ماه: مه 2017

اگر قاضی بودم

«پدوفیلی»

صبح

قبل از این که نقش قاضی دادگاه را ایفا کنم، دوست دارم نقش مادر یا پدر را بازی کنم. مثلا نقش مادری را که با آرزوی تشکیل خانواده و فرزند ازدواج کرده و نه ماه تمام نوزاد را داخل شکم بار و با خود حمل کرده. گاهی از دیدن غذایی دلش برای خوردنش آب شده و زمانی بوی غذایی دیگر به استفراغش واداشته. با هزار عشق و علاقه و درد زایمان بچه را به دنیا آورده و با خون دل بزرگش کرده. به او یاد داده که هر روز به نانوایی دم کوچه برود و پنج دانه نان بخرد تا به تدریج روش خرید را یاد بگیرد. آن گاه یکی سر راه کودکش کمین می‌کند و او را با زبان چرب و نرم می‌برد و خدا می‌داند که بر سرش چه بلایی می‌آورد. پدر و مادر و پلیس بعد از جست و جو، ناامید سر جایشان می‌نشینند. مادر هر روز ساعت یازده صبح در را باز می‌کند و حدود نیم ساعتی دم در می‌ایستد بلکه کودکش بازگردد. مدتی می‌گذرد و کودک را پیدا می‌کنند. زخمی و بی‌جان. جانی را نیز دستگیر و زندانی می‌کنند. مادر جانی به دست و پای مادر کودک می‌افتد و طلب عفو می‌کند بلکه رضایت دهند و پسر جنایتکارش اعدام نشود. اما والدین کودک قربانی راضی به رضایت نیستند.

نقش مادر را رها می‌کنم و تبدیل به مخالف سرسخت اعدام می‌شوم . بله به هر دری سر می‌زنم. روزی فلان وکیل زبردست می‌شوم و نامه سرگشاده «در قبیح بودن اعدام» به فلان کله‌گنده می‌نویسم. روزی دیگر فلان هنرپیشه یا خواننده مشهور می‌شوم و در خانه والدین کودک قربانی می‌روم و طلب عفو می‌کنم و روزی دیگر مرد روحانی و مقدس محله می‌شوم و والدین قربانی را نصیحت می‌کنم که «در عفو لذتی است که در انتقام نیست.» بالاخره تبدیل به پزشک روانشناس می‌شوم و نظر می‌دهم که جانی خودش قربانی اجتماع است او گناهی ندارد و مشکل روانی دارد.

یک لحظه به خودم می‌آیم. به خود واقعی‌ام، یعنی مادر می‌شوم. به خود می‌گویم اگر من مادر آن کودک بودم چه می‌کردم؟ بدون ملاحظه روشنفکر و مقدس بودن و غیره. من اگر مادر این طفل بودم برای مجرم اعدام می‌خواستم. کسی که رحم نکند مستحق ترحم نیست. کسی که نداند با قتل یا تجاوز کودکی معصوم چه بلایی سر یک طایفه آورده باید اعدام شود. کودک‌آزاری جرمی نابخشودنی است. بگذارید همانگونه سرسخت و کله‌شق بمانم. بهتر از بی‌دردی است.

در مرحله آخر نقش قاضی را ایفا می‌کنم. وکیل جانی حرف می‌زند و از موکلش دفاع می‌کند. گویا طرف بیماری روحی داشته و در حالت عادی نبود و قصد قتل نداشته و چون کودک هر بار از خود مقاومت نشان می‌داده، در حال رام کردنش سر کودک به تخته سنگ خورده و قتل عمد به حساب نمی‌آید و الی آخر. حوصله من قاضی تمام می‌شود و سر وکیل فریاد می‌کشم که اصلا نمی‌فهمم این وسط چه شده که همه هوادار جانی شده‌اید؟ پرونده را که از قبل بررسی کرده‌ام با صدور حکم اعدام جانی می‌بندم. چرا که علاوه بر قتل جزای کودک‌آزاری اعدام است.

