ماه: مِی 2017

با کفش‌های من راه برو

«اعتیاد»

غروب

غیر از آن تصویر کلیشه‌ایی که با سریال‌های تلویزیونی در سال‌های آغاز نوجوانی به عنوان معتاد در ذهنم شکل گرفت، هیچ وقت با اعتیاد از نزدیک آشنا نشدم. همان وقت‌ها تصمیمم را گرفته بودم که با این همه دلایل روشن، اگر کسی درگیر مواد مخدر شود دیگر آخر نادانی خودش است. ذهن ناپخته‌ام نمی‌توانست هیچ عذر و بهانه‌ای را بپذیرد، یا دستکم همه موارد را به یک چوب نراند.

در طول سالیان بعد، کلیشه کم‌کم رنگ باخت و من هم از دگم‌اندیشی در آمدم. دختر شوخ و شنگ سال پایینی دانشکده، عاشق یکی از همکلاسی‌های ما شد. پسر درس‌نخوان بود و به جای وادی مهندسی و عدد و معادله، سرش گرم عرفان و موسیقی بود و همین به شدت جذابش می‌کرد. کمابیش همه مطمئن بودند معتاد است و اگر نفوذ خاله‌اش نبود، با این همه مشروطی و غیبت از کلاس‌ها و ول گشتن در محوطه با قیافه تابلو، تا آن زمان ده بار اخراج شده بود.

دختر با چنگ و دندان با خانواده‌اش جنگید و موفق شد با پسر ازدواج کند. وقتی بعد از چند سال در یک کافه تریا دیدمش مطمئن بودم طلاق گرفته باشد. دختر برایم تعریف کرد خیلی زود متوجه اعتیاد پسر شده، شروع کرده پسر را ترک بدهد. از آنجایی که خانواده‌هایشان با ازدواجشان مخالف بودند از هر دو طرف طرد شده بودند و هیچ منبع مالی به جز تدریس دخترک در آموزشگاه‌ها نداشتند. دختر نه پشتوانه عاطفی داشته نه مالی، فقط عشق همدیگر را داشتند. یک شب بعد از اینکه پسر را از نشئگی در میاورد، ناگهان به این نتیجه می‌رسد که تا خودش اعتیاد را تجربه نکند نمی‌تواند پسرک را ترک بدهد. از آن شب تا همان موقع که من او را در کافه تریا به عنوان گارسن ملاقات کردم، همپای پسر در اعتیاد است. برایم گفت از هفته دوم اعتیادش به بعد خودش را جمع و جور کرده و هم در آموزشگاه‌ها درس می‌دهد، هم گارسنی می‌کند. پسر موسیقی درس می‌دهد و در محافل هم می‌نوازد. دختر بعد از چند ماه ترک کرده ولی دیگر به پسر برای ترک کردن اصرار نکرده.

عکس‌هایشان را که نشانم می‌داد، عشق و عاطفه در چشم‌هایش برق می‌زد. پسر ظاهر بهتری نسبت به قبل داشت و خوشحال به نظر می‌رسید. با هم توافق کرده بودند هر وقت پسر خودش احساس آمادگی کرد اقدام به ترک کند. شاید هم هیچ وقت. دیگر هیچ فشاری رویش نبود. دختر هم به نظر آرام می‌آمد. گفت از شدت عاشقی معتاد شد ولی با این حال ترک کردن مواد فقط از نظر جسمی برایش سخت بود.

این تجربه نشانش داده بود «حفره»ای درون پسر هست (ولی درون او نیست) که فعلا با مصرف مواد پر می‌شود و شاید جسما برای مدتی بتواند مصرف نکند ولی همیشه گرفتار آن خواهد بود و به اعتیاد برمی‌گردد. دختر کاملا پذیرفته بود که از دست او کاری برای پسر بر نمی‌آید پس چرا زندگی را برای هر دویشان تلخ کند. حتی همین توافق عشق را بینشان بیشتر و عمیق‌تر کرده بود. دختر سعی نداشت نجات‌دهنده باشد پس حرف ترحم هم در میان نبود. پسر با تمام توانش سعی می‌کرد دختر را خوشحال کند و تا حد امکان بار مالی را برایش سبک کند.

مسلما این تصویر نمیتواند عمومیت داشته باشد برای کسانی که عزیزانشان درگیر اعتیاد هستند. ولی برای من نوعی پذیرش و درک مسئله به حساب می‌آید. به نظرم تمرکز آنها بجای ترک کردن با هر زور و ضربی، به آسان‌تر کردن زندگی با این مسئله،و به آرامی شناختن آن «حفره» بوده است.

سال‌ها قبل در یک سریال تلویزیونی خارجی از زبان پدری که دخترش درگیر اعتیاد بود و اتفاقا خودش هم مقام دولتی در رابطه با قاچاق مواد مخدر، حرف خوبی شنیدم: «بستن مرزها و مبارزه با ورود مواد و خرج میلیون‌ها دلار هیچ فایده ای ندارد وقتی مشکل مصرف‌کننده حل نشود. او تا زمانی که «حفره»اش برای خودش شناسایی و پر نشود به پیدا کردن و مصرف ادامه خواهد داد.»

اعتیاد بد است؟

«اعتیاد»

عصر

سخنران گفت: «اعتیاد بد است؟»
همه‌ی سالن یکپارچه جواب دادند: «بللللللللله»
گفت: «شماها معتادید؟»
همه: «نههههههه»
گفت: «تا به حال شده از چشم یک معتاد نگاه کنید و نظر بدید؟»

مسلّم است که نه، چه کسی بی آنکه درگیر باشد خودش را می‌گذارد جای کسی که معتاد است؟

من می‌ترسم، از اسم اعتیاد، از معتادها، از معتاد شدن از همه‌شان می‌ترسیدم و می‌ترسم. ریشه‌ی ترسم- گمان کنم – پسر همسایه‌مان در کودکی باشد که مادرش را برای پول مواد می‌زد. مادرش را! برای کودکیِ من مادر مقدس بود و زدنش گناهی نابخشودنی؛ برای همین بود که از دیدن پسر در خیابان می‌ترسیدم. حتی آن‌وقت‌هایی که مهربان و خوش‌‎اخلاق و آرام بود؛ من باز فرار می‌کردم. از آن محل رفتیم اما ترس از اعتیاد با من آمد.

بزرگتر شده بودم و مدرسه می‌رفتم و عاشق کتاب خواندن و جدول حل کردن بودم. دم ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه‌مان مرد بی‌خانمانی بود که گمانم معتاد هم بود. همیشه یا در حال جدول حل کردن بود یا در حال چرت زدن روی مجله های تاریخ‌گذشته‌اش. آن‌قدر برایم جالب بود که مادرم پیشنهاد داد برایش مجله جدول بخرم و ببرم.

بعدها که راهم از آن‌جا نمی‌گذشت مادرم خبرهایش را برایم می‌آورد:
– «دوستت هنوز همونجاست.»
– «دوستت مجله فلان حل می‌کرد.»
– «دوستت جدول همشهری شو کامل کرد.»
و عاقبت یک روز
– «دوستت نبود… فک کنم چیز شده.»
– «مرده؟»

مردنش غمگینم کرد. یادم رفته بود معتاد است. یادم رفته بود از معتادها می‌ترسم؛ فقط دوست «هم‌جدول‌حل‌کنم» را از دست داده بودم.

هنوز از آن ایستگاه که رد می‌شوم نگاه می‌کنم ببینم یک روح آرام بی‌اعتیاد با مجله‌های جدول نو می‌بینم یا نه؟

بدترین نوع اعتیاد، تحقیر دیگران

«اعتیاد»

بعد از ظهر

نوجوان که بودیم همسایه روبرویی‌مان پسر جوان بسیار شیک‌پوش و محترمی داشت. پس از دریافت دیپلم ریاضی و خدمت استخدام شد. بین دخترهای محل عاشق و شیدا زیاد داشت. یک سالی نگذشته بود که خبر معتاد شدنش در محل پیچید. تلاش خانواده‌اش به جایی نرسید و سرانجام جان باخت. مادر همراه با نوحه و فریاد بر سر و روی شوهرش می‌کوبید و می‌گفت: «همه‌اش تقصیر توست. قاتل پسرم تو هستی نه هروئین. سخت‌گیری‌های بی‌مورد تو، توهین و تحقیرهای بی‌ربط تو پسرم را از خانه فراری داد و در آغوش قاچاقچیان سودجو انداخت. تو باعث فلاکت و بدبختی‎مان شدی.» مرد بدون این که حرفی بزند بر سر می‌کوبید و می‌گریست. مرگ پسر باعث شد که چشم پدر بترسد و رفتارش را با بقیه بچه‌هایش عوض کند.

