ماه: مه 2017

وجه مثبت حضور احمدرضا

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

غروب

توی ایام نوجوانی یه بار نصفه‌شب داشتم یکی از کتابای جیبی سخنان بزرگان رو زیر و رو می‌کردم که برخوردم به این جمله که «من گلوی سرنوشت را در دستان خود خواهم گرفت.» بلند خوندمش. همون موقع دخترداییم که جاشو پایین تخت روی زمین انداخته بود، سرشو بالا آورد و گفت: «به قول احمدرضا: من تو سر این قسمت می‌زنم.» و شروع کرد به خندیدن.

احمدرضا آدم عجیبی بود توی خانواده ما. چهارده – پونزده سالگیش، قبل از رفتنش به خارج کشور بدجور عاشق خواهرم شده بود که همکلاسیش بود. هم‌زمان دخترداییم هم که یه سال پایین‌تر از اونا درس می‌خوند، بدون این که صداش در بیاد بدجور عاشق احمدرضا شده بود و بعدها به خواهرم اعتراف کرد و مثلث عشقی بدون حضور احمدرضا تشکیل شد!

زد و چند سالی این وسط فاصله افتاد و از بخت بد، وقتی احمدرضا از خارج برگشت که خواهر من به خاطر یه تصادف رانندگی از دنیا رفته بود. اونم به خونه ما تلفن زد و با من که اون موقع چهارده ساله بودم صحبت کرد و دقیقا فقط بخاطر شباهت شدید صدای من به صدای خواهرم عاشق من شد و دقیقا هم با همین سرعت، با اولین ملاقات دید من هیچ شباهت ظاهری به خواهرم ندارم و فهمید که اشتباه کرده و نتیجه اینکه من گیج و سردرگم وسط ماجرایی که ناگهانی پیش اومد و ناگهانی‌تر تموم شد ایستاده بودم.

اون تابستون من یهو بزرگ شدم. از آدمی که فکر می‌کرد دوستش دارن، تبدیل شدم به آدمی که فهمید فقط به خاطر شباهت صداش به صدای خواهرش دوستش داشتن و توی این موضوع هیچ حس خوبی نبود. البته نداشتن حس خوب فقط شروع ماجرا بود، بعد بی‌خوابی شروع شد و غصه خوردن و سکوت کردن و اشک ریختن و پشت بندش پوست انداختن و بزرگ شدن خارج از موقع.

حضور کوتاه‌مدت این آدم توی زندگی من باعث شده بود دختر دایی که از من بزرگ‌تر بود یه جور حس همدردی توام با دلخوری نسبت به من داشته باشه. دلخور چون که فکر می‌کرد چرا دوست داشته نشد و مگه چی تو وجود ما خواهرا بود که احمدرضا رو جلب کرد، و همدرد بخاطر تنها موندن من، پذیرفته نشدنم. بدون احمدرضا بودنم. درست مثل خودش… حالا بعد همه اون ماجراها نصفه‌شبی دختر دایی با اون نقل‌قول نفس هر دومون رو از خنده بند آورده بود. خصوصا که دقیقا با لحن خود احمدرضا جمله رو گفته بود.

از این قضیه خیلی خیلی سال می‌گذره. الان احمدرضا یه جایی اطراف خونه ما خونه داره. با زن و سه تا بچه‌‌هاش زندگی می‌کنه. به نظرم زندگی آرومی دارن ولی خب من الانشو که می‌بینم از ته دلم خیلی هم خوشحالم که اون موقع شرایط جوری پیش نرفت که زنش بشم. یعنی الان از تحمل اون همه درد و رنجی که اون موقع کشیدم خوشحال‌ترم تا تصور ازدواج با این آدم!

این آدم تاثیر خوبی توی زندگی من نداشت. یعنی واسه یه بچه چهارده ساله که هنوز هیچی از دنیا نمی‌دونست و هنوز دوست داشتن رو تجربه نکرده بود، این تجربه خوبی نبود که با یکی آشنا بشه و بعدا واقعیت مثل پتک بخوره توی صورتش که ببخشید عوضی گرفتم. من بعد از این جریان تا چند سال هنوز خودمو درست جمع نکرده بودم و از هر رابطه‌ای می‌ترسیدم و اگه راستش رو بخواهین هنوز که هنوزه بعد از گذشت این همه سال هنوزم وقتی در مواجهه با دوست داشتن کسی قرار می‌گیرم مدام خودمو می‌خورم و از خودم می‌پرسم که «این بابا منو به نیت کی دوست داره؟» و این ناباوری ناخودآگاه به رابطه ضربه می‌زنه. اما از طرف دیگه همین آدم ناخواسته زندگی منو متحول کرده، یعنی اون جمله‌ای که ورد زبونش بود و اون شب اونقدر باعث خنده ما شده بود، یکی از مهمترین اصل‌های زندگی من شده، یعنی منم آدمی شدم که توی سر قسمتی زدم که مورد پسندم نبوده.

