حضیض

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

سحرگاه

من و گاف همکلاسی بودیم وقتی عمویش فوت کرد. وضع مالی آنها کاملا متوسط بود. خانه‌ای در محله‌ای آبرومند اجاره کرده بودند و گاف با سرویس به دبیرستانی خوب رفت و آمد می‌کرد. پدر گاف پنهانی و طبق سنتی خانوادگی و نانوشته، زن عموی گاف را به عقد خود درآورد. بعد از آن، نمی‌­دانم چه شد که همه چیز زندگی آنها در هم ریخت. گویا پدرش دیگر از عهده اجاره خانه برنمی‌آمد. گاف و خواهر و برادرش آواره‌ی خانه اقوام در شهرهای اطراف شدند. گاف دیگر به آن دبیرستان نیامد و از کنکور جا ماند. ساده‌انگاری است اگر این اتفاق‌ها را ناشی از آن ازدواج دوم بدانیم؛ اما حرف من، حکایت چراغ و خانه و مسجد است، دلیلی که در تایید چند ­­همسری اغلب بیان می‌شود حمایت مالی و سرپرستی زنان بی‌سرپرست است، اما مقوله چندهمسری را از هر سویش بنگری، از دیدگاه من ذلت است.

اگر زن اول باشی، همیشه باید نگران زندگیت باشی تا مبادا بر سرت هوو بیاورند. همیشه باید چشمانت تیزبین باشند به دنبال تار مویی زنانه روی کت شوهرت، و یا سر و وضع بیش از حد مرتب و غیر عادی‌اش در روزی معمولی. شامه‌ات باید تیز باشد دنبال عطری غریبه. گوش‌هایت باید به زنگ باشند دنبال تلفنی ناآشنا. باید همیشه خودت را در هر شرایطی – طبق آموزه‌ها و توصیه‌های اغلب مشاورین سنتی و مدرن! – ترگل و ورگل نگه داری تا مبادا بوی پیازی که سرخ کرده‌ای و یا قورمه‌سبزی‌ای که پخته‌ای، لای موهایت لانه کرده باشد و تو را از چشم بیندازد. باید اختلافات را قورت دهی و چشمت را بر برخی شیطنت‌ها ببندی و خلاصه شتر دیدی، ندیدی! باید آغوشت همیشه گرم و مهربان باشد تا مبادا جایی دیگر محبتی همسرت را از راه به در برد. گویی تو یک الهه زیبایی، مهر و نوازش و یا یک ابر انسان هستی. تازه اینها مربوط به قبل از فاجعه است. اگر فاجعه اتفاق افتاده باشد و باخبر باشی، مجبوری یا فداکاری کنی و تغافل، به خاطر بچه‌ها، خودت، بی‌سرپناهی، حرف مردم و …، یا خودت را کنار بکشی، صحنه را ببوسی و ترک کنی. اگر رفتی، باید از صفر شروع کنی و اگر ماندی، می‌افتی در سراشیبی مسابقه‌ای بی‌معنا و بی‌انتها که پیشاپیش در آن بازنده‌ای. چرا که اغلب رقیب جوان‌تر و زیباتر و طنازتر بوده است. باید همسرت را با کسی تقسیم کنی و مدام بجنگی برای ذره‌ای سهم بیشتر. باید هر روز شیوه­‌های جدید عشوه‌گری را بیاموزی و بیازمایی تا مقبول افتی. باید غیبت‌های چند شب در هفته و یا احیانا کل هفته و ماه و سال پدر را موجه کنی برای بچه‌هایت. باید … باید… باید…

خیلی کم سن و سال بودم که با مادرم به مغازه آشنای خانوادگیمان – آقای ضاد – که لوسترفروشی لوکسی داشت سری زدیم. وقتی از اختلافات پدر و مادرم باخبر شد، سر درددل خودش هم باز شد. بعد از سال‌ها زندگی مشترک و داشتن چندین فرزند، مجددا ازدواج کرده و همسر جوان و بیوه‌ای اختیار کرده بود که پسر نوجوانی هم داشت. می‌گفت ف – همسر تازه‌اش – آنقدر محبت می‌­کرد و احترام می‌گذاشت که پایبندش شدم. بعد از ازدواجمان، حوله را مرتب در سینی فایبرگلاسی می‌گذاشت و برایم دم در حمام می‌­آورد. وقتی دست‌هایم را می‌شستم، خودش با حوله دست‌هایم را خشک می‌­کرد. وقتی وارد اتاق می­‌شدم، به پسرش نهیب می­‌زد که به احترام من درست و مودب بنشیند. می‌گفت تا روزی که ف فوت کرد – گویا بر اثر سرطان – اصلا یاد همسر اول و فرزندانم نبودم. انگار در این مدت مست و مدهوش بودم. می‌گفت و می‌گفت و از حرف‌هایش وحشتی در دلم خانه می­ کرد. وحشت اینکه انگار زندگی قاپیدن فرصت‌ها از چنگ دیگری است و برخی حریفان در این راه چه دلبری­‌ها که نمی­‌کنند.

و اما اگر همسر دوم باشی، از کجا معلوم که آخرین باشی؟ کسی که یک بار قدم در این راه گذاشته، از کجا معلوم که دیگر نگذارد؟ اگر وقتی تازگی‌ات را برایش از دست دادی، تو را ول کند و برگردد سمت زندگی اول و بچه‌هایش چه؟ تا کی می‌توانی بار ساختن زندگی‌ات بر روی یک زندگی دیگر را بر دوش بکشی؟ باید شیوه های مختلفی را به کار بری تا همسرت را هر روز به خانه خودت بکشانی.

اگر مرد باشی و همسر اولت از ازدواج مجددت باخبر نباشد، باید مدام دروغ ببافی. دروغ گفتن، قبل از آن که به دیگران آسیبی بزند یا برملا شود و تو را رسوا کند، به خودت صدمه می­‌زند، به غرورت، به شخصیتت، به شجاعتت. پیش وجدانت سرافکنده‌ای که چرا شجاعت بیان حقیقت را نداری. ذلت یک دروغ و بعد دروغ دیگر و بعد سلسله دروغ‌ها را باید به جان بخری و پیش خودت بشکنی از این همه حقارت. نگران تعقیب و گریز و پشت سرت باشی تا مبادا آنچه پنهان کرده‌ای، از پرده برون افتد. روی نگاه کردن در آینه را نخواهی داشت. باید هر روز و هر لحظه عذاب وجدان داشته باشی، ماستمالی کنی، باج بدهی و وقتی همسر اولت از رازت باخبر شد، شکستنش را ببینی. نگاه شماتت‌بار فرزندان و در و همسایه و بقال سر کوچه را تحمل کنی و دم نزنی و یا باز هم دروغ ببافی و برای دیگران خودت را توجیه کنی. می‌دانم، مطمئنم که اگر بدانی چه حقارتی بر خودت، همسرت و فرزندانت تحمیل می­‌کنی، بی‌شک راه دیگری را برمی­‌گزینی.