ماه: آوریل 2017

رفیق من، ترس من

«ترس»

شامگاه

ترس رفیق دیرینه‌ی من بود. از وقتی که یادم میاد می‌ترسیدم. من یک ترسوی تمام عیار بودم. از همه چیز می‌ترسیدم. از تاریکی، از مردن، از دعوا می‌ترسیدم. از اینکه توی دعوا کسی رو بزنم می‌ترسیدم. از اینکه دعوام کنن می‌ترسیدم. از اینکه کسی رو ناراحت کنم می‌ترسیدم و باج می‌دادم بابتش. از اینکه دیگران از من خوششون نیاد می‌ترسیدم و اون چیزی می‌شدم که دیگران دوست داشتند. از اینکه تغییر رشته بدم می‌ترسیدم. از ازدواج و بعدش از اینکه بچه‌دار بشم می‌ترسیدم. حتی از اینکه نکنه از شوهرم خوشم نیاد و یه روز برسه که دوستش نداشته باشم و ناراحت بشه، از مسئولیت می‌ترسیدم.

اما از یک چیز بیشتر از همه می‌ترسیدم. از خودم. از توانایی‌هام، از ناتوانی‌هام و از خود ترسم هم می‌ترسیدم. از اینکه کسی بفهمه می‌ترسم هم می‌ترسیدم.

بابت این ترسو بودن از خودم متنفر بودم. بابت خیلی چیزهای دیگه هم از خودم متنفر بودم و ترس یکیش بود. من مثل همه‌ی ترسوهای دیگه‌ی عالم برای اینکه ترسم رو قایم کنم پشت خشونت ظاهری جبهه می‌گرفتم. از دور به همه مشت نشون می‌دادم و می‌غریدم و توی چشمشون زل میزدم. اونوقت بود که همه از من می‌ترسیدن. از یک ترسو. از بزرگترین ترسوی عالم. ترس باعث شده بود تنها باشم. توی غار خودم. توی زره حفاظتی خودم گیر بیفتم. من توی خودم جمع شده بودم و همه‌ی عضلاتم بهم فشرده شده بود. من حتی نفس هم نمی‌کشیدم.

تا روزی که با ترسم آشتی کردم. ازش تشکر کردم. چون اگه من معتاد نشدم. اگه زنده هستم. اگه دچار خیلی از مشکلات نیستم. اگه وسط یک فاجعه قرار نگرفتم مدیون ترسم هستم. از همون لحظه شجاعت من شروع شد. از همون لحظه که ترسو بودنم رو پذیرفتم و خودم رو بابتش بخشیدم و ازش تشکر کردم که محافظم بوده تا این لحظه.

انقدر شجاع شدم که به آدم‌ها گفتم نه. به خودم حتی. به ضعف‌هام. با هر ترسی روبرو شدم. بدون دعوا، بدون جنگ، بدون مشت، بدون غرش. رفتم جلو. چشم تو چشم. گفتم می‌ترسم ولی هستم. می‌ترسم ولی انجامش می‌دم و از اینکه کسی بفهمه می‌ترسم هم ابایی ندارم. نه که آسون بوده باشه و نه که دیگه نترسیده باشم. حتی هنوز فرار می‌کنم ولی برمی‌گردم. هنوز هم محتاطم. هیچوقت هیچکس نمی‌تونه به من برچسب کله‌خری بزنه. من یک شجاعِ محتاطِ گاهی ترسو هستم.

اولش فکر کردم شدم یک آدم عادی. ولی بعد دیدم آدم‌های عادی خیلی بیشتر از من می‌ترسن. مثل اون وقت‌های ‌من می‌ترسن. برای همینه که سر هم داد می‌زنن. خشونت می‌ورزن. می‌کُشن. برای همینه که نژادپرستی، هموفوبیا، دین‌ستیزی و ضد زن بودن و ضد مرد بودن هنوز هم توی دنیا هست. برای همینه که هرچی متفاوته رو می‌خوان نابود کنن  و یا از سر راه بردارن. نفی می‌کنن. نفرین می‌کنن. می‌جنگن. چون می‌ترسن.

