با کفش‌های من راه برو

«اعتیاد»

غروب

غیر از آن تصویر کلیشه‌ایی که با سریال‌های تلویزیونی در سال‌های آغاز نوجوانی به عنوان معتاد در ذهنم شکل گرفت، هیچ وقت با اعتیاد از نزدیک آشنا نشدم. همان وقت‌ها تصمیمم را گرفته بودم که با این همه دلایل روشن، اگر کسی درگیر مواد مخدر شود دیگر آخر نادانی خودش است. ذهن ناپخته‌ام نمی‌توانست هیچ عذر و بهانه‌ای را بپذیرد، یا دستکم همه موارد را به یک چوب نراند.

در طول سالیان بعد، کلیشه کم‌کم رنگ باخت و من هم از دگم‌اندیشی در آمدم. دختر شوخ و شنگ سال پایینی دانشکده، عاشق یکی از همکلاسی‌های ما شد. پسر درس‌نخوان بود و به جای وادی مهندسی و عدد و معادله، سرش گرم عرفان و موسیقی بود و همین به شدت جذابش می‌کرد. کمابیش همه مطمئن بودند معتاد است و اگر نفوذ خاله‌اش نبود، با این همه مشروطی و غیبت از کلاس‌ها و ول گشتن در محوطه با قیافه تابلو، تا آن زمان ده بار اخراج شده بود.

دختر با چنگ و دندان با خانواده‌اش جنگید و موفق شد با پسر ازدواج کند. وقتی بعد از چند سال در یک کافه تریا دیدمش مطمئن بودم طلاق گرفته باشد. دختر برایم تعریف کرد خیلی زود متوجه اعتیاد پسر شده، شروع کرده پسر را ترک بدهد. از آنجایی که خانواده‌هایشان با ازدواجشان مخالف بودند از هر دو طرف طرد شده بودند و هیچ منبع مالی به جز تدریس دخترک در آموزشگاه‌ها نداشتند. دختر نه پشتوانه عاطفی داشته نه مالی، فقط عشق همدیگر را داشتند. یک شب بعد از اینکه پسر را از نشئگی در میاورد، ناگهان به این نتیجه می‌رسد که تا خودش اعتیاد را تجربه نکند نمی‌تواند پسرک را ترک بدهد. از آن شب تا همان موقع که من او را در کافه تریا به عنوان گارسن ملاقات کردم، همپای پسر در اعتیاد است. برایم گفت از هفته دوم اعتیادش به بعد خودش را جمع و جور کرده و هم در آموزشگاه‌ها درس می‌دهد، هم گارسنی می‌کند. پسر موسیقی درس می‌دهد و در محافل هم می‌نوازد. دختر بعد از چند ماه ترک کرده ولی دیگر به پسر برای ترک کردن اصرار نکرده.

عکس‌هایشان را که نشانم می‌داد، عشق و عاطفه در چشم‌هایش برق می‌زد. پسر ظاهر بهتری نسبت به قبل داشت و خوشحال به نظر می‌رسید. با هم توافق کرده بودند هر وقت پسر خودش احساس آمادگی کرد اقدام به ترک کند. شاید هم هیچ وقت. دیگر هیچ فشاری رویش نبود. دختر هم به نظر آرام می‌آمد. گفت از شدت عاشقی معتاد شد ولی با این حال ترک کردن مواد فقط از نظر جسمی برایش سخت بود.

این تجربه نشانش داده بود «حفره»ای درون پسر هست (ولی درون او نیست) که فعلا با مصرف مواد پر می‌شود و شاید جسما برای مدتی بتواند مصرف نکند ولی همیشه گرفتار آن خواهد بود و به اعتیاد برمی‌گردد. دختر کاملا پذیرفته بود که از دست او کاری برای پسر بر نمی‌آید پس چرا زندگی را برای هر دویشان تلخ کند. حتی همین توافق عشق را بینشان بیشتر و عمیق‌تر کرده بود. دختر سعی نداشت نجات‌دهنده باشد پس حرف ترحم هم در میان نبود. پسر با تمام توانش سعی می‌کرد دختر را خوشحال کند و تا حد امکان بار مالی را برایش سبک کند.

مسلما این تصویر نمیتواند عمومیت داشته باشد برای کسانی که عزیزانشان درگیر اعتیاد هستند. ولی برای من نوعی پذیرش و درک مسئله به حساب می‌آید. به نظرم تمرکز آنها بجای ترک کردن با هر زور و ضربی، به آسان‌تر کردن زندگی با این مسئله،و به آرامی شناختن آن «حفره» بوده است.

سال‌ها قبل در یک سریال تلویزیونی خارجی از زبان پدری که دخترش درگیر اعتیاد بود و اتفاقا خودش هم مقام دولتی در رابطه با قاچاق مواد مخدر، حرف خوبی شنیدم: «بستن مرزها و مبارزه با ورود مواد و خرج میلیون‌ها دلار هیچ فایده ای ندارد وقتی مشکل مصرف‌کننده حل نشود. او تا زمانی که «حفره»اش برای خودش شناسایی و پر نشود به پیدا کردن و مصرف ادامه خواهد داد.»

1 نظر برای “با کفش‌های من راه برو

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.