ماه: ژوئن 2017

پیمان با جان

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

شامگاه

گمون می‌کنم گروه دوستان و من یکی از غمگین‌ترین طبقات جامعه‌ی در حال گذار ایران باشیم: ما روابط خوب تشکیل می‌دیم. با آدم‌های محترمی آشنا می‌شیم اما بعد روابط یک تا سه سال بعد از تشکیل از هم پاره می‌شن.

تبدیل روابط به هم رو به سادگی میشه توی درس شیمی دبیرستان دید: مفهوم پیچیده‌ی فعال در تعریف حالت گذار. وقتی که حالت اولی از ماده در حال از هم گسستنه و حالت دوم هنوز به کلی تشکیل نشده. در حالت میانی، همه‌ی پیوند‌ها با هم وجود دارند. پیوندهای اولیه‌ی واکنش دهنده‌ها سست میشن و پیوند ثانویه به صورت ابتدایی شکل گرفتن و قدرت هیچ کدوم از اون یکی بیشتر نیست. در این حالت ماده در بیشترین حالت انرژی قرار داره و می‌تونه هم به حالت قبلی برگرده و هم به فراورده‌ها تبدیل شه. این دقیقا همون چیزیه که ما داریم: ما با هم آشنا می‌شیم. روابط پر اهمیت و‌ پر‌ انرژی تشکیل میدیم و بعد روابط در همون اوج فریز میشن تا بعد از زمان کافی به روابط ابتدایی شکسته بشن.

برای ما نام‌گذاری روابطمون سخته.

روابط دنیای ما روابط قشنگی هستن. ما با هم وارد رابطه می‌شیم و زندگی‌هامون، خونه‌هامون و تخت‌هامون رو با هم تقسیم می‌کنیم. تمام تلاشمون اینه که این همراهی با نهایت مساوات همراه باشه. دخترامون بار زندگی خودشون رو می‌کشن و پسرامون در آشپزی و کارهای خونه کمک می‌کنن‌. مساواتی که در زندگی‌های ما هست با عدالت جامعه سازگاری نداره. همینه که وقت رسمی شدن رابطه، دو طرف می‌ترسن. صحبت از حرف هایی میشه که تا پیش از این در بین طرفین نبوده. عباراتی مثل حق طلاق و حق حضانت که کاملا رابطه رو تبدیل به معامله‌ای نابرابر می‌کنه مطرح میشه. این برخورد برای دو طرف ترسناکه: زندگی برابر تا به امروز رو باید با مهریه و حق طلاق سنجید. باید در مورد جهیزیه صحبت کرد. کلماتی که حتی استفاده‌ی عرفیشون رو هم بلد نیستیم.

گمون می‌کنم ما یکی از طبقات امروز ایرانیم که در زندگی بین ازدواج و آشنایی تاب می‌خوریم.

Advertisements

چشم‌ها را باید شست

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

غروب

وقتی یکی از بچه‌های گروه این موضوع رو برای نوشتن ارائه داد، گیج شدم. از نظر من آشنایی آشنایی بود و رابطه رابطه، بین آشنایی و رابطه هم هیچ چیز دیگه‌ای نبود. یعنی خب با یکی دوست می‌شدی و ممکن بود از هم خوشتون بیاد و وارد رابطه بشین که بهتون می‌گفتن دوست دختر دوست پسر و ممکن بود منجر به ازدواج بشه یا نشه. اما دوستمون می‌گفت به جز ازدواج و دوست دختر- دوست پسری و آشنایی، یه اتفاق دیگه هم هست که ما توی فرهنگمون تعریفش نکردیم و ازمون می‌خواست راجع به اون بنویسیم. من اول توی ذهنم پای رابطه جنسی رو وسط کشیدم و گفتم شاید ربطش به بود و نبود این جور قضایا باشه، بعد دیدم هیچ ربطی نداره. بعضیا دوست دختر و دوست پسر نشده کار رو به اتاق خواب می‌کشونن و ممکنه بعد از یه بار با هم بودن همه چیز رو برای همیشه تموم کنن، بعضی هم تا به ازدواج نرسن وارد رابطه جنسی نمی‌شن. پس رابطه جنسی نمی‌تونست این وسط نقش تعیین‌کننده‌ای داشته باشه.