برای مهربون بودن، برای آرامش داشتن، برای فهمیدن و درک کردن باید که نترسید.

جدی‌های مضحک و مضحک‌های جدی

«ترس»

غروب

واقعیتش این است که من ترس‌های متنوعی دارم، اگر بخواهم دسته‌بندی کنم در یک حالت کلی می‌شود ترس‌های مضحک و ترس‌های جدی! ترس‌های مضحک معمولاً مربوط به موضوعات جدی می‌شوند، اتفاقاتی که هنوز نیفتاده‌اند، مثلاً اگر من بمیرم بچه‌ها چه می‌شوند، یا اگر شغلم را از دست بدهم اجاره‌خانه و قسط‌های بانک را از کجا بیاورم بدهم یا اگر فلان مریضی را بگیرم چه می‌شود… خود این موضوعات مسلماً مضحک نیستند اما اینکه برای اتفاقی که هنوز نیفتاده است و احتمال وقوع آن هم تنها ٥٠ درصد است بترسی، کمی خنده‌دار به نظر می‌رسد.

ترس‌های جدی هم مربوط می‌شود به ترس از انواع حیوانات جاندار و بیجان! مثل موش و سوسک و کرم و عنکبوت که ماهیتشان ترسناک است، چه زنده باشند و چه مرده! در واقع بعد از تفکر عمیق در مورد موضوع این هفته به این نتیجه رسیدم که من حتی از گنجشک و سگ و گربه و اسب و هر نوع موجود زنده‌ای هم می‌ترسم! در واقع این ترس‌ها همان اندازه که جدی هستند مضحک هم هستند! و گمان می‌کنم که نباید بیشتر به این موضوع فکر کنم زیرا ترس از جانداران برای من، تنها مختص «حیات وحش» و «حیات اهل» نیست! و شامل موجودات انسان‌نما هم می‌شود.

و اگر با خودم منصف باشم، می‌شود گفت ترس واقعی من، ترس از موجودات دو پایی است که قدرت فکر دارند، می‌توانند نقشه بکشند، در چشمهایت زل بزنند و در حالیکه لبخندی بر لب دارند خنجر را از پشت در سینه‌ات فرو ببرند. آری، جدی‌ترین ترس از نظر من، ترس از آدم‌هاست! نازنین‌های مهربانی که با اندک چرخشی در شرایط می‌توانند به ترسناک‌ترین پدیده‌ها تبدیل شوند.

سه‌دقیقه و سی‌ثانیه…

«ترس»

عصر

تو با ترس‌هایت زندگی می‌کنی و دائم فکر می‌کنی همه‌چیز را روزی از دست خواهی داد، و به انتظار روزی هستی که همه‌چیزت را از دست بدهی. روزی سلامتی‌ات، آدم‌های اطرافت، دستان مادرت به وقت شستن سبزی‌های هر روزه‌اش، گودی چشمان پدرت، تار تار سفید موهایش، حتی همین اتمسفر دور و برت را، همه را از دست‌ خواهی‌ داد.

و وقتی آن روز که پر بود از آدم‌هایی با چادرهای سیاه و مانتوهای سیاه و پالتوهای سیاه و کاپشن‌های سیاه، حد فاصل بین آن میدان چهارگوش و آن چهارراه لعنتی، به فاصله سه‌ دقیقه و سی‌ ثانیه او را با کاپشن سیاه‌اش گم کردی، دائم با خود فکر می‌کردی، اگر پیدایش نکنی چه می‌شود؟ که با چه قدم‌هایی باید به خانه برگردی؟ با چه کلماتی باید توضیح دهی؟ اصلا توانی برای توضیح دادن داری؟ اصلا کلمه‌ای در دهانت می‌چرخد؟ اصلا توانی برای بازگشتن داری؟ یا باید خودت را زیر تاکسی سبزرنگی می‌انداختی که راننده‌ا‌ش تازه آخرین قسطش را داده بود و با لبخند پت‌ و پهنی داشت خوش‌خوشان دنده‌اش را عوض می‌کرد و کرایه‌های امروزش را می‌شمرد. مگر دیگر «منیتی برای تو» هم وجود داشت؟ منیتی، قدرتی، وجودی، توانی…

و تو هر شب و هر شب و هر شب با این کابوس بیدار می‌شوی که آن روز لعنتی‌ست و او را پیدا نکرده‌ای، و می‌ترسی، و می‌ترسی و می‌ترسی آنقدر که تا مغز استخوانت تیر می‌کشد.

