تجربەای سخت و دردناک

«بکارت»

بعد از ظهر

من بکارتم رو زود از دست دادم و این اتفاقی بود کە کل زندگیم رو تحت تأثیر قرار داد، در واقع زندگیم رو بە باد داد. اون روزها من در یک رابطەی جدی بودم، خانوادەها در جریان بودند و مراسم خواستگاری انجام شدە بود. خانوادەی من رضایتشون رو اعلام کرده بودند اما فضای خانەی ما یک فضای بسیار غم‌زده بود.

اون روزها فکر می‌کردم عاشقم و هیچ چیزی نمی‌تونە عشق ما رو از بین ببرە. پدر و مادرم بە شدت مخالف این وصلت بودند اما حریف من نمی‌شدند. هر روز مادرم رو می‌دیدم که ساعت‌ها جلو پنجره می‌نشست و به دور دست خیره می‌شد و از ته دل آه می‌کشید، با وجودی کە این صحنه بسیار آزارم می‌داد ولی تنها دلخوشی من این بود که بعدها خوشبختی و عشق جاری در زندگی من رو خواهد دید و مثل گذشته خوشحال خواهد شد. حس می‌کردم خوشبخت‌ترین دختر دنیام که به آرزوش رسیده، مردی رو در کنارم داشتم کە مطمئن بودم عاشقمه و به همان اندازه مطمئن بودم که همه در موردش اشتباه می‌کنند. همه می خواستند که من چشمانم رو باز کنم و واقعیت‌ها را ببینم. حتی نشانه‌هایی از خانوادەش دریافت می‌کردم کە می‌خواستند بە من بفهمانند کە اشتباە می‌کنم، اما من بی‌اعتنا در دنیای رؤیایی خودم سیر می‌کردم.

بی‌تاب و بی‌قرار می‌خواستیم که تمام لحظاتمان را با هم باشیم و در یکی از همان قرارها این اتفاق افتاد. در ذهن من، بکارتم رو باید تا شب عروسی حفظ می‌کردم تا هر چیزی در جای خودش و در زمان مناسب خودش اتفاق بیفته. هیچ‌گاه به وضوح درموردش حرف نزدیم و طبق یک قرار ناگفته به شدت مراقب بودیم. اما آن شب من ناگهان به درد وحشتناکی رسیدم و دقیقا چیزی در من با وارد شدن فشاری وحشتناک، پارە شد. بسیار مشخص این اتفاق افتاد و من به زور خودم رو به دستشویی رساندم و دقیقا به اندازەی یک تشت بزرگ خون از دست دادم. ترس و نگرانی سراسر وجودم رو گرفت، غافلگیر شدە بودم اما اتفاق افتادە بود و زمان بە عقب بر نمی‌گشت. بر بستر کە برگشتم در خودم مچالە شدم و سکوت کردیم و بعد در سکوت مطلق به خانه‌هایمان برگشتیم.

آن شب من حس کردم چیزی بین ما فرو ریخت. تا مدت‌ها ترجیح دادیم در موردش حرف نزنیم. من فکر می‌کردم کە باید در مورد این تصمیم بزرگ دو نفره که به تنهایی گرفته بود و عملی کرده بود چیزی می‌گفت. باید با من  حرف می‌زد و توضیح می‌داد. اما او سکوت کرد و آن سکوت آغازی شد برای دور شدن قدم به قدمش. خشمگین بودم و حس می‌کردم به نقطه‌ای غیرقابل‌بازگشت رسیده‌ام.

ما رابطه رو ادامه دادیم اما دیگر هیچ چیزی جای خودش نبود، محبت پرحرارتش هر روز کمتر می‌شد و جنگ و جدل‌های هر روزه امانم رو بریده بود. هر روز دورتر می‌شد و من هر روز بیشتر می‌ترسیدم تا اینکه در یکی از قرارها وقتی سعی کردم که موضوع رو پیش بکشم خیلی راحت بهم گفت خدا می‌دونه تا الان با چند نفر رابطه داشتی و می‌خوای مسئولیت این کار رو گردن من بندازی. دنیا تیره و تار شد و دقیق چیزی که ازش می‌ترسیدم به سرم آمد. نهایتا بعد از افت و خیزهای فراوان روزی با عشق قبلیش برای همیشه رفت و من موندم و یک اضطراب همیشگی و تلخ‌ترین تجربەی زندگیم.