تریاک، هروئین، حشیش، سیگار، الکل، ماری جوانا و … هر کدام به نوعی ضرر دارند. به جان و مال شخص معتاد زیان می‌رسانند. می‌خواهم اینها را کنار گذاشته و از اعتیادی دیگر صحبت کنم. از آنچه دل و روح اطرافیان را می‌خورد و اعصاب آدمی را ذره ذره از بین می‌برد.

می‌گفت که دست خودش نیست. دوست دارد ایراد بگیرد، توهین و تحقیر کند و از دیدن چهره دلخور و پریشانم، لذت ببرد. این نوع اعتیاد تلخ است، بدترین شکنجه روحی است. وقتی مهمانی به خانه‌تان بیاید و شما خوش آمدگویی کنید و مرد خانه جلوی مهمان‌ها سکه یک پولت کند «خفه شو و برو چائی بیار. چرا نشستی؟ سر پا بایست و خدمت کن. تو به اندازه یک پشه هم برایم ارزش نداری…» کوتاه هم نیاید و ادعا کند که این رفتارش نوعی اعتیاد است و باید کنار بیایم.

باور کنید که اعتیاد به تحقیر، بدترین و زشت‌ترین و دردآورترین اعتیادهاست.

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

«اعتیاد»

نیمروز

اعتیاد یعنی عادت کردن، یا بیش از حد عادت کردن. ولی مهم است به چه و چگونه عادت می‌کنیم! جهان امروز ما را بنگرید، پر است از عادت‌های ناروا: دروغگویی، دورویی، تهمت، دزدی، خشونت. نمی‌توان به کسی اعتماد کرد، چون همه عادت کرده‌اند که به بهترین شکل دروغ بگویند. باید در خانه را ببندی، چون کسی عادت ندارد به آنچه خودش دارد راضی باشد. از کار و روزگارمان لذت نمی‌بریم و آرامش نداریم، چون به رقابت عادت کرده‌ایم. یادمان رفته می‌شود لحظه‌ای ایستاد و از هوا و باد و باران و زندگی لذت برد، بدون اینکه نگران درجا زدن باشیم. فرهنگ مصرف‌گرایی یکی از بدترین اعتیادهای بشر امروز است. اعتیادی که به برده‌داری و تولید زباله و نابودی زمین می‌انجامد. همدیگر را تحمل نمی‌کنیم و به آنی دعوا درمی‌گیرد، تمام کره زمین در جنگ است، چون کسی عادت نکرده که تحمل کند، که آرام حرفش را بزند، چون همه به خشونت خوگرفته‌ایم. حتی نوگرایی و نوآوری هم عادتمان شده، دیگر خیلی زود امکانات و تجهیزات امروز دلمان را می‌زند و بازار همیشه تشنه محصول جدید است.

یک مشت معتادیم. جمع شده‌ایم دور هم، اسممان را گذاشته‌ایم جامعه؟ اعتیاد که فقط اعتیاد به دارو یا مواد مخدر یا اینترنت نیست. گاهی حتی دلم برای بعضی از این معتادان اسم‌بددررفتهٔ بخت‌برگشته می‌سوزد. بعضی‌هاشان از سر اینکه قدرت تحمل اینهمه فشار و استرس ناشی از عادت‌های جامعه را ندارند، روح خسته و سرگردانشان را با افیون و قرص آرام می‌کنند. بعد جامعه می‌رود یقه‌شان را می‌گیرد که «هی تو ای انگل اجتماع، یا ترک کن یا بمیر». این چه رفتار پرخشونت بی منطقی‌ست؟! مادامی که دنیا بر همین پاشنه می‌چرخد، همیشه هستند افرادی که برای فرار از یک اعتیاد به اعتیاد دیگری روی می‌آورند و متاسفانه هیچ وقت هم به سمت اعتیاد بهتر نمی‌روند. اعتیاد بهتر دیگر چه صیغه‌ایست؟

تصور کنید جامعه عادت کند همدیگر را عزت‌تپان کنند، جامعه تعارفیِ الکی نه ها، یک جامعه‌ای که همه بخواهند بیشتر از قبل محبت کنند. هر روز بیشتر از قبل بهم احترام بگذارند، نه از سر ترس از قانون، بیشتر احترام بگذارند چون معتاد احترامند. بیشتر از قبل بهم کمک کنند و بیشتر از قبل دست دوستی بفشارند. بیشتر از قبل بخواهند همه با هم در یک سطح از عایدی ناشی از تلاش قرار بگیرند. نگفتم همه در یک سطح باشند، گفتم همه معتاد این باشند که متناسب تلاششان عایدشان شود نه بیشتر. همه بیشتر از قبل به فکر رفاه یکدیگر. همه معتاد به راستگویی و صداقت، به محبت. همه به فکر سبزی زمین، پاکیزگی آب‌ها، همه معتاد اینکه خود را با طبیعت محل زندگیشان وفق دهند. تصور کنید چه جامعه خوشگل و مامانی‌ای می‌داشتیم اگر همه اینگونه معتاد بودند، نه فقط ایران، بلکه جامعه جهانی را خدمتتان عرض می‌کنم. آنوقت دیگر جبر جغرافیایی معنی نداشت. آنوقت دیگر رنگ پوست و جنسیت معنی نداشت. جنگ نبود، کودک‌ کار و کودک جنگ‌زده و قحطی‌زده نبود. خشونت معنی نداشت. تصور کنید اگر به جای اعتیاد به تصاحب قدرت، اعتیاد به مشارکت در قدرت یا تقسیم قدرت داشتیم. همین الآن است که از خوشی چنین تصوری پس بیافتم. گاهی فکر می‌کنم حتی بلد نیستم چنین جامعه‌ای را تصور کنم.

جامه حقیقت پوشاندن به چنین تصوری محال به نظر می‌رسد اما چه معتادان دوست‌داشنتی‌ای می‌شدیم. نه؟

اژدهای پوشالی

«اعتیاد»

پیش از ظهر

صبح که بیدار می‌شم، توی تخت اولین کاری که انجام می‌دم اینه که موبایلم رو دست می‌گیرم و سه چهار تا شبکه‌ی اجتماعی چک می‌کنم. دونه به دونه. تا شب هم همیشه یک دستم مشغول زندگی روزمره است و دست دیگه مشغول گشتن در گوشی برای خبرهای تلگرام و توئیتر. صحبت در مورد اعتیاد؟ خب بله من در خدمتتونم!

گمونم ساده‌ترین راه ساده کردن اعتیاد فقط در شاخه‌ی مواد مخدره. نوعی ساده‌انگاری و مشکلات و اشتباهات خودمون رو ندیدن. اینکه اعتیاد به آنلاین بودن و اینترنت، اعتیاد به سکس، اعتیاد به خوردن، اعتیاد به کار و چیزهای دیگه چطور کمکمون کردن که ساعت‌هایی کنترل خودمون رو به چیز دیگه‌ای بسپریم. انگار چیزی هست که از ما قوی‌تره و کنترلمون می‌کنه.

یکی از دوستان خیلی گل من همین چند سال اخیر در برابر درک زندگی به ناتوانی رسید. براش زندگی پر از لحظات خیلی شاد و خیلی غمگین و خیلی چیزهای دیگه بود و عاشق این بود که خودش رو در اوج لذت و یا اوج غم ببینه. این ناتوانی‌اش در برابر زندگی روزمره، این عدم تواناییش برای درک اینکه زندگی از جزئیات مسخره‌ی هر روزه تشکیل شده و فقط گاهی اتفاقات شدید می‌افته، منجر شده به الکل پناه ببره. چند ساله که هر بار می‌بینمش مسته. کارهای خطرناکی هم انجام می‌ده. مثلا مست پشت فرمون می‌شینه و رانندگی می‌کنه و به جاده می‌زنه یا از این سر شهر به اون سر شهر می‌ره. سر کار همیشه مسته. همین منجر شده تجربه‌ی لحظه‌اش از دست بره. ما نگرانشیم. کار مستقیمی از دستمون برنمیاد. می‌تونیم فقط باهاش صحبت کنیم که گوش سماع نداره و راه بعدی اینه که کلینیک بستری شه که خب با توجه به ضعف شدیدش در برابر الکل و ضعیف بودنش در برابر این غول، این راه فقط راه حل موقت خواهد بود.