تو با ترس‌هایت زندگی می‌کنی گرچه این ترس جنس دیگری دارد، که شکل دیگری‌ست. این ترس مادری‌ست که نبودن ثانیه‌ای از فرزندش، مرگ حتمی اوست، که نیست می‌شود، که نابود می‌شود.

و آن روز وقتی در آن سه‌ دقیقه و سی‌ ثانیه به دنبال بچه‌ای می‌دویدی با کاپشن سیاه، و اسمش را فریاد می‌زدی، و روی شانه‌ی تمام بچه‌های کاپشن سیاه می‌زدی به‌امید این‌که بچه‌ی توست، خود را بدبخت‌ترین مادر روی زمین می‌دانستی، و این را هر روز با خود مرور می‌کنی، که تو را گریزی نیست، چه یک ثانیه، چه سه‌دقیقه و سی ثانیه.

شبیه یک جسد‎

«ترس»

بعد از ظهر

زیاد که می‌جنگی در زندگی‌ات، با جهان که دائم به نبردی، کم کم دو چیز رو فراموش می‌کنی: یکی حس عجیب امنیت داشتن و دیگری چطور به دیگری تکیه کردن. تمام اعتبار دنیا اون وقت به خودته و به دست‌هات: باید روی پای خودت بمونی و خودت کارهات رو انجام بدی و خودت از پس زندگیت بر بیایی. روز اول خوبه. شاید حتی تا به صد سال اول هم خوب باشه. اما کم کم اونقدر خسته می‌شی، اونقدر سنگین می‌شی که نمی‌تونی همه چیز رو به همراه ببری. چیزهایی که به نظرت اهمیت کمتری توی زندگیت دارند رو ترک می‌کنی. چیزهایی مثل خوش‌دلی. مثل آسوده‌خیالی. مثل سبک‌بالی. کم کم پیش میری و محکم‌تر می‌شی و از درون و بیرون سنگ می‍‌شی. تا اون روز که می‌بینی همه چیز به جای خودش قرار گرفته. همونطور که باید.

تا شب.

شب اما، وقت بیدار شدن ترس‌هاست. اونجا که ترس خودش رو می‌کشه روی زندگیت و همه چیز رو کدر می‌کنه. ترس از نتوانستن. ترس از فلج شدن. ترس از بیمار شدن. ترس از روزی که از پا بیفتی. ترس از قطع عضو. ترس از ناقص شدن. فقر دیگه برات ترس نداره اما چیزی که ترسناکه، اون لحظه‌ی نیاز به دیگریه که باید زنگ بزنی برای بیماری و ضعف و احتیاج تا خودش رو بهت برسونه. چون خودت توان صیانت از خودت رو نداری.

هر چقدر بیشتر سعی کنی به بهتر بودن و قدرتمندترین بودن، باز ترسناک‌تر از بی‌پناهی در وقت ناتوانی چیزی نیست. ترسناک‌تر از بی‌حرکت بودن. بی‌حرکت ماندن.

به فريادم برس

«ترس»

نیمروز

وقتی اسم ترس میاد من خودم رو مریضی می‌دونم که نیاز به درمان داره ولی حتی از صحبت کردن راجع بهش هم می‌ترسه و واهمه داره، هی نوشتن راجع بهش رو انداختم عقب، ولی حالا می‌گم.

از زمانی که مادر شدم خیلی مطالب تربیتی مربوط به بچه‌ها رو می‌خونم، حالا درست یا غلط. چند وقت پیش توی یکی از این صفحه‌ها دیدم که نوشته بچه‌ها بین سن چهار تا دوازده سالگی با ترس از مرگ مواجه می‌شن و بهترین کار اینه که توی صحبت‌هاتون هی به این اشاره کنید که تا سال‌های سال زنده‌اید، مثلا وقتی عروسی بچه‌هات شد، یا وقتی شدی همسن الان من با هم هی برنامه می‌ذاریم می‌ریم مسافرت و … اونقدر اینها رو تکرار کنید تا این مقطع زمانی بگذره و ترس کودکتون از بین بره.