Advertisements

نه اینم، نه اونم، فقط خودم می‌دونم

«پدوفیلی»

سپیده‌دم

خیلی پیش میاد که مجبور بشم به خودم نهیب بزنم که اوهوی کجا میری تنها تنها؟ احساسات یا منطق یا هردو؟

وقتی پای بچه در میون باشه من دیوونه میشم. از اولش هم اینجوری بودم. قبل از اینکه خودم بچه‌دار بشم بیشتر احساساتی این جور بودم و بعد بچه‌دار شدن به صورت منطقی. قبل از اینکه خودم مادر بشم اگه بچه‌ای می‌دیدم که مورد آزار و اذیت قرار می‌گیره فحش رو می‌کشیدم به ننه و باباش. به هرکی که اذیتش کرده. نمی‌دونستم وقتی خودم مادر بشم کاملاً اون مادرها رو درک می‌کنم.

یادم میاد روزی رو که سوار اتوبوس بودم و هنوز اتوبوس‌ها زنونه مردونه نشده بودند. پسر جوونی با یک بچه سوار بودند. موقع پیاده شدن پسره شروع کرد سربه سر بچه گذاشتن که چرا از این ور داری میای، برو از اونور. بعد بچه که خواست از اونور پیاده بشه بین مسافرها گیر کرد و هول شد و ترسید. آخرش هم وقتی پیاده شد پسره یک پس‌گردنی به بچه زد. اون لحظه من در حال دیوونه شدن بودم و با این حرکت آخر رسماً دیوونه شدم. شروع کردم به پسره بد و بیراه گفتن. قیافه‌ش هنوز یادمه. یه لبخند کجی روی لب‌هاش بود و دردی در چشم‌هاش. شوخی خرکی کرده بود با بچه که معلوم نبود داداششه یا کی. احتمالاً به من به چشم یک دختر جوونی که ادای روشنفکرها رو در میاره نگاه کرده بود. این اتفاق از حرص اینکه اون بچه اذیت شده بود سال‌ها توی ذهنم مونده بود. ولی از یک جایی به بعد بیشتر درد توی نگاه اون پسر جوون توی ذهنم میاد. اون درد توی نگاهش هنوز من رو اذیت می‌کنه. اگه دوباره این اتفاق بیفته نمی‌دونم عکس‌العملم چیه. نمی‌دونم باز هم بد و بیراه میگم، با پسره به آرومی صحبت می‌کنم یا چشم‌هام رو می‌بندم و می‌گذرم.

ته ته دلم هنوز همون آدم عصبانی و دیوونه‌م. همونی که وقتی یاد دکتری میفته که پسرش رو ختنه کرد، می‌تونه با دست‌هاش دکتره رو تیکه‌تیکه کنه. اما توی ذهنم یک آدم منطقی و باکلاسم که همه چیز رو تجزیه و تحلیل می‌کنه و همه چیز رو یک‌ جور عمل و عکس‌العمل می‌بینه. اما در واقعیت نه اینم و نه اون! نه احساسم و نه منطق. گوزپیچ می‌شم و نمی‌دونم دقیقاً الان باید چیکار کنم. در مورد پدوفیلی هم همینطوره. در درون خودم طرف رو می‌کشمش و هزار جور بلا سرش میارم. در فکر منطقی فکر می‌کنم و طرف رو هم قربانی می‌دونم، ولی در‌واقع نه منطق سرم میشه نه احساس. غمگین می‌شم و عبور می‌کنم.

خدا رو شکر که نه قاضی شدم نه وکیل و نه هیئت منصفه. اگه روزی مجبورم کنن که قضاوت کنم مطمئنم مغزم ریست فکتوری میشه میره پی کارش.

نیمه تاریک ماه

«پدوفیلی»

سحرگاه

نمی‌دونم اون فیلمه رو دیدین که هنرپیشه وقتی می‌فهمه پسر شیطونه، با تمام وجودش گریه می‌کنه و فریاد می‌زنه چرا؟ گاهی وقتا بعضی چیزا این جورین. انتخابش نمی‌کنین، اون شما رو انتخاب می‌کنه. دست و پا می‎زنین، می‌خواهین پسش بزنین، گاهی می‌تونین، اما بیشتر اوقات زورتون نمی‌رسه. این جور وقتا باید کمک بگیرین. قبل از اینکه بشکنین و به بقیه هم صدمه بزنین باید کمک بگیرین. به نظر من، پدوفیلی، قبل از این که بخواد واسه خود آدم درگیر عادی بشه، یکی از اون چیزاست.