دوست عزیز دیگه‌ای رو من چند سال پیش تقدیم به مواد مخدر کردم. پسر بسیار خوشفکر، عزیز و خوش‌اخلاقی بود که اونقدر چیزی که می‌پیچید قوی بود که به گفته‌ی خودش زمان حال رو از دست داده بود. یا در دیروز زندگی می‌کرد و یا در فردا. امروز براش وجود نداشت و همین بهش سرور خوبی داده بود. منجر شده بود از همه‌ی اتفاقات زندگی فاصله بگیره و هیچ چیزی واقعا اذیتش نکنه. انگار به خیال خودش برای حفاظت از خودش در برابر زندگی، زره‌ی جنگی پوشیده باشه.

انگار دون کیشوت به مبارزه‌ی آسیاب‌های بادی رفته باشه.

سایه‌ای به گستردگی تمام زندگی

«اعتیاد»

صبح

اعتیاد ازعادت و وابستگی می‌آید، عادت به بودن هر چیزی بیش از اندازه در تقسیم‌بندی زمانی زندگی روزمره، و این وابستگی شدید رابطه تنگاتنگی با انزوا دارد. فرقی نمی‌کند به مواد مخدر اعتیاد داشته باشی یا الکل یا اینترنت، نتیجه یکی‌ست، دور می‌شوی از هیاهوی دنیای خارج و روزبه‌روز مچاله‌تر در تنهایی خودت. اینکه انسان منزوی معتاد می‌شود یا اعتیاد باعث انزوا، مطمئن نیستم. دور و تسلسلی است که بی‌شروع و بی‌پایان است. اما می‌دانم ویران می‌کند: خودت را، اطرافیانت را و جامعه را.

بدترین خاطرات و صحنه‌های زندگی من مربوط به دوران کودکی‌ست؛ آن هنگام که پدرم معتاد بود. پدرم در سن ٣٣ سالگی یا آن حوالی دچار اعتیاد شد، آن هم از نوع بسیار بد و پیشرفته! ما در شهر کوچکی زندگی می‌کردیم و خانواده ما و مخصوصاً پدرم را همه می‌شناختند. پدرم تحصیل‌کرده و خارج‌رفته بود، وضع مالی مناسبی داشتیم، شغل پر درآمد و آبرومندی داشت، ماموریت‌های خارجی می‌رفت، و روزی معتاد شد. اینکه چه شد و دلیل اعتیاد چه بود را هنوز نمی‌دانم، یعنی کسی در این مورد حرف نمی‌زند و نزده و علاقه‌ای هم به این کار ندارد.

اعتیاد برای خانواده من، مادرم، خواهرم و پدرم یک راز است، اتفاقی که در بیداری و جلوی چشم همه افتاد، همه شاهد بودند ولی مثل یک راز سربه مهر با آن برخورد کردند و می‌کنند، با چشمان کاملاً باز انگار کردند که چیزی نبوده و اتفاقی نیفتاده! کسی جرات ندارد آن روزهای سیاه را مرور کند.

پدرم سالهای جوانی‌اش را تباه کرد، جوانی مادرم را هم، بیش از ده سال اعتیاد داشت، دهه سی زندگی‌اش را در خماری گذراند، مهمانی می‌رفتیم و او چرت می‌زد، وقتی از مکانی که برای تجدید قوا استفاده می‌کرد برمی‌گشت، مهربان بود و ما را به خرید می‌برد، از آن خریدها متنفر بودم، دوست داشتم فقیر می‌بودیم ولی از  راه رفتن در کنارش خجالت نمی‌کشیدم، قیافه‌اش معلوم بود اعتیاد دارد، لاغر، تکیده، زرد رنگ و اغلب اوقات خمار…. یادآوری آن روزها و صحنه‌ها همچنان آزار دهنده‌اند.

از سیگار متنفرم چون دودش مرا یاد صورت خماری می‌اندازد که کارهایش را آخر شب از اداره به خانه می‌آورد تا در حالیکه چرت می‌زند انجام دهد، خاکسترش یادآور جای سوختگی روی کاغذ و فرش و مبل و لباس‌هاست وقتی چرت می‌زد و نمی‌فهمید چه می‌کند… از بوی تریاک می‌ترسم! از بوی حشیش، سیگارهایی که با دست درست می‌شدند و بوی عجیبی داشتند… یاد قهرهای چندین ماهه، یاد زندگی در خانه مادربزرگ… اعتیاد کودکی ما را تباه کرد. خاطرات سالهای کودکی‌ام آنقدر سیاه و دردناکند که امروز وقتی سیگار دست کسی می‌بینم فرزندانم را دور می‌کنم، با آدم‌های سیگاری رابطه ندارم، وقتی می‌شنوم کسی از دوستان نزدیک سیگار می‌کشد قلبم به تپش می‌افتد. وقتی همسرم زیاد نوشابه می‌خورد می‌ترسم، کودکانم که زیاد پای تلویزیون می‌نشینند می‌ترسم، فرزندانم را از بچه‌هایی که دائماً با تبلت و موبایل بازی می‌کنند دور نگه می‌دارم، واهمه دارم از اعتیاد، به هر چیزی، از هر نوعی!

همین ترس از اعتیاد باعث شده استفاده از موبایل و تبلت و بازی‌های تک نفره در خانه ما قدغن شود، حتی خودم استفاده از اینترنت را کم و محدود کرده‌ام.

اعتیاد بعد از سال‌ها، هنوز سایه‌اش در زندگی‌ام گسترده است!

تقدیم به او که دیگر نیست

«اعتیاد»

سپیده‌دم

 زیباترین پسری بود که دیده‌بودم، زیباترین و خوشتیپ‌ترین. پسر یکی از دوستان پدرم بود که از قضا مغازه‌شان سر خیابان دانشگاه ما هم بود. هیچ‌وقت ایران نبود. گهگاهی می‌آمد. به وقت آمدنش دائم خانه‌ی ما بود، اتاق برادرم. صدای خنده‌هایشان را همیشه می‌شنیدم. هر سری کلی مجله‌ی پورن برای برادرم می‌آورد و من یواشکی می‌رفتم و سرک می‌کشیدم و مجله‌ها را با کیفی گنگ و مبهم، بی ادراکی از لذت، فقط ورق می‌زدم. روز اولی که دانشگاه رفتم، دیدمش. او هم مرا دید. صدایم کرد و شربتی جلویم گذاشت و گفت که از این ورا؟ گفتم که دانشگاهم آنجاست. خندید و گفت مگر تو دانشگاه می‌روی. او نگاهش به من همان دختر کوچولویی بود که پشت در برایشان همیشه چای و شربت می‌گذاشت. حالا او داشت برای من شربت می‌گذاشت.

همه‌ی دختران دانشگاه عاشق‌اش بودند. من اما می‌دانستم که او عاشق دختری بوده که دختر بر اثر سرطان فوت کرده. من هم مثل تمام آن دخترهای دانشگاه عاشق‌اش بودم. شاید حتی بیشتر از آن دخترها. آخرین بار که دیدمش روزی بود که با هم به رستورانی نزدیک دانشگاه رفتیم. به دعوت او بودم. دل تو دلم نبود. جلو روی من نشسته بود و غذا می‌خورد. دوست داشتم تمام دخترهای دانشگاهمان آن صحنه را ببینند. به خودم می‌بالیدم که با او سر یک میز نشسته‌ام. از هر دری حرف می‌زد. گفت که دیگر می‌خواهد کاملاً از ایران برود. گفت که دیگر دلش نمی‌خواهد برگردد. گفت که تمام این شهر برایش خاطره‌ی عشقی‌ست که داشته. گفت دیگر حالش از این شهر بهم می‌خورد. گفت تمام خیابان‌های این شهر برایش پر از بغض است. و در آخر هم گفت که می‌داند من دوستش دارم اما کاش نداشتم.

‎مانده‌بودم چه بگویم. مطمئناً دیگر دوست نداشتم دختران دانشگاه در آن لحظه قیافه‌ی پر از بهت و حیرت مرا ببینند. لقمه‌ها را یکی یکی با زور پائین می‌دادم و سعی می‌کردم لبخند بزنم.