در مورد خودم یادمه هنوز مدرسه نمی‌رفتم که به مرگ فکر کردم، شبا از خواب می‌پریدم و فقط آغوش مادرم و نفس کشیدن و بالا پایین رفتن سینه‌ش آرومم می‌کرد، بعدها که مدرسه رفتم، سیستم گوه آموزشی که پر از بهشت و جهنم بود باعث وحشت من شد و این موضوع که اگه کار بد کنی به بدترین مرگ می‌میری و خدا دوستت نداره و هزاران سال تو برزخ می‌مونی تا مدت‌ها تمام فکر من رو گرفت. بعد هم نوبت رسید به زمانی که به بابا می‌گفتم توام میمیری و اونم می‌گفت «همه می‌میرن، عمر دست خداست، هرچی خودش صلاح بدونه، امروز یا بیست سال دیگه» وحشت من بیشتر می‌شد.

امروز که اینجا ایستادم ترس من بزرگ‌تر و شدیدتر شده، به جایی رسیدم که فکر مرگ رو از سرم خارج می‌کنم ولی شب‌هایی که خوابم نمی‌بره این فکر اونقدر با سماجت توی ذهنم وول می‌خوره که نفسم تنگ می‌شه، حتی گاهی دچار تشنج می‌شم و مثل دیوانه‌ها هی محکم می‌زنم توی سرم به حساب خارج کردن این فکر و گاهى جيغ مي‌كشم. وقتی دوستام مادر و پدرشون رو از دست می‌دن تا هفته‌ها زندگی من جهنمه و زار می‌زنم که مبادا مامانم بمیره، نکنه بابام بمیره… ای وای ای وای… و بعضی اوقات اونقدر بهم می‌ریزم که می‌گم کاش می‌شد زودتر بمیرن تا من توی جهنم این افکار و این بهم‌ریختگی نمونم، و بعد باز پشیمون می‌شم و می‌گم خدا نکنه، اگه بمیرن من چکار کنم؟

بزرگترین ترس من مردنه، بزرگترین ترس من شنیدن خبر مرگ نزدیکانمه و بعد از این همه سال من هنوز درمانی براش پیدا نکردم.

من هنوز هم می‌ترسم

«ترس»

پیش از ظهر

بچه که بودم از «عمو رجب» آمپول‌زن محله‌مان می‌ترسیدم. عمو رجب مورد احترام بزرگترها بود. ما بچه‌ها از او می‌ترسیدیم. داخل کیف دستی مستطیل شکلش، علاوه بر قرص و پنبه جعبه آمپول هم بود. بیشتر وقت‌ها برای تزریق آمپول مادربزرگم به خانه‌مان می‌آمد. تکه‌های آمپول را می‌جوشانید و سپس دست به کار تزریق می‌شد. چشمانم را از ترس می‌بستم و می‌لرزیدم. دختر مدرسه‌ای که شدم‌، از خانم ناظم ترسیدم. از خط‌کش و چشمان درشت و نگاه خشن‌اش‌، از ضرباتی که با هر خطا بر کف دست‌هایمان کوبیده می‌شد و ما را می‌گریاند.

