آتش دل مقيم شد، تو به سفر چرا شدى

«اعتیاد»

شامگاه

من چشمم رو تو یه خانواده‌ای باز کردم که کشیدن مواد مخدر یه امر عادی بود. دور هم جمع می‌شدن و گاز پیکنیکی رو می‌ذاشتن وسط و دورش می‌نشستن و هوا دودگرفته می‌شد. اما قصه من قصه پرغصه زندگی عموی کوچیکمه.

 ده سال با هم اختلاف سنی داشتیم. شاید به خاطر همینه که توی تمام خاطرات کودکیم حضور داره، همیشه بوده، با هم بزرگ شدیم و سر آخر از دستش دادم و بعد از گذشت چند سال هنوز داغش مثل روز اول تازه‌ست. روزایی که به خاطرش انگشت‌نمای محله بودیم رو فراموش نمی‌کنم، شبایی که هر چی تو شهرکمون دزدیده می‌شد یه عده آدم در خونه ما جمع می‌شدن و سراغش رو از ما می‌گرفتن و از عموی معتادی که حالا دزد هم شده بود. اون بعدازظهری که پلیسا ریختن خونه‌مون و تمام سوراخ سنبه‌های خونه رو دنبال مواد گشتن و من نه ساله از ترس توی توالت خونه خودم رو حبس کردم و زار زدم، ظهر سیزده سالگیم که با صدای فریاد صاحبخونه جدیدمون از خواب پریدم که از دزدین ضبط ماشینش حرف می‌زد و آبروریزی می‌کرد. شب هفده سالگیم که توی خماری چای داغ رو ریخت روی پای پسر یک ساله‌ش و بابا از خونه انداختش بیرون. آخ از تلفن‌هایی که بهم می‌زد و واسه ده تومن پول التماسم می‌کرد. آخ از پیام‌هایی که می‌فرستاد و جوابی بهش نمی‌دادم. وای به ما… وای به حال ما…

نه که کاری براش نکرده باشیم، کردیم. هرکاری که از دستمون بر می‌آمد براش انجام دادیم، همه مدل، همه جور، ولی نشد، نخواست، برنگشت… و مقصر خودش نبود، جایی بود که توش بزرگ شد، مامانش، باباش، برادراش و حتی من… آخر قصه به اونجا رسید که پسرش بهش گفت کاش بابا بری و هیچوقت نیای. آخر قصه به اونجایی رسید که من، من خاک بر سر گفتم کاش می‌مرد و انقدر انگشت‌نمامون نمی‌‌کرد و فردای همون روز از هزار کیلومتر اون طرف‌تر خبر رسید که گوشه یه ساختمون نیمه‌ساز جنازه‌ش رو پیدا کردن… و من دیر رسیدم، دیر رسیدم به مراسم خاک‌سپاریش و باور نکردم که مرده، هنوز هم به این امید بیدار می‌شم که بهم زنگ بزنه، پیام بفرسته…

می‌گن اعتیاد بلای خانه‌مانسوزه ولی تا توش گرفتار نشی نمی‌فهمی عمق معنی این جمله رو. اعتیاد آتیشیه که می‌افته به جون ریشه‌هات، معتادت از دست میره ولی آتشیش خاموش نمی‌شه. آتیشی که تا ابد شعله‌وره و می‌سوزونه.