برای من جرقه متفاوت نگاه کردن به پدوفیلی زمانی زده شد که یکی از آشناهام تعریف کرد یکی از همسایه‌هاش توی امریکا پشت ماشینش نوشته بوده من یک پدوفیل هستم. اینو که گفت زدم زیر خنده و گفتم این مدلیشو دیگه ندیده بودیم. سلطان غم مادر و فلفل نبین چه ریزه هم پشت ماشیناشون می‌نویسن؟ آشنا گفت منم اوایل مثل تو فکر می‌کردم اما یه بار که پای صحبتش نشستم متوجه شدم واقعا پدوفیله و از این موضوع هم رنج می‌بره. اون شخص به آشنای من گفته بود سعی کرده به هزار و یک روش درمان کنه اما موفق نشده و بلاخره به این نتیجه رسیده به هر قیمتی باید جلوی آسیب زدنش به بقیه رو بگیره. پشت ماشینش نوشته، روی در خونه‌ش نوشته، توی محل کارش اعلام کرده، به صدای بلند به همه توضیح داده، از بچه‌ها فاصله گرفته و البته خیلیا حرفشو جدی نگرفته بودن و گذاشته بودن به حساب خل بودنش.

تا اون موقع برای من خود کلمه پدوفیلی مترادف با جنایت بود و اگه از من می‌پرسیدن چه مجازاتی برای آدم پدوفیل در نظر می‌گیری در نهایت خونسردی می‌گفتم «این آدمو باید مثله کرد. کشتن جواب نمیده. باید ذره ذره و با درد کشتش.» فقط بعد از شنیدن این جریان بود که برای اولین بار نسبت به این قضاوتم دچار تردید شدم. حالا دیگه به نظر من پدوفیلی یه جور گرایش جنسی بود. منتها چون طرف مقابل آدم پدوفیل کسی بود که در گروه سنی کودک قرار می‌گرفت و نمی‌تونست انتخاب داشته باشه و در صورت لزوم از خودش دفاع کنه، توی رده ناهنجاری‌های جنسی دسته‌‎بندی می‌شد. بعد از جدا کردن حساب پدوفیلی از جنایت، توی ذهنم حساب کسی رو که فقط پدوفیله با کسی که به خاطر پدوفیلی مرتکب جنایت می‌شه جدا کردم.

برای خود منم درک این تفاوت خیلی سخت بود، چون پدوفیلی موضوع قابل قبولی نیست و آدم درگیرمجبوره برای پوشش گذاشتن روی کارش فرد مورد آسیب رو ساکت کنه – حالا یا با رها کردن بچه بعد از تجاوز که اغلب منجر به مرگ در اثر خونریزی و آسیب‌های وارده میشه، یا کشتن بچه و از بین بردن تنها شاهد قضیه و یا ترسوندن بچه و اعمال خشونت و وادار کردنش به سکوت – در نتیجه ناخودآگاه اسم پدوفیلی همیشه با جنایت همراه شده. اما اگه به این موضوع مثل نیاز جنسی نگاه کنیم، نیازی که بیشتر آدما دارن و راه کنترلش رو هم بلدن و یاد گرفتن قرار نیست هر وقت میلشون کشید به طرف مقابلشون تجاوز کنن، اونوقت قضیه متفاوت می‌شه. یه مرز باریکی تعریف می‌شه که پیدا کردن و تعریف کردنش سخت اما ممکنه… یعنی هستن آدمایی که درگیر این موضوعن و در عین حال تمایلشون رو کنترل و حتی سرکوب می‌کنن و تحت هیچ شرایطی به دیگری آسیب نمی‌زنن. بنابراین قرار نیست وقتی موضوع پدوفیلیه الزاما متن در مورد تجاوز، جنایت و صدمه زدن باشه.