عروس که شدم ترس به شکلی هولناک و خشن‌تر وارد زندگی‌ام شد. طبق نصیحت پدر و اولتیماتوم مادر با لباس سفید عروسی به خانه شوهر رفتم و می‌بایست با کفن سفید از خانه‌اش بیرون بیایم. ترس از طلاق در روح و جانم ریشه افکند. در حالی که می‌شنیدم «چنین کنی مثل سگ از گوشت می‌گیرم و بیرونت می‌اندازم. خوشت نمی‌آید خوش آمدی کفش‌هایت دم در جفت شده‌اند. و …» گفتند بچه‌دار شوی همه کارها روبراه و پایه‌های زندگی‌ات استوار می‌ شود. نوزاد به خانه حرمت می‌آورد. سرانجام مادر شدم. ترس از شوهر یک درد و ترس از مادرش دردی دیگر شد. مادرش می‌گفت «بیرونش کنی خودم بچه‌ات را مثل دسته گل نگه می‌دارم.» ای که خدایت نبخشد. هر وقت آن زن به خانه‌مان می‌آمد تا رفتنش نگران بودم. می‌ترسیدم. پسرش کنار او یدخلق‌تر می‌شد. تا چائی‌اش دیر می‌رسید فریاد می‌کشید و فحاشی می‌کرد و مادرش افتخار می‌کرد که چه پسر با غیرتی دارد که وقتی وارد خانه می‌شود مگس نیز جرات پر زدن ندارد. می‌گفتند «ول کن. گور پدر چنین پسری و مادرش. به خانه پدر برگرد. بگذار مادرش بچه‌هایت را برایت بزرگ کند.» با شنیدن این حرف‌ها دیوانه می‌شدم. من هرگز به جدا شدن از فرزندانم فکر نمی‌کردم. با ترس و لرز می‌ماندم . اما کنار بچه‌هایم.

بچه‌هایم که بزرگ شدند، یکی از تلخ‌ترین فحش‌های پدرشان جمله «سرت را می‌برم» بود. خود را دلداری می‌دادم که هر پدری جمله‌ای برای سرزنش و تنبیه بچه‌هایش به کار می‌برد. تکیه کلام این مرد نیز چنین است. او که متوجه این ترس من شده بود، توی ذهنم فرو کرد که می‌تواند بچه‌ها را بکشد و در دفاع از خودش بگوید که بی‌ناموسی کرده‌اند و غیرتش قبول نکرده و اتفاقی و از سر خشم کشته است. او با این ادعایش آتش به دلم می‌افکند . زیرا به چشم خود می‌دیدم که چگونه کمربندش را باز کرده و وحشیانه به جان بچه‌ها و من می‌افتد. ضربه‌های کمربند با آن دست‌های قوی و خشن یک مرد خدا می‌داند که چقدر درد دارد. زیر آن ضربات آدمی فکر می‌کند که از چشمانش به جای اشک، خون سرازیر می‌شود. بله می‌ترسیدم از این که خودم نیز روزی زیر مشت و لگدهایش له شوم. آخر کسی که به طفلان خود رحم نکند، بر سر من چه می‌آورد؟ دلم می‌خواست از این شرایط بگریزم. آرزو می‌کردم بچه‌هایم را برداشته و به جایی‌ بگریزم که دست او به ما نرسد. اما این بار بچه‌هایم به دادم رسیدند و زندگی رنگ و بوی زیبایی به خود گرفت.

اکنون بعد از گذشت سال‌ها، باز ترس به سراغم آمده است. می‌ترسم از این که خدای ناکرده بچه‌هایم بمیرند و من زنده باشم و مرگ و دفن آنها را ببینم. برای همین دعا می‌کنم که هیچ والدینی عزای فرزند نبیند، من نیز میان آنها. الهی آمین.

مگه تو سطل آشغالت کردن؟

«ترس»

صبح

چند روز پیش فردی را دیدم که تمام سال‌های تحصیل در دبستان، وحشتناک‌ترین موجود دنیایم بود، معلم کلاس پنجمی‌ها خانم نصیریان. معلمی که درس‌خوان و درس‌نخوان برایش فرقی نداشت و خط‌کشی داشت که خودش می‌گفت از بهشت آمده است. گاهی هم بچه‌ها در سطل آشغال می‌انداخت (شاید برای همین است که وقتی می‌‌خواهم بدترین شرایط را توصیف کنم می‌گویم «مگه تو سطل آشغالت کردن».)