‎او رفت. او برای همیشه رفت. و دختران دانشگاه هر روز به مغازه‌ای سرک می‌کشیدند که او دیگر آنجا نبود. و سال‌ها بعد یک روز من که دیگر به سن آن روزهای او شده بودم، یک روز کش‌دار بهاری که باران داشت عقده‌وار می‌بارید و من گوشی‌ام را دستم گرفته‌بودم و لای صفحات اینستاگرامی بالا و پائین می‌کردم. صورت‌اش را دیدم. همان لبخندی که آن روز در همان رستوران به من زده‌ بود. صورت زیبایش را داشتم می‌دیدم. مثل همان دختر هجده‌ ساله‌ی آن روزها دلم لرزید. دلم داشت برایش هنوز می‌لرزید. پایین عکس نوشته‌بود که امروز بیست و سومین روزی‌ست که او دیگر نیست. سرم گیج رفت. این دیگر چه خبری بود. گوشی را برداشتم و به برادرم زنگ زدم. خبر درست بود. بیست و سه روز پیش او مرده بود. دیگر چیزی نمی‌شنیدم فقط گفتم چرا؟ گفت اعتیاد. بقیه‌اش را دیگر نشنیدم. که نمی‌خواستم بشنوم.

سفید برفی!

«اعتیاد»

سحرگاه

چند سال پیش در اجرای یکی از کارهایم به او برخورد کردم. اوایل با من حرف نمی‌زد، فقط می‌آمد و از دور من و گروه را نگاه می‌کرد، تف‌های زیادی روی زمین می‌انداخت و می‌رفت. یک روز هراسان و لرزان آمد و آب خواست، من ظرفِ آبِ خودم را به او دادم و علیرغم احساس بدی که داشتم وقتی با ظرف آب خورد چیزی به او نگفتم. چند روز بعد برایم  نان آورد. باز من علیرغم همه‎‌ی احساسات بدی که داشتم با خودش نان را خوردیم و دوست شدیم. او را نمی‌دانم اما در خاطر من سال‌هاست که جا دارد.

حدود چهل سال داشت اما چهره‌اش هفتاد ساله بود، دوستانش لقب سفید برفی به او داده بودند، در حالی که هیچ نقطه‌ی سفیدی به جز سفیدی چشمانش در صورتش نبود. من زشت یا زیبا بودنش را متوجه نمی‌شدم، فقط متوجه می‌شدم از حالت انسانی خارج شده بود. گویی موجودی میان انسان و حیوان بود. نطفه‌ی سفیدبرفی در اعتیاد شکل گرفته بود و کنارِ منقل به دنیا آمده بود، کنارِ منقل بزرگ شده بود، کنارِ منقل ازدواج کرده بود…

ده ساله که شده بود، پدرش در ازایِ پول مواد او را به عقد ساقی‌اش درآورده بود، سفید برفی که جز مواد کشیدن و در کوچه بازی کردن کاری بلد نبود، دو روز بعد از عقد از خانه‌ی ساقی پدرش بیرون آمده بود تا برود با دوستانش بازی کند و با دوستانش نقشه‌ای بکشد تا تلافی دردِ رابطه‌ی جنسی را بر سر ساقی پدرش در بیاورد و با همین اندیشه‌ی خام تبدیل به کارگر جنسیِ فراری از خانه شده بود. از شهر خودشان به شهر دیگری رفته بود و  آنجا بارها ازدواج کرده بود. حاصل این ازدواج‌ها سه دختر و دو پسر بود که دو دختر و دو پسرش را به جرم حمل مواد اعدام کرده بودند. ابتدا پدرش و بعد از چند  سال مادرش در کنارِ همان منقلِ معروف مرده بودند. سفیدبرفی هیچ اطلاعی از تنها پسرش که اعدام نشده بود و همسرانِ سابقش نداشت. تنها بود گاهی برای تامین مواد با ساقی‌ها رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کرد و روزگارش را می‌گذراند.

یک بار از او پرسیدم: «چه آرزویی داری؟» گفت: «برای سیاه‌بختی که من باشم فقط همین بس که می‌خواهم کنارِ منقل نمیرم.» به آرزویش هم رسید. در طول همان پروژه جنازه‌اش را به همراه پایپ در مخروبه‌ای پیدا کردند.

روزی که مرد شدم

«بکارت»

نویسنده مهمان: رضا

‎بکارت مردانه داستان غم انگیزی‌ست که صرفاً به کشورهای جهان سوم و چهارم اختصاص ندارد. در همین آمریکا ده‌ها فیلم کمدی با همین مضمون ساخته شده که به نوعی تراژدی است و نه کمدی. برخلاف زن‌ها که در برخی از فرهنگ‌ها باکره بودنشان به غلط مترادف است با نجابت، باکره ماندنِ یک مرد بعد از سن خاصی در اغلب فرهنگ‌ها به ناکامی و بی‌عرضگی تعبیر می‌شود. خلاصه اینکه می‌گویند: «نجابت نکبت می‌آورد» در این موردِ خاص برای ما مردها مصداق پیدا می‌کند.

‎اولین بار که از باکره بودنم احساس شرم کردم برمی‌گردد به اواخر دوران راهنمایی. آنجا که مسعود -همکلاسیم – با آب و تاب از رابطه‌اش با دختران همسایه می‌گفت. داخل انباری، در راه پله، داخل حمام و امثالهم. او می‌گفت و من دامن‌کشان به این فکر می‌کردم که چقدر از قافله عقب افتاده‌ام. یک روز به خودم گفتم «ای که چهارده رفت و در خوابی، مگر این چند روز دریابی» و تصمیم گرفتم به این ناکامیِ شرم‌آور پایان بدهم. آدم این جور وقت‌ها از دم‌دستی‌ترین گزینه‌ها شروع می‌کند و این گونه شد که سعی کردم روابطم را با دختر همسایه گسترش بدهم. تکنیک این کار هم تلفیقی بود از آموزه‌های همکلاسیِ کار بلدم و دکتربازی‌های گذشته. غریزه هم که بیداد می‌کرد. ما تا پیش از این تام و جری بودیم و سایه یکدیگر را با تیر می‌زدیم؛ لیکن دریغا که دشمن چو از حیلتی فروماند، سلسله دوستی جنباند. خلاصه بعد از سه – چهار ماه سرویس دادنِ مداوم، دختر همسایه سرانجام متوجه منظور کثیفم شد و سیفون را کشید. من هم دوردورکنان با چرخشی قهرمانانه صحنه را ترک کردم. با اینکه همسن و سال بودیم اما دخترک عاقل‌تر از این حرف‌ها بود.

طعمه بعدی را از بین دختران فامیل انتخاب کردم. این بار با تکیه بر تجربیات گذشته از بیان صریح اهداف این رابطه طفره رفتم. درس خواندن را بهانه کرده بودم و هر روز به سوژه نزدیک‌تر می‌شدم. اما راستش با کسب موفقیت نسبی همچنان احساس بی‌عرضگی گریبانم را می‌فشرد. در قیاس با مسعود که بعد از یک چشمک موفق به فتح کلیه تپه‌ها مى‌شد، من که بعد از شش هفته تدریسِ علوم، تازه موفق شده بودم در چشمان طرف مقابلم زل بزنم، واقعاً یک بازنده تمام عیار بودم. سرتان را درد نیاورم این جریان هم به جای خاصی نرسید. سرِ کلاس علوم به مبحث تولید مثل که رسیدیم نامبرده اصرار داشت که بچه‌ها هديه حاجی لک‌لک به پدر و مادرها هستند. شما فقط قیافه من را در آن حال تجسم کنید. دخترک اصلا در باغ نبود و من بیهوده آب در هاون می‌کوبیدم. درحقیقت این رابطه بیشتر از آن که به من کمک کند به اقتصادِ شرکت گلنار کمک کرد.