اولین راه‌ حلی که به نظرم رسید پیدا کردن معادل انگلیسی رابطه داشتن و آشنایی بود. بعد از یکی که توی فرهنگ غربی بزرگ شده بود پرسیدم به جز اینا دیگه چی هست. میون کلمه‌هایی که ردیف کرد و معادل‌هایی که من براشون داشتم، یکی بود که نتونستم درست معنیش کنم، ترجمه فرهنگ لغت هم حق مطلب رو نمی‌رسوند. کلمه این بود: Dating، دیت کردن، دوستیابی، که در واقع یه فاصله زمانی بود بین وقتی که رابطه از حالت آشنایی و دوستی صرف خارج می‌شد و شما برای شناختن کسی زمان می‌ذاشتین، اما هنوز تو مرحله‌ای نبودین که مطمئن باشین این شخص همونیه که می‌خواین باهاش بمونین. دومین کاری که کردم پیدا کردن تفاوت Dating و Relationship بود. بازم دست به دامان فرهنگ غربی شدم و در نهایت به تعریفی رسیدم که در فرهنگ ما شناخته شده و بسیار قابل احترام بود: تعهد، توی رابطه ما متعهد بودیم اما توی اون کلمه تعریف‌نشده، Dating تعهدی وجود نداشت. شما می‌تونستین چندین نفر رو طی روزهای هفته ملاقات کنین، باهاشون بیرون برین، غذا بخورین، حتی اگه دلتون خواست رابطه جنسی داشته باشین و تا وقتی که از آدمتون مطمئن نشدین به این روال ادامه بدین. اما به محض اینکه ارتباط حالت جدی‎تری پیدا می‌کرد و به اطمینان نسبی می‌رسید و طرفین با هم قول و قراری می‌ذاشتن، اسمش میشد رابطه، Relationship… اونوقت سایر روابط یا قطع می‌شد یا به سطح یه دوستی ساده تقلیل پیدا می‌کرد، طرفین از نظر جنسی، فکری و احساسی به هم وفادار می‌موندن و هر کاری خارج از این چهارچوب، بدون توافق، اسمش خیانت بود. دقیقا یه چیزی مثل ازدواج، بدون ثبت.

تکلیف من ایرانی با رابطه‌ی توام با تعهد روشن بود، حتی می‌تونستم دوستی ساده بین دختر و پسر رو بفهمم، اما وقتی خواستم دیت کردن رو توی ذهنم جا بندازم به این نتیجه رسیدم این مرحله توی فرهنگ ما مترادف شده با هرز بودن. مثلا میگن فلانی با خیلی‌ها بیرون میره، یا با همه می‌خوابه، یا معلوم نیست بلاخره با کیه… لبه تیز تیغ هم طبق معمول بیشتر طرف زنه، یعنی اگه با همه بیرون رفتن یه پسری تعبیر می‌شد به دون ژوان بودن و باحال بودنش، دختر یا زن قطعا خراب، هرز و فلان‌کاره بود که به یه نفر قناعت نمی‌کرد، و طبعا اگه زنی وارد رابطه‌های این چنینی می‌شد برای فرار از انگ و آزار جامعه مجبور به پنهانکاری بود. بنابراین برخورد جامعه یا سکوت و نادیده گرفتن و سرپوش گذاشتن بود، یا رسوا کردن و از آبرو انداختن و نفی کردن. با این وضعیت چندان هم غریب نبود چرا در برخورد با موضوع گیج شده بودم.

من با این تربیت بزرگ شدم، هیچ تجربه شخصی ازش ندارم. اما اگه دیگرانی هستن که همزمان با چند نفر رابطه داشتن تا بتونن آدم مناسبشون رو بشناسن و اون رو از میون بقیه انتخاب کنن، لطفا بدون دلهره در موردش بنویسن، حتی اگه با همه اونها رابطه جنسی داشتن. به نظرم این باعث می‌شه کلمات و معناها بعد از یه مدتی صیقل پیدا بخورن و با مفهوم درست توی فرهنگ ما جا بیفتن. لطفا نگین نداریم… حتما هست.

حالا دیگه وقتشه ما یه جور دیگه به دنیا نگاه کنیم.