معلمی به غایت ترسناک و به شدت مذهبی تا روز آخر سال تحصیلی به طوری که سر کلاس نیمکت‌ها را جمع می‌کردند و نماز جماعت می‌خواندند. یکی دیگر از خصوصیاتش این بود که هر سال چند تا از شاگردانش را مجبور به ترک تحصیل می‌کرد. به این شکل که اولیای شاگردانش را به طور مکرر به مدرسه احضار می‌کرد و طی این جلسات نظر کارشناسی خود را می‌داد که این شاگرد استعداد ادامه تحصیل ندارد و بهتر است خانه‌داری یا خیاطی یاد بگیرد که به خیال خودش خدمتی عظیم بود. اما وقتی هم تشخیص می‌داد شاگردی مستعد است از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد. به نوعی دنیایش سیاه و سفید بود. اما همین اکوان دیو دوران ابتدایی من، بعد از امتحانات نهایی روزی را هم برای اردوی شاگردانش تعیین می‌کرد و آن روز همه چیز مجاز بود. مکان هم باغ خودش بود. شاید فکر می‌کرد خونی که نه ماه به جگر بچه‌ها کرده است با یک روز اردو و چند وعده غذای شاهانه عوض می‌شود،

من شاگردش نبودم (یعنی تابستانی که می‌خواستم کلاس پنجم بروم آنقدر گریه و زاری کردم که والدینم با مدیر مدرسه صحبت کردند تا مرا به کلاس او نفرستند.) اما چند روز که بچه‌ی معلم ما آبله‌مرغان گرفته بود، معلم ما شد و در همان چند روز ما را حسابی از دنیا ناامید کرد. من اگر شاگردش بودم از همان زمان ایندرال خوردنم شروع می‌شد.

اما امروز که به او فکر می‌کردم اصلا ترسناک به نظرم نرسید، شاید حتی ترحم‌برانگیز هم بود. من مطمئنم روزی می‌رسد که ترس‌های امروز هم تبدیل به احساس ترحم می‌شوند.

ولی هیچ کس باورم نکرد!

«ترس»

سپیده‌دم

۱.
ـ اگه راست میگی ترسو نیستی، ببر بذارش رو صندلی معلم.
+ نه ترسوام، نه اینو می‌برم. بلاخره می‌فهمن به خونه‌ها خبر میدن که کی بوده.
ـ دیدی گفتم ترسویی، از مامانت می‌ترسی.
+نخیرم، نمی‌ترسم. مامانم نمی‌تونه مرخصی بگیره بیاد مدرسه بخاطر شیطنت من.
ـ ترسو

۲.
ـ چرا اینقدر لایی می‌کشی؟ درست برون!
+ ای بابا، تو هم کشتیمون با این ترسیدنات، فوقش جریمه می‌شم، پولش رو میدم.
ـ ترس و احتیاط فرق داره‌. همچین میگه فوقش پولش رو میدم! با کدوم درآمدت شازده؟ بعدشم با کدوم سند می‌خوای ماشین رو از پارکینگ دربیاری؟ بابات به‌اندازه کافی دردسر داره تو بیشترش نکن.
+ خیلی هواشو داری شیطون، خبریه؟!

۳.
ـ نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ یه پشتوانه‌ای، سرمایه مطمئنی، چیزی جور کن.
+ چرا اینقدر ترسویی تو! یک کم ریسک‌پذیر باش. هی دست به عصا، مثل آدم معمولی‌ها.
ـ ترس نیست، دوراندیشیه. تو زمین بخوری، خانواده‌ات آلاخون والاخون ندانم کاری تو میشن.
+ چی فکر کردی راجع به من، نمی‌زارم آخ بگن. فوقش میرم زندان، تازه اونجا واسه خودش یه پا دانشگاه‌ست الآن.
ـ با هر چیزی شوخی نکن، تو چه می‌فهمی حال اونی رو که عزیزی تو حبس داره، روزی صد بار می‌میره و زنده میشه. خیلی تو رویایی.

۴.
– باید ریخت تو خیابون‌ها، حقمون رو خوردن. ما ساکت موندیم که اینا این همه پررو شدن دیگه. تو روز روشن میگن ماست سیاهه.
+ تو خیابون ریختن هزینه انسانی بالایی داره. برای هر هدفی هم که باشه، جون جوون‌های خانواده‌ها عزیزتره. باید فکر دیگه‌ای کرد، همه راه‌ها به اعتراض خیابونی و درگیری که ختم نمی‌شه.
ـ حرفات بوی ترس و محافظه‌کاری میده، تو دیگه چرا؟! ناامیدم کردی، برات متاسفم.

