نه اینم، نه اونم، فقط خودم می‌دونم

«پدوفیلی»

سپیده‌دم

خیلی پیش میاد که مجبور بشم به خودم نهیب بزنم که اوهوی کجا میری تنها تنها؟ احساسات یا منطق یا هردو؟

وقتی پای بچه در میون باشه من دیوونه میشم. از اولش هم اینجوری بودم. قبل از اینکه خودم بچه‌دار بشم بیشتر احساساتی این جور بودم و بعد بچه‌دار شدن به صورت منطقی. قبل از اینکه خودم مادر بشم اگه بچه‌ای می‌دیدم که مورد آزار و اذیت قرار می‌گیره فحش رو می‌کشیدم به ننه و باباش. به هرکی که اذیتش کرده. نمی‌دونستم وقتی خودم مادر بشم کاملاً اون مادرها رو درک می‌کنم.

یادم میاد روزی رو که سوار اتوبوس بودم و هنوز اتوبوس‌ها زنونه مردونه نشده بودند. پسر جوونی با یک بچه سوار بودند. موقع پیاده شدن پسره شروع کرد سربه سر بچه گذاشتن که چرا از این ور داری میای، برو از اونور. بعد بچه که خواست از اونور پیاده بشه بین مسافرها گیر کرد و هول شد و ترسید. آخرش هم وقتی پیاده شد پسره یک پس‌گردنی به بچه زد. اون لحظه من در حال دیوونه شدن بودم و با این حرکت آخر رسماً دیوونه شدم. شروع کردم به پسره بد و بیراه گفتن. قیافه‌ش هنوز یادمه. یه لبخند کجی روی لب‌هاش بود و دردی در چشم‌هاش. شوخی خرکی کرده بود با بچه که معلوم نبود داداششه یا کی. احتمالاً به من به چشم یک دختر جوونی که ادای روشنفکرها رو در میاره نگاه کرده بود. این اتفاق از حرص اینکه اون بچه اذیت شده بود سال‌ها توی ذهنم مونده بود. ولی از یک جایی به بعد بیشتر درد توی نگاه اون پسر جوون توی ذهنم میاد. اون درد توی نگاهش هنوز من رو اذیت می‌کنه. اگه دوباره این اتفاق بیفته نمی‌دونم عکس‌العملم چیه. نمی‌دونم باز هم بد و بیراه میگم، با پسره به آرومی صحبت می‌کنم یا چشم‌هام رو می‌بندم و می‌گذرم.

ته ته دلم هنوز همون آدم عصبانی و دیوونه‌م. همونی که وقتی یاد دکتری میفته که پسرش رو ختنه کرد، می‌تونه با دست‌هاش دکتره رو تیکه‌تیکه کنه. اما توی ذهنم یک آدم منطقی و باکلاسم که همه چیز رو تجزیه و تحلیل می‌کنه و همه چیز رو یک‌ جور عمل و عکس‌العمل می‌بینه. اما در واقعیت نه اینم و نه اون! نه احساسم و نه منطق. گوزپیچ می‌شم و نمی‌دونم دقیقاً الان باید چیکار کنم. در مورد پدوفیلی هم همینطوره. در درون خودم طرف رو می‌کشمش و هزار جور بلا سرش میارم. در فکر منطقی فکر می‌کنم و طرف رو هم قربانی می‌دونم، ولی در‌واقع نه منطق سرم میشه نه احساس. غمگین می‌شم و عبور می‌کنم.

خدا رو شکر که نه قاضی شدم نه وکیل و نه هیئت منصفه. اگه روزی مجبورم کنن که قضاوت کنم مطمئنم مغزم ریست فکتوری میشه میره پی کارش.

2 نظر برای “نه اینم، نه اونم، فقط خودم می‌دونم

  1. وای منم دلم میخاد دکتری که پسرم را ختنه کرد را می کشتم همین طور مادر شوهر پدر شوهرم را که منو مجبور به این کار کردن و جامعه ای که ادمها را رسما مجبور به خشونت علیه یه بچه چند ماهه میکنه الان داغ دلم دوباره تازه شد

    لایک

    1. آخ آخ. تنها راهي كه ميمونه اينه كه بهش فكر نكنيم. اين همه اشتباه و اجبار توي دنيا. اينم روش.

      لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.