‎همین ایام بود که تحت تاثیر تلاش‌های مذبوحانه‌ام و روایت‌های همکلاسیِ لامصبم که تمامی نداشت، با پدیده‌ای به اسم فیلم پورن آشنا شدم. آن زمان‌ها خبری از اینترنت و ماهواره نبود. محدودیت منابع بیداد می‌کرد و یک فیلم معمولا بین افراد محله دست به دست می‌شد و همه می‌دیدند آنچه را که نباید. چند وقتی گذشت تا کشف کردم که داستان‌های مسعود زاده‌ی تخیلش و «سرقت ادبی» از روی همین جور فیلم‌هاست. «سرقتِ بی ادبی» البته واژه درست تریست. اینکه آدم را احمق فرض کنند خیلی مسئله دردناکیست. بی‌وجدان داستانِ فیلمِ «پشه» را هم جزو خاطراتش در مرداب انزلی به خورد ما داده بود. بنگر که آدمی تا کجا هبوط می کند؟

‎از همان تاریخ تصمیم بر آن شد که با استفاده از تاکتیکِ جعل واقعه، به این بکارت لعنتی خاتمه بدهم. صد هزار مرتبه شکر رب‌العالمین را که ازاله بکارت مردانه نه درد داشت و نه خونریزی. برای اثباتش کافی بود داستانسرای خوبی باشی. راستش خیلی هم لازم نبود داستانسرای خوبی باشی. از یک جایی به بعد شنونده‌ها چنان از خود بی‌خود می‌شدند که دیگر نه به منطق فیلمنامه کار داشتند و نه از تغییر نام شخصیت دختر فیلم تعجب می‌کردند. آنها فقط می‌خواستند تو برایشان داستان بگویی و این در واقع صادقانه‌ترین شکلِ هواداری در عرصه ادبیات شفاهی‌ست که متاسفانه در این فرصت مجال پرداختن به آن نمی‌باشد . خلاصه شما از وسط داستان دخترخاله یک دفعه می‌رفتی سراغ دخترعمه، آب از آب تکان نمی‌خورد و هر چه گذشت اینجانب در این زمینه تبحر بیشتری یافتم و با اعتماد به نفس بیشتری از روابط نداشته‌ام حرف زدم. حتی یک بار به تلافی فیلم پشه، جریان رابطه‌ام با یک مهماندار در دستشویی هواپیما را برای دوستانم تعریف کردم و وقتی فکِ از هم گسیخته مسعود را دیدم بیش از همیشه به خودم افتخار کردم. اواخر کارم به جایی رسیده بود که ته داستان را باز می‌گذاشتم تا شنونده خودش در مورد پایان ماجرا تصمیم بگیرد. بعد ها اصغر فرهادی از همین تکنیکِ انتهای باز در فیلم‌هایش بهره جست و برای خودش اسم و رسمی پیدا کرد. بگذریم…

‎کم‌کم به اواخر دوران دبیرستان رسیدم و اگرچه از نظر دوستانم یک شوالیه سرافراز بودم اما در خلوت خودم را یک بازنده بی‌دست و پا می‌دانستم. یک عقب‌مانده که نتوانسته بود رابطه جنسی را تجربه کند. زندگی اما بالا و پایین بسیار دارد. این شوالیه پرافتخار وقتی حضیض ذلت را تجربه کرد که شبی تاریک جریان جعلی بودن تجربیاتش را به صمیمی‌ترین دوستش گفت. روزهای بدی بود. تمسخر و تحقیر بچه‌های مدرسه و البته غریزه رسماً به دهان شوالیه عنایت می کرد. دیگر واقعاً اغلب اطرافیانم ردای باکرگی آویخته بودند و من همچنان ناتوان و سرخورده به دنبال راهی می‌گشتم برای اثبات مردانگیم. همین ایام بود که نگاهم با یکی از هم‌دانشگاهی‌ها گره خورد. عشق در یک نگاه. اگرچه هنوز بعد از سال‌ها نفهمیدم که آن بنده خدا از چه چیزی در وجودِ منِ خجالتی خوشش آمده بود اما بهرحال این احساس دو طرفه بود و آنقدر عمیق که حتی فکرِ دست زدن به نامبرده آزارم می‌داد .آن سال‌ها عمیقاً و اکیداً معتقد بودم که آدم اگر طرفش را دوست داشته باشد بهش دست نمی‌زند، عشقِ پاک. این طرز فکر مسخره از همان روزی که همکلاسی کاربلدم از روابط خالی از احساسش با دختران همسایه می‌گفت در من نهادینه شده بود. مسعود تو با من چه کردی؟!

‎بهرحال من هیچوقت به مریم دست نزدم. خوب یادم هست که یکی از معدود دفعاتی که داشتیم با هم از دانشگاه (قزوین) برمی گشتیم به سمت تهران، توی اتوبوس از من خواست که بغلش کنم و من هم برای اثبات عشق پاکم فوراً از اتوبوس پیاده شدم و از هشتگرد تا خود خانه به این کارم افتخار کردم. به اینکه بین شهوت و عشق، عشق برنده شده بود. به اینکه دنیا هنوز خوشگلی‌هایش را داشت. ولی از همان شب مریم دیگر آن مریم سابق نشد و این هم اضافه شد به کلکسیون ناکامی‌های شوالیه. آنجا بود که متوجه شدم مثل اینکه کله‌ی عشق براستی گرد است! این بار مصمم‌تر از همیشه تصمیم گرفتم از شکست پلی بسازم به سوی پیروزی. به همین خاطر با دوست مریم دوست شدم. صادقانه بگویم دوستش نداشتم اما انتخاب دیگری هم نداشتم. طفلک همه رقم پا داده بود. من هم که یوزپلنگ زخمی، فقط دنبال انتقام بودم. از خودم، از مریم، از مسعود. مسعود تو چه کردی با من؟!

‎علیرغم آنکه در هیچ  موردی تفاهم نداشتیم اما داستان من و مونا خیلی سریع پیش رفت و به مسائل بستری رسید. الان که خوب فکر می‌کنم به نظرم مونا هم مثل خودم «تختخواب اولی» بود. اصلا با دلایل مشابهی به هم نزدیک شده بودیم. من هم با اینکه احساس خوبی از این رابطه نداشتم اما مجبور بودم. میفهمی؟ مجبور بودم. این رابطه فرصتی بود برای پایان یک عمر اندوه و نکبت. از قدیم گفته‌اند: یک پایان تلخ بهتر است از یک تلخی بی پایان. خلاصه یک روزی با انگیزه‌هایی که فقط یک کشتی‌گیرِ چغر و بد بدن در المپیک می‌تواند داشته باشد، روی تشک حاضر شدم. اگر چه طی این فرآیند پاسخ برخی از مجهولاتم را گرفتم و اگرچه  بهرحال بکارتم دچار ساییدگی و لهیدگی شد اما ازاله نشد. یعنی راستش نتوانستم. به رغم آموزه‌های محیطی و مسعودگرایی ناخودآگاهم که به من یاد داده بودند از هیچ دختری نباید بی‌تفاوت گذشت ولیکن آن روز دریافتم که رابطه جنسی چیزی فراتر از الصاق دوشاخه به پریز برق است و بدون گره احساسی شدنی نیست. آقا بگذارید توجیه نکنم، نشد، یعنی پریز بود اما دوشاخه آنطور که باید دوشاخه نبود. الحق مونا هم خیلی خوب با این قضیه کنار آمد. یعنی فردایش رفت گذاشت کف دست تک‌تک دخترهای دانشگاه از جمله مریم. حالا دیگر شمع بزم هر دوطرف شده بودم. باز صد رحمت به پسرها، دخترها خدا نکند سوژه گیر بیاورند.

یک روز بعد از آنکه در دانشگاه یکی از دخترها تیکه درشتی بارم کرد تصمیم گرفتم همینکه برسم خانه از بیخ بکنم بندازمش دور. دندان طمع را عرض می کنم. خودم را این گونه توجیه کردم که «در جوانی پاک زیستن شیوه پیغمبر است» و دوباره برگشتم به دوران طلایی گلنار. این دوران البته دیری نپایید. کنایه‌های دوستان و «عالیجناب غریزه» توامان باعث شدند یک بار دیگر به صرافت بیافتم که گذشته ننگینم را جبران کنم. یک روزی به خودم آمدم دیدم که نات اونلی به دریا بنگرُم دریا ته بینُم، بات اولسو به صحرا هم بنگرُم صحرا ته بینُم. خلاصه به هر طرفی نگاه می کردم جنبه تناسلی ماجرا می‌آمد جلوی چشمم. آنجا بود که طی یک برنامه‌ریزی بلند مدت سراغ آخرین شکارم رفتم که یک غزال شکوهمندِ ایرانی بود. دو سال کم و بیش طول کشید تا به تختخواب برسیم. دوسالِ رویایی. همه چیز خوب بنظر می‌رسید تا اینکه بعد از دو سال وقتی بلاخره با غزال خلوت کردم، روی تخت اتاقم نشست و با همان لبخند جذاب همیشگی گفت «فلانی تو مثل برادرعزیزی برام.» من هم «هولی شِت» گویان، شاتگانم را از زیر تخت برداشتم و شلیک کردم درست بین دو ابرویش. یعنی دوست داشتم این کار را بکنم اما از خودم سعه صدر بروز دادم و دوستی امروزم با غزال را مدیون سعه صدر آن روز هستم. رابطه من با غزال آنقدر رویایی بود که علیرغم پاسخ منفیش به پیشنهاد بی‌شرمانه‌ام ادامه پیدا کند. ما همچنان دوست ماندیم اما سطح روابط دیپلماتیک را در حد کاردار تنزل دادیم. یعنی ضمن ایجاد فاصله همچنان به امورات یکدیگر کار داشتیم و آنقدر کار داشتیم که آخر سر غزال خسته شد و قهر کرد.

