما در مورد ازدواج دوم مرد بحث به میان آورده گفت: «از زنان عزیز می‌خواهم که به شوهرشان اجازه ازدواج مجدد بدهند. این حق مسلم مردان است.» با این سخنان او نظم کلاس بهم ریخت صدای اعتراض زنان و تعدادی از مردان بلند شد که چه می‌گویید استاد؟ پرسیدم: «اگر شوهر خواهرتان سر خواهر نازنین شما هوو بیاورد چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟» جواب داد: «با زبانی خوش و ساده به او می‌گویم خواهرم نتوانستی. در فن شوهرداری شکست خوردی. با متانت بنشین و بچه‌هایت را بزرگ کن. او نیز حرمت مرا نگه می‌دارد. یا طلاق گرفته و از بچه‌هایش جدا می‌شود و یا ساکت شده و به زندگی با هوو ادامه می‌دهد.» گفتم: «چاره‌ای جز این ندارد.»

روزی مادر یکی از دانش‌آموزانم به دیدارم آمد و پافشاری کرد که می‌خواهد با من تنهایی صحبت کند. با هم به اتاق مربی بهداشت رفتیم و زن با عصبانیت گفت: «شوهر و مادرشوهر … شما دیروز برای خواستگاری خواهرم آمده بودند. خوب شد که مرده را شناختم. گفتم که شما زن و بچه دارید و مادرشوهرت انکار کرد.» گفتم: «این امکان ندارد. مادرشوهر من چنین نمی‌کند. حتما شما اشتباه گرفته‌‌اید. او بیمار است و دیروز با همسرم به بیمارستان رفتند.» زن عکس‌هایی را نشانم داد که مادر و پسر در مجلسی بودند و برای اطمینان خاطر من صدایشان را نیز ضبط کرده بود. پریشان شدم. روزم خراب شد. به خانه که برگشتم صدای سرفه‌های ساختگی مادرشوهر گوشم را سوزاند. سعی کردم کنترلم را از دست ندهم. اما مگر می‌شد. سرانجام اعتراض من و انکار مادر و پسر به آنجا رسید که مادرش گفت: «تو سه سال پیش باختی. پسر من زن عزیزی دارد و فقط به خاطر تنبیه و گوشمالی زنش، به خواستگاری رفتیم. وگرنه قصد ازدواجی در میان نیست.» در هر حال بازنده این زندگی من بودم. او ادعا می‌کرد که زنش خانه مستقل و بچه‌هایی از شوهر مرحومش دارد و نیازی به ناراحتی من نیست. حالا که همه چیز را فهمیده‌ام باید تحمل کنم و بستر را یک روز در میان با هوو قسمت کنم.

می دانید چه بلایی سر روح و روانم آمد؟ من بگویم. ماندم، زیرا جرات جدایی نداشتم. نمی‌توانستم از بچه‌هایم جدا شوم و آنها را دست زن شوهرم بسپارم. ماندم و با درد و غم خودم زندگیم را جهنم کردم. اوایل حسادت کردم. کسی ندید که چه می‌کشم. چگونه شرح دهم که سوختم و خاکستر شدم. او عصرها همچون غذای پس‌مانده و نیمه‌خورده‌ای به خانه می‌آمد. با همان فیس و افاده از من انتظار تمکین هم داشت. به قول مادرش باید آنقدر به او محبت می‌کردم که قید زنش را می‌زد و پیش من باز می‌گشت. من نیز مجبور بودم با گشاده‌رویی او را ببخشم و به خانه‌ام راهش دهم. او حق داشت و حسودی من دیوانگی خودم بود. اگر من با مردی دیگر رابطه داشتم او می‌بخشید؟ البته ماجرا در همین جا ختم نشد. من یک هوو نداشتم. همسرم با زنان متعددی رابطه داشت. او زیرک‌تر از آن بود که دم به تله بدهد. بعد از جدایی از آن زن، زنان را صیغه می‌کرد.

مردی که زن دارد باید به فکر خانواده و بچه هایش باشد. نه سوزاندن دل زن باآوردن هوو به خانه.

1 نظر برای “ازدواج دوم مرد؟ محض رضای خدا نه!

  1. من بیشتر برای اون مادر شوهرتون متاسفم که چه موجودی بوده افتاده بود دنبال بولهوسیهای پسر نامردش چی بگم گاهی فکر میکنم کاش خدا وجود داشته باشه و ادمها سزای بدیهاشون را ببینن این مواقع یادم میافته مطابق دین مبینی که بهم به ارث رسیده اصولن چند همسری گناه نیست که هچ صوابم داره و تو بهشت حوریم بهشون میدن هفتادتا با هم برن حالشوببرن

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.