اگر قاضی بودم

«پدوفیلی»

صبح

قبل از این که نقش قاضی دادگاه را ایفا کنم، دوست دارم نقش مادر یا پدر را بازی کنم. مثلا نقش مادری را که با آرزوی تشکیل خانواده و فرزند ازدواج کرده و نه ماه تمام نوزاد را داخل شکم بار و با خود حمل کرده. گاهی از دیدن غذایی دلش برای خوردنش آب شده و زمانی بوی غذایی دیگر به استفراغش واداشته. با هزار عشق و علاقه و درد زایمان بچه را به دنیا آورده و با خون دل بزرگش کرده. به او یاد داده که هر روز به نانوایی دم کوچه برود و پنج دانه نان بخرد تا به تدریج روش خرید را یاد بگیرد. آن گاه یکی سر راه کودکش کمین می‌کند و او را با زبان چرب و نرم می‌برد و خدا می‌داند که بر سرش چه بلایی می‌آورد. پدر و مادر و پلیس بعد از جست و جو، ناامید سر جایشان می‌نشینند. مادر هر روز ساعت یازده صبح در را باز می‌کند و حدود نیم ساعتی دم در می‌ایستد بلکه کودکش بازگردد. مدتی می‌گذرد و کودک را پیدا می‌کنند. زخمی و بی‌جان. جانی را نیز دستگیر و زندانی می‌کنند. مادر جانی به دست و پای مادر کودک می‌افتد و طلب عفو می‌کند بلکه رضایت دهند و پسر جنایتکارش اعدام نشود. اما والدین کودک قربانی راضی به رضایت نیستند.

نقش مادر را رها می‌کنم و تبدیل به مخالف سرسخت اعدام می‌شوم . بله به هر دری سر می‌زنم. روزی فلان وکیل زبردست می‌شوم و نامه سرگشاده «در قبیح بودن اعدام» به فلان کله‌گنده می‌نویسم. روزی دیگر فلان هنرپیشه یا خواننده مشهور می‌شوم و در خانه والدین کودک قربانی می‌روم و طلب عفو می‌کنم و روزی دیگر مرد روحانی و مقدس محله می‌شوم و والدین قربانی را نصیحت می‌کنم که «در عفو لذتی است که در انتقام نیست.» بالاخره تبدیل به پزشک روانشناس می‌شوم و نظر می‌دهم که جانی خودش قربانی اجتماع است او گناهی ندارد و مشکل روانی دارد.

یک لحظه به خودم می‌آیم. به خود واقعی‌ام، یعنی مادر می‌شوم. به خود می‌گویم اگر من مادر آن کودک بودم چه می‌کردم؟ بدون ملاحظه روشنفکر و مقدس بودن و غیره. من اگر مادر این طفل بودم برای مجرم اعدام می‌خواستم. کسی که رحم نکند مستحق ترحم نیست. کسی که نداند با قتل یا تجاوز کودکی معصوم چه بلایی سر یک طایفه آورده باید اعدام شود. کودک‌آزاری جرمی نابخشودنی است. بگذارید همانگونه سرسخت و کله‌شق بمانم. بهتر از بی‌دردی است.

در مرحله آخر نقش قاضی را ایفا می‌کنم. وکیل جانی حرف می‌زند و از موکلش دفاع می‌کند. گویا طرف بیماری روحی داشته و در حالت عادی نبود و قصد قتل نداشته و چون کودک هر بار از خود مقاومت نشان می‌داده، در حال رام کردنش سر کودک به تخته سنگ خورده و قتل عمد به حساب نمی‌آید و الی آخر. حوصله من قاضی تمام می‌شود و سر وکیل فریاد می‌کشم که اصلا نمی‌فهمم این وسط چه شده که همه هوادار جانی شده‌اید؟ پرونده را که از قبل بررسی کرده‌ام با صدور حکم اعدام جانی می‌بندم. چرا که علاوه بر قتل جزای کودک‌آزاری اعدام است.