قهر کردن غزال، غریزه، کنایه دوستان و خاطرات مسعود همه با هم باعث شدند که من یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم و این تلاش مجدد بلاخره جواب داد. سرانجام روز جمعه بیستم دی ماه سال ۱۳۸۱ ساعت یک ربع به چهار عصر بنده دخول کردم به دوران پسابکارت. تاریخ و ساعتش را بعنوان روز تولد دوباره‌ام در حافظه نگه داشته‌ام. خوب یادم هست که در آن لحظه بخصوص همه چیز حالت اسلوموشن به خودش گرفته بود و باور بفرمایید یا نه اما نغمه‌ی فتح بهشت* از آسمان به گوش می‌رسید. صادقانه بگویم بیشتر ذوق داشتم تا احساس خوب. هر لحظه منتظر بودم درب اتاق باز شود و کاپِ طلا را بدهند دستم. نمی‌دانم که دیگران موقع اولین رابطه‌شان چه احساسی دارند و چه چیزهایی می‌گویند، من شخصا در آن بزنگاه تاریخی صرفا قیافه مسعود جلوی چشمم بود و می‌خواستم از عمق وجود فریاد بزنم «دیدی بلاخره تونستم؟!»

‎حقیقتا گندی که مسعود به زندگی من زد در نوع خودش هلوکاست محسوب می‌شد. سال‌ها اضطراب و سرخوردگی از یک دروغ ساده شروع شد و در خلاء ناشی از نبود تعلیمات اجتماعی تداوم یافت. واقعیت این است که منشاء بسیاری از خشونت‌های جنسی که گاهی تا ابد زندگی یک زن را تحت تاثیر قرار می‌دهد و سرآغاز بسیاری از سرخوردگی‌ها که سال‌ها در ذهن یک مرد باقی می‌ماند، همین بلاتکلیفی و سردرگمی در مواجه با پدیده بلوغ است. به خصوص در کشورهای توسعه‌نیافته آنقدر رابطه جنسی تقبیح می‌شود که ناگزیر بصورت دیماتیک رشد و تکامل می‌یابد. از این جهت تمام شخصیت‌های این ماجرا ازجمله خودِ شوالیه‌م بسیار خوش‌شانس بودیم که اتفاق بدتری برایمان رخ نداد.

‎به هرروی بکارت از هرنوعش که باشد عذاب الیم است و اگر نقدی به حکمت خداوندی وارد باشد قطعا همین جریانِ بکارت است. البته مشکل اصلی در واقع نوع نگاه ماست به این پدیده که می‌بایست تغییر کند. به امید آن روز…

 

*Conquest of Paradise

محوشده، به تدریج

«بکارت»

نیمه‌شب

وقتی در سی و چند سالگی بعنوان عروس به بستر زفاف رفتم سال‌ها بود که باکره نبودم. حتی عشقبازی آن شب بین من و داماد هم اولین بار نبود. تنها چیزی که تازگی داشت یکی زن و شوهر قانونی بودمان بود، یکی هم میل به انجام سکس کامل.

چندین سال قبل وقتی اولین یارم به اصرار مرا بوسید و در بغل فشرد، زوال بکارت ذهن و تنم شروع شد. او اولین نبود، به بوسه و بغل هم ختم نشد. طی سال‌ها عشق و تمایلات بدنی و قلبی پرده‌های ناپیدا ولی ضخیم روح و تنم شروع به از بین رفتن کردند. شرم و نهی اخلاقی و خوب و بد مطلق کردن یک رابطه نرمال بین دوتا انسان بالغ در من تبدیل شد به هیجان، رفاقت و احترام، ارزش گذاشتن به روح و تن خودم و یارهایم. حد و مرز روح و روانم را پیدا کردم، یاد گرفتم چطور بدون شرم و پشیمانی لذت ببرم و البته با دل‌شکستگی بعدش هم کنار بیایم. شوق کشف شدن توسط دیگری و کشف کردن خودم و دیگری را فدای محفوظ نگه داشتن «بار اول» نکردم. این همه تجربه روحی و بدنی سعی و خطا داشت، هزینه داشت و این را هم یاد گرفتم.

با هیچ کدام ولی نتوانستم به مرحله‌ای برسم که بخواهم و او هم بخواهد که آن حرکت آخر دردناک خونالود را انجام بدهیم. تقریبا با تمامی بدن و روحم لذت بردم ولی انگار حرکت آخر برایم معنای خاصی داشت. در نهایت وقتی من و یار ماندگارم به بستر زفاف رفتیم، بدون کنجکاوی در جزئیات هر دو از قبل می‌دانستیم «اولین» هم نبوده ایم. ولی می‌دانستیم «بهترین‌ها» را برای هم می‌خواهیم.

آنجا بود که حقیقتا فهمیدم آماده هستم که او را درون بدنم راه بدهم. لذت این «اولین بار»نصیب من و اویی شد که امیدواریم برای هم «همیشگی» باشیم. آن لحظه خاص برایمان بکر و ناب بود و «بکارت» داشت. برای من پاسخ آن سوال/لطیفه معروف که کدام کلمه سه حرفی است که دختر را تبدیل به زن می‌کند کاملا منطقی است که فقط سکس نباشد و عمر (age) باشد.

لغت کذایی

«بکارت»

شبانگاه

بکارت هم از آن لغت‌های کذایی بود که یک عمر دغدغه‌ی ذهنی ما بچه دبیرستانی‌ها شده‌بود. انگار گماشته‌ شده‌ بود تا زنانگی‌های‌مان را پنهان کنیم در پس و پشت این لغت کذایی. آنقدر می‌ترسیدیم از هویت و وجود چنین پدیده‌ای در بدن‌مان که دیگر لذت بردن را فراموش می‌کردیم. تا پسری نزدیک‌مان می‌شد، تا دستی به سوی‌مان دراز می‌شد، تا نیازی را با پوست و استخوان‌مان حس می‌کردیم، تا بندبند استخوان‌های‌مان تیر می‌کشید از خواهش و تمنا و نیاز، این لغت کذایی مثل مترسک سر خرمن بالای سرمان ظاهر می‌شد و نمی‌گذاشت لذت زن بودن‌مان را لااقل بچشیم.

مثل شیشه‌ای شکستنی و گرانبها باید از آن مواظبت می‌کردیم. تو اصلاً بگو انگاری الماسی به گردن و ما گماشته‌اش بودیم. همین و بس. گماشته‌های حرف‌گوش‌کن رام…

بعدتر که دیگر آب از سرمان گذشته بود، دیدیم که چه کلاهی سرمان رفته. کلاه که چه عرض کنم… این زندگی حالا حالاها به ما لذت بدهکار بود. به عمر تمام آن روزهای پر از نیاز و خواهش. به عمر تمام آن خواستن‌ها و کتمان‌کردن‌ها.

بکارت، مضحک‌ترین لغتی بود که شنیدم. انقدر که دوست دارم به عقب برگردم و دست اولین پسر دبیرستانی که در خیابان می‌بینم را بگیرم و با همان مقنعه و کوله‌پشتی مدرسه، همان‌طور که بهم زل زده‌ایم و نفس‌های‌مان به‌هم می‌خورد و چشمان‌مان کلاپیسه می‌شود، خودم را عریان کنم و خودم را از شر هرچه قید و بند دست و پا گیر که یک مشت معلم پرورشی با آن ذهن‌های بیمارشان وارد مغزمان کرده بودند رها کنم. رها… و بخندم به تمام قید و بندها، به تمام معلم پرورشی‌ها با آن مقنعه‌های خنده‌دارشان و به آن تشدید کذایی که بالای کاف می‌گذاشتند به وقت ادای کلمه‌ی » بکارت» و بخندم به تمام لحظاتی که صدای‌شان را پایین‌تر می‌آوردند به وقت ادای کلمه‌ی » بکارت.» این لغت حالا حالاها به ما زن‌ها بدهکار است.

