ماه: ژوئن 2017

نویسنده محبوبم

«پدوفیلی»

نیمه‌شب

وقتی فهمیدم نویسنده‌ی محبوبم پدوفیل است. اول شوکه شدم بعد خندیدم و بعد تحسینش کردم. در یک مصاحبه وقتی مصاحبه‌کننده از او پرسیده بود که چرا در آخرین رمانش شخصیت اصلی پدوفیل است، با صراحت گفته بود چون خودم پدوفیل هستم.

‎او پدوفیل بود و این را با صراحت گفته بود و در ادامه هم گفته بود اگر این رمان را نمی‌نوشتم، شاید خیلی بیشتر و با شدت بیشتر پدوفیل بودم و حالا بعد از این رمان انگار این ور ذهنم کمی آرام‌تر شده. ور پدوفیلی ذهنش را می‌گفت. می‌گفت که نویسنده می‌نویسد تا از شر گره‌های ذهنی‌اش رها شود. او میل شدیدی به پدوفیلی داشت. اما همیشه خودش را دور نگه‌ داشته بود. همیشه سرکوبش کرده‌ بود تا آن روز که رمانش را نوشته بود و حالا دیگر راحت بود. انگار ور پدوفیلی ذهنش دیگر اذیتش نمی‌کرد.

‎وقتی داشتم روی پایان‌نامه‌ام و روی همین نویسنده کار می‌کردم و وقتی صحبت از پدوفیلی نویسنده شد، استاد راهنمایم کم مانده‌ بود قالب تهی کند. گفتم استاد خود نویسنده اقرار کرده پدوفیل است و خودش گفته که این رمان را بر اساس این دغدغه‌اش نوشته و علاقه‌ای که همیشه به دختربچه‌ها داشته. استاد اما همچنان سر حرف خودش مانده بود و می‌گفت روی قسمت‌های پدوفیلی نباید کار کرد. دلیل این سانسور استاد را نمی‌فهمیدم. چطور می‌شود وجه غالب یک داستان را نادیده گرفت؟

‎پدوفیلی از آن خط قرمزهایی‌ست که هیچ‌کس هیچ‌وقت دوست ندارد به آن نزدیک شود. جسارت می‌خواهد کسی بگوید من پدوفیلم. ‎من هیچ قضاوتی ندارم. نمی‌دانم پدوفیلی خوب است، بد است، بیماری‌ست، نیست و چه و چه… اما به‌نظرم روبه‌رو شدن با آن برای آنهایی که پدوفیل هستند شاید قضیه را کم‌رنگ کند.

‎سال‌ها بعد که دیگر دفاع کرده‌بودم و برای گرفتن مدارکم به دانشگاه رفتم، سراغ استاد راهنمایم را گرفتم. همه اول پچ‌پچ کردند و بعد زیر لب خندیدند. اول فکر کردم فوت کرده. به گمانم شصت و پنج ‌شش سالی داشت. بعد فهمیدم قضیه چیز دیگری‌ست. مدیر آموزش به‌وقت خداحافظی گفت که استاد راهنما را اخراج کردند. من گفتم برای چه؟

‎دلیلش تجاوز به دختر یکی از دانشجوهایش بود. مادری که جایی برای گذاشتن دختربچه‌اش در فصل امتحانات نداشته. دختر را با خود به دانشگاه می‌آورده. استاد برای کمک به مادر پیشنهاد می‌دهد در این فاصله دختربچه بیاید در اتاق او و بقیه‌ی ماجراها… ‎حالا دلیل اصرار بی‌موردش را می‌فهمیدم. احمقانه‌بود. دلم برای مادر و آن دختربچه‌ی بی‌گناه می‌سوخت، اما در دل به استاد می‌خندیدم.

Advertisements