خشونت

«خشونت علیه مردان»

از میان نامه‌های رسیده: آبی

اولین تصویر ذهنی همه‌مون از خشونت بدون شک رفتار و برخورد فیزیکی می‌تونه باشه،به همین دلیل هم شنیدن موضوع (خشونت علیه مردان) به نوعی با گوش و ذهن همه‌مون ناآشناست. اما تا اونجا که ذهنم یاری میداد خود منم خاطره‌ای از سیخ داغ و شلاق نداشتم. ولی شنیدن یه جمله و زخمی که بر روح و روان من گذاشت، از هر برخورد فیزیکی خشونت‌بارتر بود.

تابستان ١٣٧٣ بود که دیدمش و متاسفانه تو نوزده سالگی عاشقش شدم. ده سال عاشقانه دوسش داشتم و همه تلاشم رو کردم تا بالاخره به خواسته‌ام رسیدم. تابستان ١٣٨٣ ازدواج کردیم.

«یا علی گفتیم و عشق آغاز شد» این جمله‌ایه که کارت دعوت عروسیمون رو با اون آغاز کردیم به این امید که زندگیمون رو هم با عشق ادامه بدیم. روزها و ماه‌ها گذشت. ولی بعد از یکی دو سال اون عشق تبدیل شد به یه عشق یک‌طرفه و روز به روز این یک‌طرفه بودن بیشتر و بیشتر احساس می‌شد.

شش سال از ازدواجمون گذشته بود و همیشه با حسرت پدرشدن بقیه دوستانم رو نگاه می‌کردم. هر بار یه بهونه واسه فرار از این قضیه داشت. اعتراف می‌کنم حرف‌ها و طعنه‌های اطرافیان ،حساسیت و خواستن من رو چند برابر کرده بود. حس می‌کردم یه جورایی شخصیت و مردانگیم زیرسوال رفته، تا اینکه بالاخره یه شب حرف آخر رو رک بهم زد. در حضور خواهرش «التماسش» کردم که اجازه بده من هم به آرزوم برسم و طعم پدر شدن رو تجربه کنم. در جوابم خیلی خونسرد گفت «من که بچه نمی‌خوام، ولی اگه تو دوس داری می‌تونی از پرورشگاه بیاری. ثواب هم میکنی!»

چندماه بعد هم یه روز صبح که از خونه زدم بیرون و همه چیز عادی بود ظهر که برگشتم با عجیب‌ترین صحنه عمرم مواجه شدم: خونه‌ای کاملا خالی! قسم میخورم ذره‌ای اغراق نمی‌کنم. طوری خونه رو خالی کرده بود که انگار می‌خواهی خونه رو تحویل صاحبخونه بدی. فقط یه گوشه اتاق لباس‌هام رو برام گذاشته بود. هنوز برام معماست که چطور در مدت شش ساعت موفق به جمع کردن اون همه وسیله و مبلمان شده! جالبه که همزمان با ترک خونه و بردن وسایل با یه آقا همخونه شد و جالب‌تر اینکه توی کوچه مادرم هم خونه گرفت.

در طول اون هفت سال زندگی مشترک همه ظلم‌هایی که بهم کرده بود: تظاهر به دوس داشتن، دروغ، تهمت، مظلوم‌نمایی، بازی با آبرو، خیانت، بردن کل وسایل و خالی کردن خونه و انواع رفتارها رو دیدم ولی تحمل کردم و واگذار کردم به خدای خودم و گذشت زمان، از همه چیز گذشتم غیر از همون رفتار برنامه‌ریزی شده و هدف‌داری که باعث شد حس پدر شدن تا الان برای من مثل یه آرزو باقی بمونه. این رو بی‌رحمانه‌ترین خشونت علیه خودم می‌دونم و هرگز نمی‌بخشم.

زمستان ١٣٩١… علی ضربه رو از دوست خورد. از پشت خورد. علی مرد. عشق هم مرد…

پاییز ١٣٩٥، زندگی ادامه دارد…

.