می‌خواد اسمش سرنوشت باشه یا قسمت، جبر زندگی یا نتیجه انتخابای قبلیمون، اون چه که برای من مسلمه اینه که من هیچوقت تسلیم تصمیمی که دنیا برام گرفته بود نشدم. مسیرم رو خودم تنظیم کردم، خودم انتخاب کردم. هیچ تردیدی برای قدم برداشتن از خودم نشون ندادم، هر وقت هم که اشتباه کردم هیچ تردیدی برای برگشتن و تصحیح مسیرم نداشتم. مصمم بودم. برای من هیچ دلیلی وجود نداشت که شرایطی رو که دوست نداشتم قبول کنم. انعطاف داشتم اما زیر بار حرف زور نرفتم. بنابراین توی هر شرایطی که قرار می‌گرفتم سعی می‌کردم تا جای ممکن اون رو به شرایط بهتری که مورد قبولم بود نزدیک کنم. به همون سادگی که شما ممکنه ملافه روی تختتون رو صاف کنین و روش دراز بکشین یا بالش زیر سرتون رو تکون بدین و پفش رو تنظیم کنین.

این موضوع الان دیگه اونقدر واسه من عادی شده که خودمم متوجهش نیستم. اونقدر نامحسوس که نه بابتش به خودم اعتبار و امتیاز می‌دم و نه شگفت‌زده می‌شم. گوش به حرف بقیه هم نمی‌دم. چه اونایی که تحسین می‌کنن، چه اونایی که رفتارمو حمل بر غرور و بی‌اعتنایی به بقیه می‌کنن، فقط سعی می‌کنم تا جای ممکن به بقیه آسیب نزنم. در واقع انتخاب می‌کنم چی درسته و انجامش می‌دم. درست همون کاری که فکر می‌کنم همه باید بکنن. نتیجه اینکه بقیه از دور منو آدم موفقی می‌بینن. هر چند من قلبا هنوز با کلمه موفق و معنا و مفهومش به توافق نرسیدم.

من بیشتر از این نه می‌خوام و نه می‌تونم در مورد این موضوع چیزی بنویسم. فوقش بتونم چند تا مثال از زندگی واقعیم به این موضوع بچسبونم تا باورپذیرتر بشه، اما به کار من نمیاد. لطفا به کار شما هم نیاد. فقط از من همینو داشته باشین که من تونستم، شک نکنین که شما هم می‌تونین.

 

Advertisements

مرخصی

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

عصر

زن رقصنده‌ی عصرهنگام ما در مرخصی است.

مخالفت کن، موفق‌تر می‌شوم

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

بعد از ظهر

اگر کسی از من بپرسد که موقعیت شغلی و اجتماعی و تحصیلی و خانوادگی که الان داری را چگونه بدست آورده‌ای تنها یک جمله کوتاه در پاسخ خواهم گفت: «مخالفت شدم!»

پدر مخالف ازدواج بود، مادر حمایتش می‌کرد، بهانه اصلی هم این بود که هنوز جوان هستی و مشغول درس خواندن، اگر ازدواج کنی تضمینی نیست همین لیسانس را هم بتوانی بگیری. لج کرده بودم، باید ثابت می‌کردم اشتباه می‌کنند. شب بله‌برون، شب یک امتحان خیلی سخت دانشگاه بود. یک هفته قبل از امتحان ورودی فوق‌لیسانس عقد کردیم. روزی که برای گرفتن جواب رتبه‌ها رفته بودیم هنوز جلوی چشمانم است. پدر را فرستادم تا او کارنامه را تحویل بگیرد، همسر هم کنارش بود، رتبه را که دید از دور همسرم با دستانش اشاره کرد: «دو رقمی!» دستی برایش تکان دادم و سوار ماشین شدم. می‌دانستم، می‌توانم!

برنامه‌ای برای ادامه تحصیل نداشتم، بعد از دانشگاه کار پیدا کرده بودم و چند سالی می‌شد کار می‌کردم. در جمع دوستان روزی صحبت شد از آنها که رفته‌اند سراغ مقاطع بالاتر، خارج از کشور. همسر گفت: «از ما گذشته، فراموش کن!» انگار همین یک جمله مخالفتش تابلو شد مقابل چشم‌هایم. تافل دادم، پذیرش گرفتم و ویزا. کمتر از یک سال بعد درسم شروع شد.

گفتم می‌خواهم تجارت کنم، برای خودم کار کنم نه دیگران. خندید، گفت: «نمی‌توانی، مگر شوخی است؟» دیروز با شریک تجاری‌ام جلسه داشتم.

