تقدیم به او که دیگر نیست

«اعتیاد»

سپیده‌دم

 زیباترین پسری بود که دیده‌بودم، زیباترین و خوشتیپ‌ترین. پسر یکی از دوستان پدرم بود که از قضا مغازه‌شان سر خیابان دانشگاه ما هم بود. هیچ‌وقت ایران نبود. گهگاهی می‌آمد. به وقت آمدنش دائم خانه‌ی ما بود، اتاق برادرم. صدای خنده‌هایشان را همیشه می‌شنیدم. هر سری کلی مجله‌ی پورن برای برادرم می‌آورد و من یواشکی می‌رفتم و سرک می‌کشیدم و مجله‌ها را با کیفی گنگ و مبهم، بی ادراکی از لذت، فقط ورق می‌زدم. روز اولی که دانشگاه رفتم، دیدمش. او هم مرا دید. صدایم کرد و شربتی جلویم گذاشت و گفت که از این ورا؟ گفتم که دانشگاهم آنجاست. خندید و گفت مگر تو دانشگاه می‌روی. او نگاهش به من همان دختر کوچولویی بود که پشت در برایشان همیشه چای و شربت می‌گذاشت. حالا او داشت برای من شربت می‌گذاشت.

همه‌ی دختران دانشگاه عاشق‌اش بودند. من اما می‌دانستم که او عاشق دختری بوده که دختر بر اثر سرطان فوت کرده. من هم مثل تمام آن دخترهای دانشگاه عاشق‌اش بودم. شاید حتی بیشتر از آن دخترها. آخرین بار که دیدمش روزی بود که با هم به رستورانی نزدیک دانشگاه رفتیم. به دعوت او بودم. دل تو دلم نبود. جلو روی من نشسته بود و غذا می‌خورد. دوست داشتم تمام دخترهای دانشگاهمان آن صحنه را ببینند. به خودم می‌بالیدم که با او سر یک میز نشسته‌ام. از هر دری حرف می‌زد. گفت که دیگر می‌خواهد کاملاً از ایران برود. گفت که دیگر دلش نمی‌خواهد برگردد. گفت که تمام این شهر برایش خاطره‌ی عشقی‌ست که داشته. گفت دیگر حالش از این شهر بهم می‌خورد. گفت تمام خیابان‌های این شهر برایش پر از بغض است. و در آخر هم گفت که می‌داند من دوستش دارم اما کاش نداشتم.

‎مانده‌بودم چه بگویم. مطمئناً دیگر دوست نداشتم دختران دانشگاه در آن لحظه قیافه‌ی پر از بهت و حیرت مرا ببینند. لقمه‌ها را یکی یکی با زور پائین می‌دادم و سعی می‌کردم لبخند بزنم.

‎او رفت. او برای همیشه رفت. و دختران دانشگاه هر روز به مغازه‌ای سرک می‌کشیدند که او دیگر آنجا نبود. و سال‌ها بعد یک روز من که دیگر به سن آن روزهای او شده بودم، یک روز کش‌دار بهاری که باران داشت عقده‌وار می‌بارید و من گوشی‌ام را دستم گرفته‌بودم و لای صفحات اینستاگرامی بالا و پائین می‌کردم. صورت‌اش را دیدم. همان لبخندی که آن روز در همان رستوران به من زده‌ بود. صورت زیبایش را داشتم می‌دیدم. مثل همان دختر هجده‌ ساله‌ی آن روزها دلم لرزید. دلم داشت برایش هنوز می‌لرزید. پایین عکس نوشته‌بود که امروز بیست و سومین روزی‌ست که او دیگر نیست. سرم گیج رفت. این دیگر چه خبری بود. گوشی را برداشتم و به برادرم زنگ زدم. خبر درست بود. بیست و سه روز پیش او مرده بود. دیگر چیزی نمی‌شنیدم فقط گفتم چرا؟ گفت اعتیاد. بقیه‌اش را دیگر نشنیدم. که نمی‌خواستم بشنوم.