من نمی‌دونم کی و چطوری اما حتما یه روزی می‌رسه که علم بتونه راه حلی برای این موضوع پیدا کنه، راهی که بشه این آدمای متفاوت رو هم به شکل درست درون جامعه جا بده، اما تا اون موقع فکر می‌کنم آموزش فرد درگیر و اطلاع‌رسانی در جامعه و کنترل روابط اون فرد، مثل ممنوعیت حضورش توی محیطای مختص بچه‌ها بهترین گزینه باشه… کاری که اون آقای امریکایی کرده بود، کاری که قانون می‌تونه برای امنیت بچه‌ها براش ضمانت اجرایی تعریف کنه، یه کاری به جز اعدام یا شکنجه.

و آهان… از من می‌پرسین اگه این آدم پدوفیل به یکی از نزدیکان من آسیب بزنه بازم همین قدر شیک جواب می‌دم؟ در رابطه با اعدام و شکنجه، بله. همین قدر شیک! همون اندازه که رجم و سنگسار رو حتی برای شیطان هم دوست ندارم. اما اگه از ارتکاب رابطه جنسی با کودک می‌پرسین، جنایت باید مجازات در پی داشته باشه. مثل دزدی، مثل قتل، باید مجازات قانونی داشته باشه.

رقصی چنان و خاک سفید

«اعتیاد»

مهمان هفته: سام محمودی سرابی 

«خاک سفيد»
مرد مردانه می‌گريست و دستانش زنانه می‌رقصيدند؛ بی‌حضور هيچ زن عشوه‌گری که بخواهد دلرباییی کند؛ خيره مانده بر خاک سفيد. «خاک سفيد» که جای عروس گرفته بود برای هماغوشی در بستر سرنگ

«رقصی چنان…»
مرد سرش را پايين خمانده بود و نمی‌شنيد فريادی را که به همان لهجه سر پل جواديه خطابش می‌کرد: «… هی همونطوری که آبم می‌کنی آبت می‌کنم؛ سيام کنی سيات می‌کنم؛ هر جوری که برقصونی می‌رقصونمت.»
مرد شنيده بود انگار در پايان آن والس و خفه کرده بود فرياد رقاصه روی زرورق را ميان دست‌های لرزانش.
او ايستاده بود؟

راهی بی‌بازگشت

 «اعتیاد»

بامداد

یک. بهترین دوستم بود. با وجودی که چند سال از من بزرگ‌تر بود اما بسیار به هم نزدیک بودیم. از دید من دختری بسیار عاقل و باهوش و البته زیبا بود. وقتی دانشگاه قبول شد طبیعتا بین ما فاصله افتاد تا اینکه خبر ازدواجش رسید. مراسم مجلل و با فاصله‌ی زمانی کوتاه برگزار شدند. عروس شاد بود و سرخوش. داماد تنها پسر از یک خانواده‌ی خوش‌نام بود، فوق لیسانس کامپیوتر از دانشگاه تهران داشت و کارمند رسمی یک نهاد دولتی بود. همه چیز عالی به نظر می‌رسید. تنها چیزی که این وسط عجیب بود رفتار داماد در شب عروسیش بود.

نگاه داماد رو هیچ فراموش نمی‌کنم، حواسش به همه بود غیر از عروسی که مثل ستاره می‌درخشید. چشماش می‌چرخید و انگار تمرکز نداشت، منگ بود. شاید هیچ کس حواسش نبود. عروس و داماد در شهری دور زندگیشون رو شروع کردند و تقریبا ارتباط ما قطع شد. بعد از سه سال پدر دوستم فوت کرد، دوستم تنها برگشت چون همسرش در مأموریت بود. در آن دو روز مراسم، نگاه سرد و خالی و سکوت مطلقش غیرطبیعی بود. هیچ‌کس حواسش نبود اما من می‌دیدم. بعدها برایم گفت که همسرش همراهش نبود چون توی یکی از کمپ‌های ترک اعتیاد بستری بود. از روزی برام گفت که در بین وسایل شخصی همسرش آمپول‌هایی رو پیدا کرده بود. رفته بود داروخانه و خودش رو مشاور مدرسه معرفی کرده و گفته بود که یکی از شاگردانش این ها رو بهش تحویل داده. حدسش درست بوده نوعی مواد مخدر با وابستگی بسیار و البته بسیار گران‌قیمت. برام گفت از وقتی موضوع رو با همسرش در میان گذاشت، به جای انکار شروع کرده بود به داد و بیداد و فحاشی و بعد از آن روز علنا شروع کرد به تزریق مواد. برایم تعریف کرد که چطور روزی حلقه‌ی ازدواجش گم می‌شد و روزی دیگه طلبکارها تلویزیون و فرش زیر پاشون رو بابت طلبشون می‌بردند.

