سرزمين عجايب

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

شبانگاه

ما یه کتابخونه بزرگ شیشه‌ای داشتیم که همه مدل کتابی توش پیدا می‌شد، از آثار مذهبی بگیر تا رمان‌های فارسی و کلاسیک خارجی. اما متاسفانه همیشه قفل بود. چون بابا مناسب سنمون نمی‌دونست و عوضش هرچند وقت یکبار یه کتاب کودک می‌خرید ولی عطش منو سیراب نمی‌کرد. همیشه توی ذهنم داستان می‌ساختم و بعد روی کاغذ می‌آوردم و تصویرسازی می‌کردم و کناره‌هاش رو منگنه می‌کردم و به بچه‌های فامیل قرض می‌دادم. تابستون سالی که دبستانم رو تموم کردم به بهونه دلتنگی برای دخترعموم که همیشه مثل سگ و گربه بهم می‌پریدیم، کل تعطیلات رو خونه‌شون موندم فقط و فقط برای کتابخونه پر از کتاب عمو و زن‌عموم و البته که همیشه در دسترس بود. اولین کتاب جدی که توی اون سال با سن کمم خوندم، «سیبل» بود و بعد «پر». دنیای من انگار از همون موقع تغییر کرد و تخیلاتم شروع شد، کتاب خوندن و غرق شدن میان صفحاتش برای من راه خلاصی بود از مشکلات ریز و درشت خانوادگی که داشتیم و از همون دوران اختلاف بین من و بابا هم شکل گرفت.

پدر من فوق‌العاده به درس خوندن اهمیت می‌داد و تمام تلاشش رو می‌کرد که من توی تحصیل موفق باشم و هزار و یک مدل کتاب‌های درسی و کمک درسی برام می‌خرید. اما من حتی نیم نگاه هم بهشون نمی‌کردم و فقط روزها رو می‌شمردم که آخر ماه بشه و من با دریافت پول توی جیبیم بتونم کتاب‌های مورد علاقه خودم رو بخرم، بابا برای یک مدت پول ماهیانه‌م رو قطع کرد و باز من راه دیگه‌ای رو پیدا می‌کردم، انگاری هرچه که مانع‌تراشی می‌کرد من حریص‌تر می‌شدم و برای خوندن هرچه بیشتر کتاب‌ها له‌له می‌زدم. بعدتر که بزرگتر و آزادتر شدم باز هم برای شب بیداری‌های من دعوا و مرافعه راه می‌انداخت و حتی گاهی با عصبانیت ساعت سه نصفه شب به اتاقم می‌اومد و کتاب رو از بین دستام می‌کشید و با خودش می‌برد، جمله معروفش زمانی که می‌خواست نصیحتم کنه چنین بود «دخترم، سگ‌ها هفتا جون دارن ولی سگ نگهبان عمرش کوتاهه چون شب‌ها بیداره، ما که آدمیم» و من قاه‌قاه می‌خندیدم.

 الان من یک مادرم، شبی رو بدون خوندن چند صفحه کتاب نمی‌تونم سر کنم و یک کتابخونه بزرگ دارم با یک عالمه کتاب‌های خونده شده تر و تمیز که ارزشمندترین دارایی من هستند، نسبت بهشون وسواس پیدا کردم و اجازه نمی‌دم کسی بهشون دست بزنه چه بخواد قرض بگیره. هر هفته برای دخترم کتاب‌های جورواجور می‌خرم ولی متاسفانه با اون وسواسی که دچارش شدم فقط اجازه داره که خودم براش بخونم. این خیلی بده.

 دوست نادیده‌ای دارم که مثل خودم کتابخون قهاریه، آخر هر فصل که میشه کتاب‌هاش رو به دیگران اهدا می‌کنه تا اونها هم ازش استفاده کنند، چند ماه پیش آدرس من رو گرفت و یک عالمه کتاب‌های کودکی که داشت رو برای فرزندم فرستاد و این فوق‌العاده واسه من ارزشمند و باورنکردنی بود، با خودم گفتم مگه می‌شه؟!

 می‌‌خوام سعی کنم حداقل برای فرزندم شرایط بی‌دغدغه کتاب خوندن رو بدون دعوا فراهم کنم، پدرم یک جور مانع بود و من طور دیگه‌ای، هیچکدوم خوب نیست، من از این سمت بوم افتادم و او از اون سمت.