پی‌نوشت:
ما حدود ده ماه بعد از طلاق محضری کماکان با هم زندگی می‌کردیم… من به امید یه روزنه امید و بازگشت به روزهای خوب، اون منتظر برقرار شدن حقوق پدر مرحومش و استقلال مالی

پی‌نوشت بعدی:
حدود پانزده سال از آخرین مطلبی که در وبلاگم نوشتم گذشته… فکر نمی‌کردم باز هم بنویسم، اون هم این مدلی!

این دل‌نوشته رو بذارید به حساب بخشی از یه درددل…

2 نظر برای “خشونت

  1. در روابطی که من شاهد بوده‌ام، تقریبا همیشه، دوست‌های مرد من مورد خشونت روانی خانگی بوده‌اند، و تقریبا همیشه به خاطر شهرت زورگویی مردها و مظلوم بودن زن‌ها، یک – خجالت می‌کشیده‌اند از خودشون دفاع کنند، دو- تکنیک گفت و گو و تبادل نظر با زن‌ها/همسر/پارتنر را بلد نبوده‌اند و خبر نداشته‌اند که می‌شود یاد گرفت (مردها تصور می‌کنند خودبخود باید درک بشوند و وظیفه‌ی همسر و فرزندان است که اون‌ها رو درک کنند، و به متقابل بودن درک، توجه نکرده‌اند)، سه- راه سومی را در رابطه‌ی زورگفتن و زورشنیدن در نظر نگرفته بودند. مورد دومی که با مشاهده‌ی من در رابطه مشکل ایجاد میکنه اینه که دو طرف رابطه، و دیگران، در نظر نمی‌گیرند که خشونت خانگی نسبت به مردها، دقیقا از همون فرهنگی استفاده می‌کنه که خشونت خانگی علیه زن‌ها (یا چهره‌ی مردانه علیه چهره‌ی زنانه)، یعنی هر دو نفر، قربانی بن‌بست قوانین ازدواج و واحد خانواده و تولید مثل هستند، و تا زمانی که قوانین این روابط توضیح داده نشه طبیعتا رفع هم نخواهد شد. به نظر من، در خشونت خانگی نسبت به مردها و زن‌ها، اگر اینطور نگاه کنیم که طرفی که مورد خشونت قرار گرفته، مظلوم، یا خوب، یا معصوم، نیست، بلکه در بن‌بست قرار گرفته و راه‌ برون‌رفت از بن‌بست یاد نگرفته یا در اختیارش گذاشته نشده، بهتر میشه وضعیت‌اش رو بررسی کرد، بعد حل کرد.
    وبلاگ، به موضوعی پرداخته که کمتر بهش توجه شده، اما اگر فقط روی دیگه‌ی سکه رو نشون بده، و دلایل خشونت خانگی علیه زن‌ها، و علیه‌ مردها (چهره‌ی زنانه و چهره‌ی مردانه) را بررسی نکنه، اینطور به نظر می‌رسه که در شرایط اجتماعی، یک جور تلافی انجام شده و مثلا بعضی از مردها دست به خشونت خانگی می‌زنند، و خب در مقابل بعضی از زن‌ها هم دست به خشونت خانگی می‌زنند، پس این به اون در. به نظر من نگاه درست اینه که قوانین اجتماعی شرایط ایجاد میکنه که در رابطه‌ی ازدواج بی‌بروبرگرد یک رابطه‌ی نابرابر و یک ظلم و یک سرکوب و یک خشونت اتفاق می‌افته. اگر این شرایط تغییر کنه امکان این خشونت از بین خواهد رفت.

    دوست داشتن

    1. وبلاگ کار بررسی رو به عهده نمیگیره، همون طور که در هیچ مورد دیگه ای ما در مورد آموزش یا ارائه متنهای آموزشی قدمی برنداشتیم، اما همه جا از کامنت و نامه های وارده و متنهای مهمان (همراه با لینکهای آموزشی) استقبال کردیم. هدف ما نشون دادن طرز فکر حداقل دوازده نفر و ایجاد فضای گفتگو و فراهم کردن زمینه تصمیم گیریه.

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.