من و آرامگاه زنان رقصنده

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

وسط یک بلبشوی تمام عیار در یک مقطعی از زندگی، یک روز که صفحه فیس‌بوک را باز کردم – محض اینکه کاری کرده باشم که یک کم ذهنم را از همه چیز دور کنم – یک پیام دعوت دیدم برای نوشتن در وبلاگ گروهی. همان لحظه اول یک دفعه دیدم یه چیزهایی شروع کرد در ذهنم جرقه زدن و قلقلک شدن. احساس کردم این همان چیزیست که قراره حال این روزای من رو خوب کنه و کمی از فردیت و هویت از دست رفته‌ام رو ترمیم کنه. بی‌اونکه به هیچ چیز دیگه فکر کنم سریع پیام دادم که «هی! منم هستم و خیلی خوشحال خواهم بود که…»

همه چیز خیلی هیجان‌انگیز بود. هر هفته از یک چیز نوشتن، چیزهایی که اغلب ساده نبود و همه چیزت را در یک هفته جلوی چشمت می‌آورد تا بتوانی آخر سر یک نقطه مناسب برای ورود به موضوع پیدا کنی؛ ناشناس نوشتن بین یک عده آدم دیگه که به تو امکان می‌­داد حرفایی را که همیشه برای گفتنشان ملاحظاتی داشتی را راحت بنویسی و از عواقبی مثل قضاوت شدن، انگ خوردن، اتهام خوردن و … در امان باشی؛ اشتیاق آنکه وقتی تو داشتی آنقدر دست و پا میزدی که درباره موضوع هفته بنویسی، بقیه چه کردند (گاهی نتیجه از خودم مایوسم می‌­کرد، گاهی به خودم امیدوار…) خلاصه که رقصی چنین میانه میدان، تجربه‌ای نبود که جای دیگری قبلا کرده باشمش یا شاید دوباره بتوانم داشته باشمش.

مسلما که دوست دارم دوباره از پیله در هم تنیده ام بیرون بیام و رها و بی‌خیال برقصم در این آرامگاه یک‌ساله اما این همه هیجان برای هر هفته من زیادی است، هفته‌­هایی که نمی‌فهمم چطور می­‌آیند و می‌روند و من دارم تلاش می‌کنم به تعریف جدیدی از خودم، معنای زندگی، مرزهای شخصی و هویت‌های چندگانه‌­ام برسم…