تجربه‌ی نداشته

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

عصر

دوست داشتم زمان دیگه‌ای به دنیا اومده بودم. یا شاید هم باید بگم مکان دیگه‌ای. زمان و مکانی که توش می‌شد راحت آشنا شد. می‌شد اگر خودت تشخیص می‌دادی وارد رابطه شد، و فاصله‌ی بین آشنایی تا رابطه رو هم خودت تعیین می‌کردی. یک عده بودن از خودم هم کوچیک‌تر که من رو مسخره می‌کردن بابت دوست پسر نداشتن تو سن دبیرستان، و بودن عده‌ای که سرزنشم می‌کردن بابت ابرو برداشتن وقتی که دانشجو بودم. با این آدم‌ها آدم تکلیف خودش رو هیچ‌وقت نمی‌دونه. بهرحال بهتر بود که من متعلق به یک گروه و دسته‌ای می‌شدم. یا این وری یا اون وری. ولی من جزو هیچ دسته‌ای نبودم و همین احساس احمق بودن بهم می‌داد.

دانشگاه تموم شده بود که تصمیم گرفتم دوست پسر پیدا کنم. دوست‌های زیادی از جنس پسر داشتم ولی هیچ‌وقت دوست پسر نداشتم. فقط یک بار وارد رابطه‌ای عاشقانه و البته احمقانه شده بودم. دوستی‌ها خیلی کوتاه مدت بود. به هیچ کجا هم ختم نشد. نه رابطه و نه قبل از رابطه. اولین و تنها رابطه‌ی جدی هم که برقرار شد قبل از اینکه حتی به خودمون فرصت شناخت بدیم رسید به ازدواج. اونقدر سریع که حتی خودمون هم مونده بودیم که خب چی شد بالاخره؟ یاد رفیقم میم به خیر که با دوست دیگه‌ای دوست شد. نه وارد رابطه‌ی جدی می‌شدند و نه جدا می‌شدند. سه سال طول کشید و ما رفقا دست به دست هم دادیم تا بالاخره قبول کردند یک کمی جدی‌تر فکر کنن. درسته که بالاخره وارد رابطه‌ای جدی شدند ولی جون همه رو به لب رسوندن.

من توی همچین فضایی رشد کردم و هرچند برای دیگران تفاهم داشتم برای خودم اوضاع جور دیگه‌ای بود. من خودم حتی دورانی به اسم دوران نامزدی هم نداشتم. چون اعتقاد داشتم اگه الان ازدواج نکنیم ممکنه هفته‌ی دیگه من پشیمون بشم. برای همین همیشه این دوران فقط توی داستان‌ها، سریال‌ها و تعریف‌های دوستانم بوده. لمسش نکردم که بتونم بفهممش. که بتونم بگم میشه توی این دوران چه کارها کرد و چه کارها نکرد.

سنگدل

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

بعد از ظهر

برای من شروع ایجاد ارتباط با جنس مخالف درست از بدو ورود به دانشگاه آغاز شد. منظور از ارتباط هم همان حرف زدن و گپ و گفت ساده و معمولی است که در زمان ما خودش تابوی بزرگی برای یک دختر بود. گمان می‌کنم برای آدم‌های نسل من، دانشگاه و محیط آن نقطه عطفی در رشد و شناخت هستی و چیستی ارتباط بین دو جنس مخالف بود. جایی که برای صحبت کردن و شروع یک رابطه نیاز به بافتن آسمان و ریسمان به هم نبودی، جایی که می‌شد بدون ترس و واهمه بنشینی و زوایای پنهان زن بودن خودت را و موجودی به اسم مرد را بهتر بشناسی.

در همین راستا تعداد آدمهایی که برای شروع رابطه ابراز تمایل می‌کردند در همان ترم‌های اول به طرز چشمگیری زیاد بود. من دختری ساده و در عین حال منطقی و کنجکاو بودم و اصراری هم نداشتم حتما با کسی ارتباط داشته باشم. از طرفی تصمیم گرفته بودم که از فرصت پیش‌آمده استفاده کنم و اگر کسی جلو می‌آمد، برای شناختن دست رد به سینه اش نمی‌زدم. گرچه برخی آدم‌ها همان ابتدا از فیلتر من عبور نمی‌کردند و آشنایی در حد همان دیدار اول باقی می‌ماند، ولی با چند نفر تا مراحل پیشرفته‌تری هم جلو رفتم. کلاس‌های خودشناسی و جلسات گروهی مشاوره هم کمک بزرگی بود برای اینکه تشخیص بدهی آیا طرف مقابل ارزشش را دارد یا خیر. در تمام آن مدت از طرف مقابل متهم می‌شدم به سنگدلی و بی‌احساس بودن، واقعیت هم همین بود؛ عاشق سینه‌چاک کسی نبودم و هیچ احساس ویژه‌ای هم به کسی نداشتم. مشاور گفته بود که با ٦٠ – ٧٠ ساعت رفت و آمد با کسی می‌توانی بشناسی‌اش و بیشتر از آن اطلاعات ویژه‌ای به تو نمی‌دهد؛ مگر اینکه سطح روابطت را تغییر بدهی که به هیچ وجه گزینه من نبود.

