روح‌کشی

«پدوفیلی»

بامداد

بچه که بودم هیچ وقت بهم تجاوز نشد اما از نگاه‌های شوهر عمه بزرگه و چندتا دیگه از مردهای دور و برم می‌ترسیدم. گمونم سنی هم نداشتم. شاید از هفت سالگی به بعد این ترس شروع شد. توی خانواده‌ی ما آموزش جنسی وجود نداشت و هیچ عبارت بازدارنده‌ای هم به من نگفته بودند. برای همین فقط ناخودآگاه می‌دونستم دلم نمی‌خواد با شوهرعمه‌ام خیلی زیاد دمخور بشم.

شوهر عمه‌ی یکی از دوستام بهش تجاوز کرده بود. تجاوز جنسی که دخترک تحمل کرده بود، حاصل زمانی بود که مرد و دخترک یک جا بودند و مرد دستش رو برده بود زیر لباس دختر و لمسش کرده بود. دختربچه انقدر ترسیده بود و انقدر شاکی و عصبانی شده بود که بعد از بیست و چند سال هنوز از دست پدرش و شوهرعمه‌اش و تمام بزرگترهاش عصبانی بود. فکر می‌کرد پدر باید جلوی این اتفاق رو می‌گرفته و هنوز گاهی می‌گه و تاکید می‌کنه این اتفاق دقیقا جلوی چشم پدرش افتاده.

من از هجده بیست سالگی رد شدم و بعد نمی‌دونم به خاطر بزرگ شدن و جسورتر شدن خودم بود یا به خاطر پیر شدن شوهرعمه‌ام یا مردهای دیگه‌ای از دوستان پدرم که دیگه حس ناامنی بهم منتقل نشد. شاید اما اتفاق ترسناک‌تری افتاده بوده. چیزی که ما هیچ وقت در موردش صحبت نکردیم: شاید منم مثل دوستم در معرض خطر بودم و نمی‌دونستم. شاید برای همین با بزرگتر شدنم مشکل برطرف شده بود.

دارم به دختر خودم فکر می‌کنم و اینکه چطور می‌تونم از این موقعیت ترسناک حفظش کنم. بیشتر به نظرم میاد تا همین چند سال پیش تابوها از امروز پررنگ‌تر بودند. کسی در مورد ناامنی که از دوست و اطرافیانش دریافت می‌کرد چیزی بهشون نمی‌گفت و مراعات می‌کرد. این روزها فردگرایی بینمون بیشتر شده. از اون طرف هم به نظرم آدم‌ها اکثرا کاملا سفید و کاملا سیاه نیستند. همونطور که آدم‌ها رو چیزی بیشتر از غرایزشون می‌دونم.

تا چند سال پیش تجاوز برای تنبیه اتفاق مرسوم‌تری بود. چیزی که امروزه خیلی کمتر اتفاق می‌افته هر چند هنوز هست. شاید در مورد مسائلی از این دست هم بهترین راه حل همون ساده‌ترین راه حل باشه: صحبت کنیم. اطلاع‌رسانی کنیم و آگاهی بدیم. من شوهر عمه‌ی عزیزی دارم و به جز «احساس» ناامنی هیچ وقت هیچ مشکلی برام پیش نیومد و شاید این احساس ناامنی (که هیچ وقت به حس ناامنی در خلوت کشیده نشد) به خاطر تنش‌های داخلی کودکی خودم بوده. اما فکر می‌کنم اگر اون موقع شانس اطلاع‌رسانی در مورد آسیب روانی احتمالی به روان دخترکی که در حضورت احساس راحتی نمی‌کنه برای شوهر عمه‌ام توضیح داده می‌شد، جلوی این اتفاق رو خیلی پیشتر می‌گرفتیم.

داستان هیولای اتریشی رو شنیدین؟ پدری که دختر شانزده ساله‌اش رو توی زیر زمین زندانی کرد و هر شب بهش تجاوز می‌کرد و بعد که بزرگترین فرزند دخترش هم نوجوان شد به اون هم تجاوز می‌کرد. دادگاه الان به ممنوعیت دیدار مادام‌العمر با فرزندانش محکومش کرده و پانزده سال هم زندانی شد. گاهی توی اینترنت در مورد آخرین اخبارش می‌خونم و فکر می‌کنم در برابر اون خباثت و بیمارگونگی که نشون داده، واقعا این مجازات عادلانه است؟