کتابخانه… برای فروش

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

بعد از ظهر

یکی از لذت‌های من و دخترکم، رفتن به کتاب‌فروشی‌های انقلاب یا شهرکتاب‌ نزدیک خانه‌ و گشتن لای کتاب‌ها و گشت و گذار و پیاده‌روی و یک بغل کتاب خریدن و سرآخر به کافی‌شاپی رفتن و من قهوه‌ی هرروزه‌ام را و او بستنی‌اش را با کلی شوخی و خنده خوردن و برگشتن است.

‎البته این کلیشه‌ای‌ترین تصویر ممکن است. تصویر مادر و دختر شاد و خندانی که دست در دست هم خیابان‌های انقلاب را گز می‌کنند و با نایلونی پر از کتاب و با لبخند پهنی روی صورت به خانه بازمی‌گردند. احتمالاً در هر برنامه‌ی تلوزیونی برای ترویج کتاب‌خوانی این تصویر را هزار و یک بار دیده‌ایم. کلیشه‌ها البته همیشه خسته‌کننده هستند. اما شاید این کلیشه‌ای‌ترین تصویری باشد که هیچ‌گاه من را سیر نمی‌کند و هیچ‌گاه خسته‌ام نمی‌کند. البته شما می‌توانید به این تصویر کلیشه‌ای خوش و خرم و این مادر و دختر شاد و خندان، کلی قصه‌های دیگر هم اضافه کنید. مثلاً دخترک هی نق بزند مادر عصبانی شود و دختر را تنبیه کند و به جای پنج کتاب و یک جعبه مدادشمعی، یک کتاب و یک دفترچه برایش بگیرد. یا دخترک بستنی توت فرنگی‌اش را روی دامن سفیدش بریزد و مادر عصبانی شود و نیشگونی بگیردش.

‎به هر حال قرار مادر و دختر همیشه سر جای خودش هست. همیشه به همان کتاب‌فروشی رفتن و همیشه برای دخترک کتاب خریدن حالا چه یک کتاب چه پنج کتاب. مهم این است کتاب‌هایی باشد که به گروه سنی‌اش بخورد.

‎بچه که بودم، خوره‌ی کتاب بودم. عاشق کتاب خواندن. در خانه‌ی ما تعریفی برای خریدن کتاب وجود نداشت. مادرم هیچ‌گاه دست من را نگرفت که بیا برویم برایت کتاب بخرم. من اما میان‌برهای خودم را داشتم. میان‌برهایم کتابخانه‌ی دایی‌ام بود و برادرم، گرچه همه کتاب‌هایشان تاریخی و مذهبی بود. اما من همه‌ی کتاب‌ها را دو سه باری می‌خواندم. مثلاً یک بچه‌ی یازده ساله چند بار باید «خواجه‌ی تاجدار» را خوانده باشد؟ اصلاً چرا باید چنین کتابی بخواند؟ دلیلش ساده بود: چون در کتابخانه‌ی برادرش بود. یا‌ «فاطمه، فاطمه است.» یا «غربزدگی». بعدها شوهرخواهری اهل شعر هم به خانواده اضافه شد و کتاب‌های اشعار کلاسیک فارسی را هم خواند: مولوی، حافظ، سعدی… و از ابتدا علاقه‌ی وافری به خیام داشت.

‎کتابخانه‌ی دایی بزرگ وقتی داشت برای سفر حج تمتع به مکه می‌رفت برای فروش آگهی خورد. پول کم‌ آورده بود و کتابخانه را می‌خواست بفروشد. یادم می‌آید آگهی را که دیدم: «کتابخانه… برای فروش» آنقدر گریه کردم تا پدرم کتاب و کتابخانه را همه یکجا برایم خرید و پولش را به دایی بزرگه داد تا بگذارد روی بقیه‌ی پولش و با زنش بروند و دور کعبه طواف کنند.

‎حالا کلی کتاب داشتم. دختر بچه‌ی خوشبختی بودم. شب‌ها دور کتابخانه‌ام طواف می‌کردم یکی را برمی‌داشتم و آنقدر می‌خواندم با تپق، بی‌تپق تا چشمانم سنگین می‌شد. «عایشه همسر پیغمبر»، «تاریخ اسلام» و … آنقدر کتاب‌های تاریخی و صدراسلامی خوانده بودم تا تبدیل به یک لائیک شوم.

‎شاید واردترین نقد این باشد که کتا‌ب خواندن من به عنوان یک دختر بچه‌ی کم سن و سال، سیستماتیک نبود. یعنی هیچ کتابی به گروه سنی من نمی‌خورد. من کتاب‌ها را فقط می‌بلعیدم. کتاب‌هایی که باید خیلی بعدتر می‌خواندم را خیلی قبل‌تر خوانده بودم. و برای همین است که این روزها وقتی با دخترم به کتاب‌فروشی می‌روم حتماً به گروه سنی‌اش نگاه می‌کنم. نمی‌خواهم بلایی که سر خودم آمد سر او بیاید. مثلاً دوست ندارم هیچ وقت در سیزده سالگی «مسخ» کافکا را بخواند و در سی سالگی هاکلبری‌فین را.

2 نظر برای “کتابخانه… برای فروش

  1. این بلایی بود که سر همه هم نسلای ما اومد جنگ و صلح , ابله, بینوایان و … در 12_13سالگی هری پاتر در 30 سالگی

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.