تاریکی ابدی یک ذهن مغشوش

«پدوفیلی»

شامگاه

داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم. یادم نیست عروسی چه کسی بود ولی فامیل نبود. یک دفعه صدای موسیقی و همهمه خوشایند با فریادهای خشمگین مردی و جیغ و داد زنی و گروپ گروپ کتک‌کاری قطع شد.چند دقیقه بعد پدر سین با سر و وضع آشفته و قیافه عصبانی از ساختمان بیرون پرید، پشت سرش مادر سین  در حالیکه سین را بغل کرده بود پا برهنه و گریه‌کنان به دنبالش دوید. ما بچه‌ها بهت‌زده بودیم، یک لحظه کوتاه نگاهم به نگاه سین گره خورد: صورتش از وحشت چیزی که اتفاق افتاده بود کج و کوله شده بود. بزرگترها بیرون آمده بودند و تا به خودشان بجنبند پدر سین برگشته بود توی حیاط و نعره‌زنان به طرف ساختمان می‌دوید. همه جیغ‌کشان به دنبالش رفتند. پدر سین مرد جوانی را کشان‌کشان به حیاط آورد و با مشت و لگد به جانش افتاد و در عرض چند دقیقه طوفانی به پا شد. مادرم دستم را محکم گرفت و به خانه رفتیم. در توضیح اتفاقی که افتاده بود مادرم گفت آقایی که کتک خورد به سین خوراکی مسموم داده بود و به همین خاطر بابای سین او را تنبیه کرد و من هم باید حواسم جمع باشد از غریبه‌ها خوراکی نگیرم و با آنها جایی نروم.

شنبه سین به مدرسه نیامد، من با دخترخاله‌اش همکلاس بودم. «ز» هم چیزی نمی‌دانست، فقط فهمیدم آقای غریبه که کتک خورده بود دایی آنها بود. من و ز تا دبیرستان با هم بودیم، دیگر هیچوقت حرفی از سین نشد، انگار از آن شب به بعد کل خانواده سین ناپدید شده بودند. سال‌ها بعد ز را در شبکه‌های اجتماعی پیدا کردم. برایش گفتم که سین را هم همانجا پیدا کردم و وقتی برایش درخواست دوستی فرستادم بلاکم کرد. ز شروع کرد به تعریف ماجرای آن شب. دایی جوان را در حال تجاوز به سین پیدا می‌کنند و قیامت به پا می‌شود. خاله و شوهر خاله که پدر و مادر سین باشند برای همیشه ارتباطشان را با فامیل قطع می‌کنند، علی‌الخصوص که پدربزرگ و مادربزرگ نمی‌خواستند بپذیرند پسر یکی‌یکدانه‌شان دست به چنین کاری زده. مدت‌ها دختر خودشان را به بی‌مبالاتی در تربیت دخترش، و نوه‌شان، سین هشت ساله رابه هرزگی متهم می‌کردند و صد البته که معتقد بودند دامادشان هم از روی حسادت قدیمی و بغض و کینه پسرشان را بی‌آبرو کرده است. سین مدت‌ها از نظر جسمی و روحی درمان می‌شده ولی هیچوقت واقعا به زندگی طبیعی برنگشته. از آن بدتر سرنوشت دایی بود که همان موقع برایش زن می‌گیرند ولی بعد از مدت کوتاهی جدا می‌شود. تا زمان مرگ پدربزرگ و مادربزرگ در خانه آنها زندگی می‌کند ولی بعد از فروش خانه و انحصار وراثت مدتی ناپدید می‌شود. کاشف به عمل می‌آید با خانم مطلقه‌ای که بچه داشته ازدواج کرده بوده و خیلی زود شروع به تعرض به بچه می‌کند.

وقتی ز او را در زندان ملاقات کرده بود، عملا هیچ کس دیگری از فامیل مایل به دیدن او نبوده. دایی برایش اعتراف می‌کند که از وقتی خودش را از نظر جنسی شناخته فقط و فقط به بچه‌ها کشش داشته. اوایل بی‌اختیار بوده و هر جایی هر بچه‌ای را می‌دیده چه پسر و چه دختر، عنان از کف می‌داده. حساب بچه‌هایی که به هر شکل مورد تعرض قرار داده را نمی‌داند. بعدتر کمی خوددار و محتاط شده ولی در آن شب کذایی عروسی، وقتی سین را تنها گیر آورده دیگر به هیچ چیز نتوانسته فکر کند. در آن لحظه شوم ز می‌توانسته جای سین باشد یا هر بچه دیگری. دایی می‌دانسته که چطور زندگی‌هایی را ویران کرده، با این حال باز هم نتوانسته مقاومت کند.

می‌گفت شاید باید همان موقع زندان می‌رفته، مجازات می‌شده یا حتی درمان، ولی به خاطر حمایت و لاپوشانی بی‌جای پدر و مادرش نه تنها درمان و مهار نشده که در واقع به حال خراب خودش رها شده. دایی خودش را بیمار می‌دانست و پدر و مادرش را مجرم که با نپذیرفتن بیماری او زمینه‌ساز جنایت‌هایی شدند که به دست او در حق بچه‌های بی‌گناه انجام می‌شد. می‌گفت دست خودش نیست، می‌داند در حق بچه‌ها جنایت می‌کند ولی نمی‌تواند خودش را مهار کند.اگر همان لحظه آزاد بشود باز هم به سراغ بچه‌ای خواهد رفت. پس همان بهتر که در زندان باشد. آنجا هم اگر بفهمند جرمش چیست زنده‌زنده آتشش می‌زنند. بنابراین به همبندهایش گفته به خاطر مهریه زندان افتاده.

ز گفت در نهایت فقط شنونده بوده، هیچ کاری از دستش بر نمی‌آمده. فقط خیلی با احتیاط همه آنچه شنیده بوده را برای خاله‌اش و سین تعریف می‌کند. این درست هم‌زمان شده بوده با تقاضای دوستی من که سین فکر کرده لابد همه چیز را ز برای من هم تعریف کرده و حالا من می‌خواهم دوباره همه خاطرات تاریکش را برایش زنده کنم.

به توصیه  ز، دیگر سعی نکردم خاطرش را آزرده کنم.

Advertisements

1 نظر برای “تاریکی ابدی یک ذهن مغشوش

  1. یکی از اقوام‌ ما هم تجربه مشابه رو برای چند تا از بچه های فامیل و از جمله محارمش پیش آورد و متاسفانه حمایتهای بیجای اطرافیان از جمله همسرش مانع پیشگیری های بعدی شد.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.