معنای واقعی

«بکارت»

شامگاه

داشتند با هم برای مهمانی امشب برنامه‌ریزی می‌کردند. می‌گفت: «پس من لباس‌هام رو میارم خونه تو می‌پوشم، همونجا هم آرایش می‌کنم، از خونه آرا بیرا کنم دوباره داداشم صداش درمیاد و می‌ره رو اعصابم. به نظرت با اون تاپ زرده کدوم دامنم رو بیارم؟»
– فقط خیلی با فلانی نپیچی بهم ها، پسره خیلی حشریه، یهو دیدی کار دستت داد.
+ نه بابا بلدم چکار کنم.

فردای مهمانی دوباره داشتند راجع به دیشب حرف می‌زدند که همان که بلد کار بود، پسر را برده بود لب چشمه و تشنه برگردانده بود. خوشحال بود که هیچی نشده و حواسش بوده. طبق تعریفِ خودش، هر کاری را تا دم پرده رفته بود. دیگری گفت مطمئنی پاره نشدی؟ و مطمئن بود.

نمی‌دانم چرا، ولی از این قسم تعریف‌ها و گاهی هم درددل زیاد برایم داشت. از دوست‌پسرهای جور واجورش، از تجربیات ریز و درشتش، از اینکه همه پسرهای دور و برش فکر می‌کنند خانواده‌اش خیلی باز و راحت هستند، از اینکه چند نفر را هم‌زمان می‌تواند سربدواند. خیلی به خودش و دروغ‌هایش می‌بالید، که با همه مراقبت‌های خانواده‌اش هرکاری دلش می‌خواهد می‌کند، به برادر و مادرش به فراخور موقعیت و مهمانی و عزیزیِ دوست‌پسر، فحش هم می‌داد. شاید هم درددل نبود و به من می‌گفت چون می‌خواست به خودش افتخار کند. من هم از محیطی که در آن غرق شده بود، دوری می‌کردم؛ و هم کسی نبودم که بالاتر از روابط و خاطرات و تجربیاتش چیزی رو کنم. همیشه از نبوغ و جرأت و توانایی‌اش کف می‌کردم و این به او حس قدرت و بزرگی می‌داد. سکوتم در مقابل مبالغه‌ها و راست و دروغش برای حرف‌کشیدن ازش نبود، می‌خواستم اشتباهاتش را گوشزد کنم، ولی آنقدر به سبک زندگیش علاقه داشت که هر چه می‌گفتم باد هوا بود.

یک بار داشت از تصمیم دوست‌پسرش به مهاجرت گریه می‌کرد که این یکی خیلی خوب بود، شاید مجبور شود برای داشتنش کار را یکسره کند تا او را هم با خودش ببرد. خیلی ناراحت بود که آخرین تیر ترکشش را باید استفاده کند. گفتم: «تو که اینقدر دوستش داری، دلت هم می‌خواد باش بری، اونم که گفته می‌بردت، دیگه چرا ناراحتی؟ من که فکر کردم تا حالا هزار دفعه کار تموم شده، باورم نمی‌شه که هنوز باکره‌ای؟» تا کلمه باکره را شنید انگار که مدال افتخار به سینه‌اش زده‌ام، اشک‌هایش را پاک کرد و سر و گردنش را بالا گرفت و گفت: «نه، هیچ وقت، شگون نداره آدم بدون پرده شب اول عروسیش. تازه همه پسرها همه غلطی می‌کنند اون شب گیر میدن که تو چرا باکره نیستی، زندگی آدم از هم می‌پاشه. باید مطمئن بشم می‌گیردم، بعد.»

یک جوری تمام قد از بکارتش دفاع می‌کرد و اینقدر از تلاش‌هایش برای حفظش شنیده بودم، که انگار این تنها پل بین او و پیشینه‌ای‌ست که هم ازش فرار می‌کند و هم پشتش به آن گرم است و خودش نمی‌داند. دلم نیامد تنها باورش را بشکنم و بگویم در واقع تو باکره نیستی، بکارت به اندام نیست، بکارت باید در روح و افکارت باشد. البته که با عدم شناخت و بیگانگی با بدن متفاوت است. ولی سبک زندگی تو، این همه دروغت، این همه روابط بی‌مبالات و سرسری که داری، همه اینها بکارتت را زایل کرده. ذهن و روحت دیگر پاکی و بی‌آلایشی قبل را ندارد. هنگامی که نمی‌توانی به بهترین آدمی که تا به‌حال شناخته‌ای اعتماد کنی، باکره نیستی. البته که با تجربه داشتن هم متفاوت است. وقتی تمام ذهنت درگیر روابط و تجربه‌های جنسی است، وقتی مدام از روابطت داستان می‌بافی و تخیل می‌کنی ولی نه به این  هدف که بدانی کدام را بیشتر می‌پسندی، بلکه به این هدف که کدامشان نمود خفن‌تر و پررنگ‌تری در چشم اطرافیانت خواهد داشت. روابطت را بر اساس کیفیتی که مطلوبت است نمی‌چینی، بلکه چنان جلو می‌بری و پر وبال می‌دهی که هم به‌به چه‌چه بعضی را بشنوی و هم بعضی دیگر باخبر نشوند. وقتی نمی‌توانی از رفتارت دفاع کنی و دروغ می‌گویی. وقتی نمی‌توانی خودت برای بدنت تصمیم بگیری، وقتی تمام ذهنت درگیر آن شب سرنوشت‌ساز است، دیگر باکره نیستی. دلم نیامد بگویم که می‌توانستی با همه آدم‌هایی که رابطه داشتی، رابطه کامل جنسی را تجربه کنی ولی مطابق میلت و در این میان خودت را بیشتر شناخته باشی و آن وقت باکره می‌ماندی. نگفتم که نباید به فکر پول عمل ترمیم باشد، بلکه باید فکری به حال روان و ذهن زخم خورده‌اش بکند، شاید بتواند بکارتش را بدست بیاورد.

بکارت به مثابه نجابت

«بکارت»

غروب

«ش» وقتی یک ساله بود، پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند و حضانت «ش» سهم پدرش شد، مادرِ پدرش، هنوز «ش» دوسالش نشده بود که برای پسرش، مراسم عروسی مجللی برگزار کرد و از این رهگذر، مسئولیت بزرگ کردن «ََش» را بر عهده گرفت. «َش» در نوجوانی بهانه‌ی مادرِ خودش را گرفت و بالاخره بعد از پیگیری‌های فراوان آدرس مادرش را پیدا کرد. مادربزرگِ «ََش» مخالف اصلی جستجوی مادر «ش» بود و فقط یک حرف را تکرار می‌کرد «زنی که از همان ابتدا بکارت نداشته، لیاقتِ مادری ندارد!»

علیرغم سختگیری‌های مادربزرگ، «َش» روزی به دروغ به اسم اردو با مدرسه، سوار اتوبوس شد و به شهری رفت که مادرش در آن زندگی می‌کرد و مادرش را دید. مادربزرگ «ش» راست می‌گفت اما همه‌‌ی راست را نمی‌گفت. پدربزرگِ «ش» در یکی از سفرهایش  که برای شکار رفته بود، مادرِ «َش» را که دختری چهارده، پانزده ساله بود را دیده بود و با چند جمله‌ی عربی، محرم شده بودند و همخوابگی و … (البته برخی از مطلعین بر این باور بودند که پدربزرگِ «ش»، برای این همخوابگی، پول نیز پرداخت کرده) بعد دیگر گندِ کار درآمده بود و خبرش به مادربزرگِ «َش» رسیده بود و از آن سمت نیز قوم و خویشِ مادرِ «َش» سنگ پس گرفتن بکارتِ مادرِ «َش» بر سینه‌زنان به خانه‌ی آنها می‌آیند و بعد از کتک و کتک‌کاری، با درایتِ بزرگتر‌های دو فامیل تصمیم می‌گیرند مادرِ»ش» را برای پسرِ خانواده عقد کنند و بعد از مدتی هم که آب‌ها از آسیاب افتاد عقدِ طلاق را جاری کنند و مساله‌ی زائل شدن بکارت را این گونه حل کنند. اما برنامه‌ریزی‌ها درست پیش نمی‌رود و به قول مادربزرگِ «ش» که می‌گفت: «گوشت را دادن دست گربه «ش» به دنیا می‌آید و باز درایت بزرگترهای فامیل به کار می‌آید و حکم جدایی را صادر می‌کنند.