به سرم زده پزشکی بخوانم! می‌گوید: «دیر شده، نمی‌توانی.» خدا را چه دیدید؟ امتحانات ورودی چند ماه دیگر شروع می‌شود…

سرویس چایخوری، تک‌نفره لطفا

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

نیمروز

بیشتر از ده سال پیش، بعد از دو سه رابطه عشقی به سرانجام نرسیده، احساس کردم باید برای استقلال خودم کاری بکنم. از نظر مالی مستقل بودم. سال‌ها بود که شاغل بودم ولی با پدر و مادرم زندگی می‌کردم. این موضوع شاید به خودی خود «مشکل» به حساب نیاید، ولی برای من کم‌کم داشت حکم «رو مخ» بودن را پیدا می‌کرد.

اولین بار وقتی به والدینم گفتم که می‌خواهم یک آپارتمان کوچک برای خودم پیدا کنم آنها مخالفتی نکردند. البته چون هنوز جمله تکمیلی من در رابطه با هدفم را نگفته بودم. آنها استقبال کردند از اینکه بالاخره به فکر افتاده‌ام پولهایم را خرج «اتینا» نکنم و با خرید مسکن سرمایه‌گذاری مناسبی انجام دهم. پدرم حتی قول داد تا جایی که می‌تواند کمکم کند. هم از نظر مالی، هم جستجو با آژانس‌های مسکن که می‌شناخت. اما به محض اینکه گفتم می‌خواهم خودم ساکن شوم و قصد اجاره دادنش را ندارم فضا عوض شد.

از نظر پدر و مادرم این حرف به منزله توهین به اصل نظام خانواده بود. چه معنی داشت دختر مجرد خانواده جدا زندگی کند؟ فامیل چه می‌گفت؟ جواب دوست و آشنا را چه می‌دادیم؟ مگه چه می‌خواهی بکنی که تو خانه ما نمی‌تولنی؟خلاصه که تمام وعده‌های کمک در کسری از ثانیه محو شد و جایش را دلخوری گرفت. برخورد سرد و نگاه شماتت‌بار آنها ولی خللی در تصمیم من ایجاد نکرد. با تلفن کردن به آگهی‌های روزنامه شروع کردم البته فقط آنهایی که از طرف آژانس آگهی شده بودند.

وقتی برای اولین بار با یکی از مشاوران آژانس قرار گذاشتم ساعت سه بعد از ظهر یک روز تابستانی بود. در محل کار من پوشش آزاد بود و من با همان شال و مانتو و صندل نه چندان پوشیده رفتم به محل آژانس. نگاه‌ها سنگین بود و معنی‌دار. سوار ماشین مشاور که آقای جوانی بود شدم و با هم چندین واحد آپارتمان را بازدید کردیم. بعضی هایشان خالی بودند و در محله‌های خلوت. به مدت پنج ماه یکسره و با آژانس‌های مختلف جستجو کردم. نگاه‌های ناجور و پرسشگر و همراه شدن با مردان مختلف با رفتارهای غیرقابل پیش‌بینی را تحمل کردم.

بعدها که به آن روزها برمی‌گشتم واقعا از میزان جسارت توام با حماقت خودم حیرت می‌کردم. هر اتفاقی می‌توانست برای من بیافتد و هر بلایی می‌توانست به سرم بیاید. با کله‌شقی تمام فعالیت‌هایم را پنهان از خانواده انجام می‌دادم. پدر و مادرم کماکان با من سرسنگین بودند و حتی بعد از اینکه واحد مناسبی در نزدیکی خانه خودمان پیدا کردم به آنها چیزی نگفتم. تمام کارهای مربوط به وام بانکی را خودم انجام دادم. تا آنجایی که احتیاج به ضامن معتبر کارمند دولت داشتم و بالاجبار دست به دامن پدر شدم. فقط با این شرط که خودم نروم ساکنش بشوم پدر حاضر به ضمانت بود. مجبور شدم با یک واسطه از پدر یکی از همکارانم درخواست ضمانت کنم. خلاصه که پوستم کنده شد و پایم تاول زد و دلم زخمی و ناسور شد از خودی و بیگانه تا اینکه بالاخره توی آشپزخانه کوچک «خانه خودم» اولین چای را برای «خودم» ریختم.

یک سال از لحظه اعلام تصمیمم تا به ثمر نشستنش طول کشیده بود ولی به نظر من در آن لحظه دنیا زیر پایم بود و من پادشاه قلمرو کوچک «خودم» بودم. سه سال در آن خانه برای خودم سلطنت کردم و البته که پنج شش ماه اول، خیلی سخت بود، از برخورد مدیر ساختمان تا همسایه‌ها و البته از همه مهم‌تر و تلخ‌تر، قهر و دلخوری والدینم.

بعدها وقتی دود آتشی که به پا کردم محو شد و قهر به آشتی تبدیل شد، پدر و مادرم اذعان کردند که تا مدت‌ها از جدیت و پشتکار من در عجب بودند و با اینکه قانون خانواده و اراده آنها را زیر پا گذاشته بودم ولی در نهایت ته دلشان از به سرانجام رساندن تصمیمم به تنهایی، احساس غرور و رضایت می‌کردند.