اعتراف می‌کنم همان دوران با انسانهای فوق‌العاده‌ای آشنا شدم و جنبه‌هایی از شخصیت خودم را شناختم که تا قبل از آن برایم غریبه بودند. ولی یک عیب بزرگ هم داشت، از آنجا که هم زمان آدم‌های مختلفی را دیده بودم احساس خیلی بدی داشتم. با وجود اینکه تعهدی به کسی نداده بودم و به همه هم اعلام کرده بودم که از من توقع رابطه عاطفی نداشته باشند، ولی حس بد همیشه همراهم بود.

امروز که به عقب نگاه می‌کنم تجربه دوران گذار آشنایی تا رابطه برایم شیرین است. از آن حس ناخوشایند آن روزها خبری نیست، شاید چند اصلاحیه کوچک به رفتارم بدهم ولی در نهایت از نتیجه آن به شدت راضی هستم. آشنا شدن‌هایی که منجر به ایجاد یک رابطه پایدار و قوی شد و ثمره آن ازدواج با یکی از همان آدم‌های آن روزها شد که مرا متهم به سنگدلی می‌کرد!

می‌تونم یه سوال ازت بپرسم؟

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

نیمروز

بیشتر از بیست سال پیش، دختر «شاخ» دانشکده ما ازدواج کرد. شاید به خودی خود این جمله از پیش‌پاافتاده‌ترین جملات تاریخ معاصر باشد ولی در واقع در زمان خودش گرد و خاکی به پا کرد که تا مدت‌ها نقل محافل بود. الف دختر قد بلند و خوش‌هیکلی بود، آن هم وقتی که هنوز خوش‌هیکلی مد نبود. با مهارت تمام ضمن رعایت همه مقررات سفت و سخت پوشش و آرایش، خیلی خاص و خوش‌تیپ می‌گشت. در اوج خفقان حاکم بر روابط پسر دختری در دانشگاه، بدون جلب توجه با همه پسرهای هم‌ورودی روابط دوستانه داشت و چندین بار حین سوار شدن به ماشین آنها یا سوار کردن آنها به ماشین خودش در مسیر دانشگاه دیده شده بود.

بعد از اینکه برای فارغ‌التحصیلی یک مهمانی مجلل گرفت و پسر و دخترهای دانشکده‌های دیگر را هم دعوت کرد، بازار شایعات داغ شد. از لباسی که پوشیده بود و غذا و نوشیدنی و رفتار مهمان‌ها بگیر تا رقص دو نفره با فلان پسر و عکس دوتایی با پسر دیگر، همه و همه نشانگانی شد دال بر «دختر خوبی» نبودن الف. تا مدت‌ها همه سعی می‌کردند تصاویر پراکنده‌ای را که از روابط مشکوک او با چندین پسر معروف دانشگاه به طور مبهمی دیده یا شنیده بودند، به عنوان شاهد بر «خراب بودن وضع» الف نقل کنند. عدم حضور الف در دانشکده بعد از آن مهمانی کذایی هم مزید بر علت شده بود. الف بعد از شش ماه برگشت برای تحصیل در دوره فوق‌لیسانس. پسر معروف‌های دانشگاه جایشان را به پسر معروف‌های جدیدتری داده بودند و الف شروع کرد به سوار ماشین آنها شدن یا آنها را سوار ماشین خودش کردن در مسیر دانشگاه.