«ش» بعد از اینکه جریان را متوجه شد، عکس‌العمل نشان داد. چه کرد؟ یک شب با پسری که تازه با او دوست شده بود در اتاقش قرار گذاشت و بکارتش را بر باد داد. در حین بر باد دادن بکارت، مادربزرگ متوجه‌ی حضور دیگری در خانه شد و داد و بیداد راه انداخت که دزد آمده، دوست پسرِ هیجان‌زده‌ بدون لباس فرار را بر قرار ترجیح داد و هیچ‎گاه برای پس گرفتن لباس‌هایش نیز برنگشت.

این بار دیگر از درایتِ بزرگترهایِ فامیل نیز خبری نبود، چون اغلب اسیرِ خاک شده بودند، مادربزرگِ «َش»  به تنهایی درایت کرد و این بار نیز مشکل زائل شدن بکارت را این گونه حل کرد که «ش» باید با  مادرش زندگی کند. «َش» و مادرش بعد از چند سال زندگی در یک شهر کوچک از ایران رفتند و مادربزرگ شماره‌ای ندارد تا هر از گاهی تلفن را بردارد و بگوید: «دخترت هم مثل خودت نجیب نبود.»

باکره رنگ‌پریده کفن شده در برف

«بکارت»

عصر

یه روز یه پسری بهم گفت باکره بودن تا یه جایی حسنه، از یه جایی به بعد نمی‌شه به داشتنش افتخار کرد و بلکه عیب محسوب می‌شه، ضعف اینکه یه انسان مونث تا چهل سالگی باکره‌ست یعنی نتونسته لذت ببره از چیزی که حق طبیعیشه، نتونسته بدن خودش رو بشناسه و نتونسته کشفش کنه.

چند روز پیش صحبت از بکارت بود، همسر یکی از دوستامون گفت که قبل عید پیرزن هشتاد ساله‌ای رو توی خونه‌ش پیدا کردن که فوت شده و به پزشکی قانونی آورده بودن و موقع معاینه فهمیده بودن باکره‌ست، می‌گفت دلم مى‌خواست بشینم همونجا زار بزنم براش و تا مدتی داشتم بهش فکر می‌کردم که چرا؟!

داشتن پرده حلقوی توی اکثر خانمهای خانواده ما ارثیه، عمه من چهل سال پیش ازدواج کرده و اون زمان رسم به نشان دادن دستمال بود اما هیچ خونی ردش نمونده بوده، شوهر عمه‌م همون شب تا می‌خورده کتکش زده و بهش هزارتا تهمت زده. آخر ماجرا اینه که در کنار همه آبروریزی‌ها با عمه‌م مونده به خیال اینکه آخر مردونگیه اما هنوز هم با اینکه متوجه شده این مسئله موروثیه ولی سرکوفت می‌زنه و بذر شک تو دلش هست، این خیلی غم‌انگیزه.

روزی که عقد کردم، مامانم با علم به این مسئله منو کشون‌کشون برد پزشک زنان تا برگه ازش بگیره، من خیلی گریه کردم، یه حس بدی داشتم و پزشک مورد نظر هم یه آدم عوضی به تمام معنا بود که بویی از انسان بودن نبرده بود و با من برخورد بدی داشت، شاید هم من حساسیت زیادی داشتم و اونقدر از نظر روحی بهم ریخته بودم که رفتارش واسم توهین بود. خلاصه برگه رو گرفتیم، بعد من بردمش پیش همسرم و توی تمام این سال‌ها اونو اونقدر عصبانی ندیدم، نخونده پاره‌ش کرد و گفت به شخصیت جفتمون توهین کردی.

بکارت… نمی‌دونم داشتنش خوبه یا نه! اما غم‌انگیزه دختری که باکره‌ست رو آخر نجابت بدونیم ولی اونی که نیست رو هرزه!

تجربەای سخت و دردناک

«بکارت»

بعد از ظهر

من بکارتم رو زود از دست دادم و این اتفاقی بود کە کل زندگیم رو تحت تأثیر قرار داد، در واقع زندگیم رو بە باد داد. اون روزها من در یک رابطەی جدی بودم، خانوادەها در جریان بودند و مراسم خواستگاری انجام شدە بود. خانوادەی من رضایتشون رو اعلام کرده بودند اما فضای خانەی ما یک فضای بسیار غم‌زده بود.

اون روزها فکر می‌کردم عاشقم و هیچ چیزی نمی‌تونە عشق ما رو از بین ببرە. پدر و مادرم بە شدت مخالف این وصلت بودند اما حریف من نمی‌شدند. هر روز مادرم رو می‌دیدم که ساعت‌ها جلو پنجره می‌نشست و به دور دست خیره می‌شد و از ته دل آه می‌کشید، با وجودی کە این صحنه بسیار آزارم می‌داد ولی تنها دلخوشی من این بود که بعدها خوشبختی و عشق جاری در زندگی من رو خواهد دید و مثل گذشته خوشحال خواهد شد. حس می‌کردم خوشبخت‌ترین دختر دنیام که به آرزوش رسیده، مردی رو در کنارم داشتم کە مطمئن بودم عاشقمه و به همان اندازه مطمئن بودم که همه در موردش اشتباه می‌کنند. همه می خواستند که من چشمانم رو باز کنم و واقعیت‌ها را ببینم. حتی نشانه‌هایی از خانوادەش دریافت می‌کردم کە می‌خواستند بە من بفهمانند کە اشتباە می‌کنم، اما من بی‌اعتنا در دنیای رؤیایی خودم سیر می‌کردم.

بی‌تاب و بی‌قرار می‌خواستیم که تمام لحظاتمان را با هم باشیم و در یکی از همان قرارها این اتفاق افتاد. در ذهن من، بکارتم رو باید تا شب عروسی حفظ می‌کردم تا هر چیزی در جای خودش و در زمان مناسب خودش اتفاق بیفته. هیچ‌گاه به وضوح درموردش حرف نزدیم و طبق یک قرار ناگفته به شدت مراقب بودیم. اما آن شب من ناگهان به درد وحشتناکی رسیدم و دقیقا چیزی در من با وارد شدن فشاری وحشتناک، پارە شد. بسیار مشخص این اتفاق افتاد و من به زور خودم رو به دستشویی رساندم و دقیقا به اندازەی یک تشت بزرگ خون از دست دادم. ترس و نگرانی سراسر وجودم رو گرفت، غافلگیر شدە بودم اما اتفاق افتادە بود و زمان بە عقب بر نمی‌گشت. بر بستر کە برگشتم در خودم مچالە شدم و سکوت کردیم و بعد در سکوت مطلق به خانه‌هایمان برگشتیم.

آن شب من حس کردم چیزی بین ما فرو ریخت. تا مدت‌ها ترجیح دادیم در موردش حرف نزنیم. من فکر می‌کردم کە باید در مورد این تصمیم بزرگ دو نفره که به تنهایی گرفته بود و عملی کرده بود چیزی می‌گفت. باید با من  حرف می‌زد و توضیح می‌داد. اما او سکوت کرد و آن سکوت آغازی شد برای دور شدن قدم به قدمش. خشمگین بودم و حس می‌کردم به نقطه‌ای غیرقابل‌بازگشت رسیده‌ام.

ما رابطه رو ادامه دادیم اما دیگر هیچ چیزی جای خودش نبود، محبت پرحرارتش هر روز کمتر می‌شد و جنگ و جدل‌های هر روزه امانم رو بریده بود. هر روز دورتر می‌شد و من هر روز بیشتر می‌ترسیدم تا اینکه در یکی از قرارها وقتی سعی کردم که موضوع رو پیش بکشم خیلی راحت بهم گفت خدا می‌دونه تا الان با چند نفر رابطه داشتی و می‌خوای مسئولیت این کار رو گردن من بندازی. دنیا تیره و تار شد و دقیق چیزی که ازش می‌ترسیدم به سرم آمد. نهایتا بعد از افت و خیزهای فراوان روزی با عشق قبلیش برای همیشه رفت و من موندم و یک اضطراب همیشگی و تلخ‌ترین تجربەی زندگیم.