به کمک خانواده‌ی همسرش بارها سعی کردند که ترکش بدهند اما هر بار روز از نو و روزی از نو. خانواده‌ی همسرش هر بار که چیزی از خونه کم می‌شد سعی می‌کردند فورا عین اون وسیله رو جایگزین کنن که نکنه عروسشون طاقتش طاق بشه و بگذاره بره. از کتک‌هایی که خورده بود برام گفت، از پیشنهاد همسرش که بیا و تو هم امتحان کن و از تهدیدهای همیشگی. از گریه زاری‌های مداوم و ابراز ندامت‌های لحظه‌ای. از مرگی تدریجی. و بعدها از خانواده‌ی خودش برام گفت که حاضر نبودند قبول کنند که تنها راه چاره جداییه. از جنگی طولانی و نفس‌گیر در دو جبهه برام گفت و از رفت و آمدهایش به دادگاه که اغلب تنها بوده. از حکم‌های ناعادلانه‌ی قاضی و از تحقیرها. بالاخره با بخشیدن همه حق و حقوقش طلاق گرفته بود. دوستم هرگز اون آدم قبل نشد.

 

دو. چند روزی رفتم سفر خونه یکی از دوستام. با خانمی آشنا شدم که در طول مدت سفر، همراهمون بود. یه خانم بسیار زیبا که تقریبا همسن و سال بودیم. روزها با هم می‌رفتیم بیرون و شب‌ها تا نصف شب بیدار می‌موندیم و حرف می‌زدیم. شب‌های اول و دوم خوب بود، اما کم‌کم حس کردم تو رفتارش یه چیزهای غیرعادی به چشم می‌خوره، چند بار وسط بگو بخندهامون یهو می‌زد زیر گریه، گریه‌ای که انگار تمومی نداشت و بعدش شروع می‌کرد به حرف زدن. از همسری می‌گفت که یک سال پیش از هم جدا شده بودند. دلتنگ می‌شد و زار می‌زد. گاهی شروع می‌کرد جیغ زدن، بی‌دلیل و بدون مقدمه. شوهرش ظاهرا کارمند مخابرات بوده و دکترا داشت. خوشتیپ بوده و بسیار مهربان. تازه ازدواج کرده بودند که روزی از تو کیف شوهرش می‌خواسته خودکار بیاره که می بینه یه چیز سیاه کوچولو هم همراهش از جیب کیف میاد بیرون. می‌ره و به صاحبخونه شون نشون می‌ده و می‌شنوه که تریاکه. همسرش که از سر کار میاد ازش می‌پرسه داستان چیه و ایشون می‌گه مال من نیست این رو برای پدر دوستم خریدم که مرض قند داره و باید از این مصرف کنه. پرسیدم باورت شد؟ می‌گه که آره چون من هیچ وقت یه آدم معتاد ندیده بودم. فکر می‌کردم آدمای معتاد نمی‌تونن درس بخونن یا برن سر کار. بعدها وقتی بارها مواد رو دوباره پیدا می‌کنه باورش می‌شه که طرف معتاده.