شایعات وقتی داغ‌تر شدند که کشف شد الف برای درس خواندن به یکی از کافه‌های مرکز خرید معروفی می‌رود، آن هم در ساعات خلوت بعد از ظهر و البته که هیچوقت هم تنها نیست. نکته عصبانی‌کننده این بود که الف به طور مشخص با کس خاصی نبود و همین او را در مظان اتهام «هرز پریدن» قرار می‌داد. وقتی پروژه‌اش را مشترک با یکی از پسرهای معروف برداشت و بعدش خبر ازدواجش پخش شد، همه کنجکاو بودند ببینند داماد کیست و البته داماد از بچه‌های دانشگاه نبود، یک مورد بسیار اکازیون بود و قرار بود برای دکترا الف را ببرد یک کشور دیگر آن ور اقیانوس‌ها. تا مدت‌ها خوراک غیبت در جمع‌های دانشگاه شده بود اینکه چگونه دختر بی‌بند و باری مثل الف با این همه حرف و حدیث پشت سرش عاقبت بخیر می‌شود و چطوری بی‌آبرویی‌هایش را از دید همسر آینده‌اش پنهان کرده.

داماد روز دفاعیه آمد و الف و همکار پسرش را تشویق کرد و در مقابل چشم‌های منتظر وقوع فاجعه جمع، به همه به اصطلاح دوست پسرهای سابق الف معرفی شد و با آنها گرم گرفت. خیلی بعدتر، کسی برای ما بازماندگان دوران ژوراسیک از قول الف نقل قول کرد که هرگز تصورش را هم نمی‌کرده که روابطش با پسرها او را در نظر بقیه هرزه نشان بدهد. او فقط سعی می‌کرده بیشتر از اینکه پسرها را بشناسد، خودش و ذائقه خودش را بشناسد و این را حق بدیهی خودش می‌دانسته، و اینکه به محض جدی شدن هر کدام از روابطش تا به جمله «می‌تونم یه سوال ازت بپرسم» می‌رسیده فورا رابطه را تمام می‌کرده. به نظرش آن سوال نقطه عطفی بوده که می‌توانسته معیار طرف مقابل باشد برای سنجیدن اصل برابری در زندگی. از اینکه تصویر بدی از خودش در ذهن‌ها باقی گذاشته چندان ناراحت نیست، با اذعان به اینکه همه این‌ها منجر شده به اینکه انتخاب درستی داشته باشد.

برزخ

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

پیش از ظهر

از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ماست. من اسم این مرحله را » برزخ» گذاشته‌ام.  به‌مانند برزخ است دیگر، تو نمی‌دانی وارد دوزخ می‌شوی یا وارد بهشت. علاوه بر آن هنوز حسابرسی هم نشده‌ای. نمی‌دانی کفه‌ی ترازوی اعمالت در کدام جهت سنگین‌تر است.

یادم می‌آید دبیرستانی بودم، به آن عشق‌های دختر دبیرستانی‌ها و پسر دبیرستانی‌ها دچار شدم. آن روزها شماره می‌دادند. پسر با کلی شرم و حیا شماره‌اش را داد و من بعد از کلی کاراگاه‌بازی که روزی بشود خانه خلوت باشد و کسی نباشد و بتوانم زنگ بزنم، بالاخره یک روز موفق شدم تماس بگیرم. رابطه‌ی ما از آن روز شروع شد. هر روز تا خانه خالی می‌شد، با هم تلفنی حرف می‌زدیم. بعضی روزها که از خانه نمی‌شد حرف بزنم، سریع می‌رفتم و از باجه تلفن شماره‌اش را می‌گرفتم. که آنجا هم همیشه یکی بود که با سکه به در باجه بزند و تندتر، تندتر راه بیندازد. هر روز دم مدرسه سراغم می‌آمد، آن پس و پشت‌ها خودش را پنهان می‌کرد که فقط من می‌دانستم جایش را، و پشت سرم می‌آمد تا من وارد کوچه‌ی خلوتی شوم، بعد آرام آرام کنارم می‌آمد و کلاسورم را می‌گرفت و شروع به حرف زدن می‌کردیم. شروع به خندیدن. دست هم را گرفتن. نگاه‌ کردن، زل زدن‌…

آن روزها، آن روزهای طلایی، برای من برزخ بود. نمی‌دانستم آخر چه می‌شود. چه بلایی قرار است سر رابطه‌ی ما بیاید. آن رابطه تمام شد. به دلایلی نامعلوم و خنده‌دار. من در برزخ ماندم. چون هنوز نمی‌دانستم بعدش قرار است کجا بروم. سال‌های دبیرستان تمام شد و بعد من به آن روزهای برزخی خندیدم. ولی هیچ‌گاه آن روزهای بین زمین و هوا معلق ماندن، روزهای انتظار و چشم پاییدن و دنبال جای مخفی همیشگی‌اش روبروی دبیرستان گشتن را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم.

