هر گردی گردو نیست

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

سحرگاه

نمی‌دونم واقعاً دیگران چه فکری می‌کنن که می‌گن فرهنگ کتابخونی رو باید به بچه منتقل کرد؟ یا اینکه پدر و مادر باید خودشون کتابخون باشن؟ اما من یک فکرهایی برای خودم دارم.

من یک کرم کتاب واقعی بودم. از اونهایی که کتاب رو می‌بلعیدن. البته مستحضر هستید که بلعیدن با جویدن کاملاً متفاوته. مخصوصاً در امر کتابخوانی. در سنین راهنمایی و دبیرستان تمام رمان‌هایی که برای بزرگسالان وجود داشت خونده بودم. پدر و مادرم کتابخوان بودند. هنوز هم هستند. نه فقط که رمان بلکه خیلی کتاب‌های دیگه رو هم می‌خوندن. اما من به مرور که بزرگ‌تر شدم، هم کتاب خوندنم کم شد هم کتاب‌هایی که میخوندم به رده‌ی سنی پایین‌تری سقوط کرد. علاوه بر این غیر رمان حاضر نبوده و نیستم هیچ کتاب دیگه‌‌ای رو بخونم.

برادرانم اما هیچ کدوم کتابخون نشدن. کسی هم زورشون نکرد. کسی به زور اعتقادی نداشت. وقتی بچه‌دار شدم فکر کردم من و شوهرم هردو کتابخونیم پس بچه‌ها از ما یاد می‌گیرن. اما اینطور نشد. یکی از بچه‌ها کتابخون شد و یکی نه. بازهم کسی مجبورشون نکرد. من که فکر کردم بچه حلال‌زاده حتماً به داییش میره.

اما چند تا از دوستانم هستن که معتقدن من کتابخونشون کردم. با قرض دادن کتاب و تشویق کردنشون به کتاب خوندن. من که یادم نمیاد. اما مطمئن هستم که زورشون نکردم. دوستی هم دارم که توی خونه‌شون هیچ‌کس کتابخون نیست. اما تنها برادرش عاشق کتاب خوندنه.

تمام این مثال‌ها برای من یک سری قانون رو مشخص کرد. یک اینکه کتاب خوندن اصلاً زوری نیست و حتی یاد گرفتنی هم نیست. گاهی ممکنه از کتاب خوندن به خاطر شرایط محیط دور افتاده باشی ولی راهت رو پیدا می‌کنی. دو اینکه ممکنه برای کسی خوندن کار سختی باشه حتی اگه توی محیط کرم کتاب‌ها گرفتار اومده باشه. سه اینکه از همون بچگی برای بچه‌ها امکان کتاب خوندن رو فراهم کنم ولی انتظار نداشته باشم کرم کتاب بشن حتی اگه خودم هستم. چه برسه به اینکه خودم هم نباشم. و در آخر آدم‌هایی هستن که کتابخون نیستن ولی خیلی با شعورتر از اونایی هستن که کتاب می‌خونن. من اینو خودم دیدم. پس برخلاف بچگی‌ها کسی رو قضاوت نمی‌کنم که چون کتاب نمی‌خونه پس شعورش کمتره.

اینا قانون‌های منه. قانون‌هایی که گاهی به چیزهای دیگه‌ای به جز کتاب خوندن هم تسری پیدا می‌کنه.