به او می‌سپارم

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

شامگاه

مریضی غیر واگیردار من فکر کردن به مردنم و اتفاقاتی که بعد از آن، چه برای خودم و چه برای بازماندگانم ممکن است رخ بدهد است! بارها این واقعه را تصور کرده‌ام و هر بار برای مردن خودم گریسته‌ام. بارها به سرنوشت بچه‌ها فکر کرده‌ام، به روزی که آن را بعد از نبودن من خواهند گذراند، چه کسی کارهایشان را انجام می‌دهد؟ چه کسی به اندازه من خبر دارد که روتین روزانه‌شان چیست، که هر ساعتی چه چیزی می‌خواهند، که فلان حرفشان نشانه چیست یا فلان عکس‌العملشان را به چه هدفی از خودشان نشان می‌دهند.

اینکه دقیقا بعد از مرگم چطور ممکن است با قضیه کنار بیایند را واقعا نمی‌دانم ولی اذیت‌کننده‌ترین بخش آن برای من این است که اگر ظرف همین چند روز و ماه آینده اتفاق بیفتد، من را در زندگی‌شان هیچ وقت به یاد نخواهند آورد.

کدامیک از ما یادش است که در دو سالگی چه می‌کرده و یا چه چیزی دیده؟ کدامیک از ما آدم‌ها پنج سالگی‌اش را به تمامی یادش است؟ شاید وجود مادر در بچه‌ها حک شده باشد ولی واقعیت تلخ و خشن زندگی این است که همینطور به راه خودش ادامه می‌دهد و می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. آدم‌ها، حتی بهترین‌شان بعد از مدتی فراموش می‌شوند و اگر در کودکی کسی را از دست داده باشیم شاید جز با دیدن عکس‌هایی، آن هم بعد از سال‌ها، خاطرات کمرنگ و محوی در ذهنمان زنده شود.

انسان باید بتواند تهدید‌ها را به فرصت تبدیل کند و فکر مرگ و سرنوشت کودکانم بعد از نبودن من، تهدید بزرگی‌ست که سعی می‌کنم فرصت شود برایم. همین فکرِ فراموش‌شدگی در من می‌شود انگیزه که تا می‌توانم خوب باشم، برای فرزندانم خاطره خوب بسازم، خوشحالشان کنم، به آنها درس بدهم و از همین کودکی و طفولیت مفاهیمی را برایشان جا بیندازم. برایم جهان‌بینی‌شان مهم است، اینکه دنیا را چگونه ببینند، دوست دارم تجربه‌هایم را منتقل کنم، از روزمره‌هایم برایشان در یک وبلاگ مستقل می‌نویسم، وبلاگی که کاملاً خصوصی است و کسی از وجودش اطلاع ندارد و بعداً رو خواهد شد! دقیقاً مخاطبم بچه‌ها هستند، برایشان از دغدغه‌هایم برای بزرگ شدنشان می‌نویسم، از آرزوهایم، از بلاهایی که سرم آورده‌اند، از اذیت‌ها و از شیرین‌کاری‌هایشان.

اما در نهایتِ نهایتِ نهایتِ داستان، جایی که دیگر من نیستم و آنها را تنها، شاید فقط با پدرشان، شاید همراه مادرخوانده جدید یا شاید بدون مادر و پدر، تصور می‌کنم، تنها یک چیز به من آرامش می‌دهد: خدایی که حواسش به همه چیز و همه کس هست.

به او محول می‌کنم و می‌دانم که دغدغه‌های یک مادر برای فرزندانش را بهتر از هر کس دیگری می‌داند و مهربان‌تر، دلسوزتر و توانمندتر از من خواهد بود برای کودکانم.

Advertisements

1 نظر برای “به او می‌سپارم

  1. از نوشته تون خیلی خپشم اومد. اما با اجازه تون یه جسارت کنم؟ به نظرتون بهتر نیست اگر واقعا مشغول نوشتن برای بچه ها هستید، روی کاغذ (دفتر منظورمه) بنویسید؟
    الهی که عمر صد ساله و با عزت و سلامتی داشته باشید. اما خاطرات روی کاغذ دلچسب تر و خوندنی ترند.
    سال های سااااااااال روزگار خوشی با بچه هاتون داشته باشید.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.