روزی که دیگر هیچ‌گاه نیامد هنوز یادم مانده. دلیل نیامدنش را هم هنوز یادم هست، او می‌خواست رابطه‌مان از این مرحله رد شود و وارد مرحله‌ی دیگری شود.
– یعنی چی؟
– یعنی بسه من هی بیام دم در دبیرستانت دنبالت … ما باید بهم نزدیک‌تر بشیم.

نزدیک‌تر در قاموس او سکس بود و در قاموس من گناهی کبیره. من ماندن در همان برزخ را بیشتر دوست داشتم. آن تمنا، آن نیاز، آن تپش‌ها را به یک لذت چند ثانیه‌ای ترجیح می‌دادم. نمی‌دانم، شاید من برزخ را از دوزخ و حتی از بهشت هم بیشتر ستایش می‌کردم که از برزخ عبور نکردم. همان‌جا ماندم. حتی حاضر بودم هر روز با چشم دنبالش بگردم اما وارد دوزخی دیگر نشوم.

دفتر هزار برگ

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

صبح

وقتی جیم برای دیدن خانواده‌اش به ایران آمد، از من درخواست کرد تا ملاقاتی برای آشنایی داشته باشیم و چون با نون در مرحله آشنایی بودم، نپذیرفتم. نمی‌خواستم «موازی‌کاری» کنم. جیم همکلاسی دوره لیسانس بود که برای تحصیلات تکمیلی به کشوری دیگر رفته بود و بعد از مدتی در فیسبوک تقاضای اضافه کردن من به لیست دوستانش را فرستاد و وقتی دیده بودم گویا همکلاسی بوده ایم، پذیرفته بودم؛ با آنکه اصلا در کلاس‌ها و دانشکده ندیده بودمش. این بار گذشت و حدود شش ماه بعد دوباره به ایران آمد و تقاضایش را تکرار کرد و چون دیگر در هیچ رابطه آشنایی نبودم، پذیرفتم و به ملاقاتش رفتم.

هر دو کمی مذهبی بودیم و هدفمان از آشنایی ازدواج بود. در طول مدت آشنایی دوستان نزدیکم که همیشه از روابط من باخبر بودند، من و جیم را «دوست پسر و دوست دختر» می‌نامیدند؛ عنوانی که از آن فراری بودم. من و جیم حتی یکدیگر را با نام کوچک صدا نمی‌کردیم و برای هم آقای فلانی و خانم بهمانی بودیم؛ لمس و گرفتن دست‌ها و رابطه فراتر که جای خود! هدفمان هم دوستی صرف، خوشگذرانی یا … نبود و به طور جدی یکدیگر را «مطالعه» می‌کردیم؛ اصطلاحی که دوستانم را می‌خنداند و به شوخی می‌گفتند: «مگر طرف دور از جانش میمون است که می‌خواهی مطالعه‌اش کنی؟ شما در واقع دوست پسر – دوست ختر هستید.» از من انکار و استدلال و مقایسه و اشاره به تفاوت‌های رابطه‌مان با دوستی و از آنها اصرار و همان مرغ تک پا!

من و جیم آن قدر به هدف رابطه‌مان پایبند بودیم که پای خانواده‌ها را خیلی زود به ماجرا باز کردیم و شروع کردیم به مشاوره رفتن. در طول آن مدت هم اگر به دیدن کسی – دوستی قدیمی از جنس مخالف – می‌رفتم، جیم را در جریان می‌گذاشتم و حتی در جواب سوال آن دوست در مورد وضعیت تاهل تا تجردم، وجود جیم در زندگی‌ام را پنهان نمی‌کردم. از آنچه «موازی‌کاری» می‌نامیدمش متنفر بودم و بر حذر. خط و خطوط من در رابطه آشنایی واضح و پررنگ بود و طبعا از طرف مقابل هم چنین انتظاری داشتم.

من به «مطالعه» عمیقا اعتقاد داشتم و دارم و مشتاقم روزی این اصطلاح و این رویه در فرهنگ ما جایی پیدا کند تا راهی باشد میان سنت صرف و مدرنیته رادیکال، برای آنها که این دو سر طیف را نمی‌پسندند.