می‌گفت هر سال تعطیلات عید نوروز وقتی همه همسایه‌های ساختمون می‌رفتن مسافرت، من یکی از پیراهن‌های شوهرم تو بغلم بود و یه مفاتیح تو دستم و زار می زدم و دعا می‌کردم خدا اون رو بهم برگردونه. چند بار ترک کرد ولی فقط چند روز این مقاومت طول کشید. می‌گفت گاهی توهم می‌زد و بهم می‌گفت تو داری بهم خیانت می‌کنی و به باد کتکم می‌گرفت. بعد از چند ساعت به دست و پام می‌افتاد که غلط کردم. بارها نصف شب بیدار شده و دیده همسرش با یه چاقو بالای سرش وایساده و گفته که دلم می‌خواد بکشمت. می‌گفت چند تا مشاور با هم رفتیم، یکیش به همسرش گفته که شما اضطراب دارین و باید دارو مصرف کنین. یکی دیگه گفته بود به نظر من با هم مواد بکشین اینجوری هیچ کدومتون آزار نمی‌بینه و… گریه می‌کرد و می‌گفت چرا خدا دعاهامو نشنید؟ می‌گفت دلم براش تنگ می‌شه، دلم برای پسرم هم تنگ می‌شه. اما من نمی‌تونم پسرمو نگه دارم چون از پس هزینه‌هاش برنمیام. پسرمو سپردم به خانواده پدر شوهرم اما همیشه نگرانم که نکنه بلایی سرش بیاد، نکنه اون هم به سرنوشت پدرش دچار بشه.

من به تو معتادم

«اعتیاد»

نیمه‌شب

شاید همه اعتیاد رو با مواد مخدر می‌شناسن. می‌دونی من چند تا آدم توی زندگیم دیده باشم که ادعا می‌کردن حتی لب به سیگار هم نزدن چه برسه به مواد مخدر؟ چرت می‌گفتن. معتاد بودن لعنتی‌ها معتاد.

این پسره رو دیدی؟ همین که هیچ‌وقت از اتاقش بیرون نمیاد. همین که پسر خوب و دوست داشتنی‌ایه. می‌دونستی معتاده؟ روزی چهارده ساعت پای کامپیوترش نشسته. یعنی می‌گی معتاد نیست؟ این عمه جان من رو می‌شناسی؟ شب‌ها ساعت ده به زور میاد خونه. تازه وقتی هم میاد کلی زونکن و دفتر دستک همراهشه. یعنی می‌گی به کارش معتاد نیست؟ دختردایی من به خودارضایی معتاد بود. دست خودش نبود دیگه. حالش بد می‌شد. جوش می‌آورد. همه پسرهای کوچه می‌دونستن. آخه از پشت بوم خونه بغلی راحت می‎شد اتاقش رو دید زد. پسرعمه‌م معتاد درس بود. دیوونه‌ی رسمی بود. همیشه معدلش بیست بود. فکر کردیم درس می‌خونه بره دانشگاه. اما اشتباه می‌کردیم. دکتراش رو هم گرفت ولی جز درس خوندن هیچی دیگه توی زندگیش نبود. حالا بگو دانشمند بود. من می‌گم معتاد بود. چیه بچه نه ورزش کنه نه از دیوار بالا بره. نه تفریح داشته باشه نه دوست و رفیق نه…  به خدا که معتاد بود.

من به داشتن تو معتاد بودم. به دوست داشتنت، به بودنت. حتی به اخلاق‌های مزخرفت. به اینکه گاه به گاه تحقیرم کنی. من به تحقیر شدن معتاد بودم. به اینکه با اون لحن مسخره‌ت بهم بگی دوستم نداری و به بودنم عادت کردی. من معتاد بودم به عاشق بودن. تو نبودی یکی دیگه. چه فرقی می‌کرد؟ می‌دونی فکر می‌کنم اونایی که به مواد مخدر معتاد می‌شن قبلش یه جور دیگه معتادن. آخرش می‌رسن به مواد. اگه زودتر بشه کشفشون کرد و اعتیادشون رو درمان کرد هیچ‌وقت کارشون به مواد و الکل و … نمی‌کشه.

درمانش سخته نه؟ نمی‌دونم. اما می‌دونی من چطوری درمان شدم؟ با شوک! جوری لرزیدم که دیگه از نزدیک شدن به هر نوع موجودی وحشت داشتم. می‌ترسیدم معتاد بشم دوباره. حالا باید بگم من یک معتاد بودم، اما نزدیک به دو دهه‌ست که پاکم. خوشوقتم.