آنچه همیشه بخاطرش ترسیده‌ام یا ترسو خطاب شده‌ام، در واقع ترس نیست. اگر هم نامش ترس باشد، از آن خوب‌هایش است. در دوره‌های مختلف ترس‌های زیادی داشته‌ام و دارم، ولی جدی نیستند. یعنی می‌دانم بلاخره باید باهاشان روبرو شوم و بهشان غلبه کنم و می‌کنم. مثلاً پیشترها از سوسک و مارمولک می‌ترسیدم، هنوزم هم اگر ناغافل ببینم از جا می‌پرم ولی می‌دانم اول و آخر خودم باید بکشمش، پس با ترسم کنار آمده‌ام. در کودکی از تنها ماندن و نداشتن سرپرست می‌ترسیدم، برای همین همیشه مقداری از پول‌توجیبی‌هایم را جمع می‌کردم. یا همیشه از مادرم می‌پرسیدم چقدر پس‌انداز داریم. بعد حساب کتاب می‌کردم که تا چند سال می‌توانم خودم خرج خودم را بدهم.  از وابستگی می‌ترسم، برای همین همیشه سعیم این است که هر کاری را خودم بتوانم انجام دهم. ولی هیچ‌وقت ترس واقعی برای خودم و موقعیتم نداشته‌ام که نتوانم از آن عبور کنم، درست آنچه همیشه به آن متهم شده‌ام و توضیحاتم فقط توجیهات تعبیر شده‌اند. اگر فقط پای خودم در میان باشد، راحت دل به دریا می‌زنم، که بارها زده‌ام. نه از مرگ می‌ترسم، نه از بی‌پولی، نه از تنهایی؛ ولی کاری نمی‌کنم که خطر جانی یا مالی یا امنیتی دارد. چون بمیرم بسیارند کسانی که از مرگم درد می‌کشند، نمیرم هم نقص‌عضوم دردسر خانواده را زیاد می‌کند. از حبس و شکنجه نمی‌ترسم، ولی می‌ترسم که مادر و همسرم را برای رام کردن من آزار دهند، می‌ترسم چشمان مادرم به راه آمدنم سفید شود. همیشه از داشتن نقطه‌ضعف ترسیده‌ام، نه برای اینکه کسی به خودم صدمه نزند، که ترسیده‌ام از نقطه‌ضعفم در آزار دیگری استفاده کنند. برای هر پروازی بلندتر از آنچه معمول است، هزار بالا و پایین کرده‌ام، که کسی را باد نبرد ولی از افتادن خودم نترسیدم.

این همراه همیشگی

«ترس»

سحرگاه

باید از ترس بنویسم، این حس ناخوشایند همیشگی که یک آن رهایم نکرده است. باید بایستم و به گذشته نگاه کنم و ترس‌هایم را به یاد بیاورم که کم نبودند. از چیزهای زیادی ترسیده‌ام، سعی کرده‌ام بشناسمشان و با آنها رو به رو شوم. با بعضی کنار آمده‌ام و بعضی را حل کرده‌ام. اما مهمترینشان ترس از پدرم بود و هست که همچنان پا برجاست.

من از پدرم به شدت می‌ترسم، از انسان بی‌ثباتی که هیچ‌گاه نتوانستم راهی برای یک مکالمه‌ی بدون جنجال با او پیدا کنم‌ می‌ترسم. انسانی که نگاهش دلهره به جانم می‌ریزد و من در مقابلش بی‌پناه‌ترین آدم روی زمینم. از وقتی که خودم را شناخته‌ام همیشه دنبال کسی بوده‌ام که بتواند جای خالی او را پر کند. نه اینکه کنارم نداشته باشمش، او هست اما انگار هیچ وقت نبوده و هیچ‌گاه همدیگر را نشناخته‌ایم. فاصله‌ای که بین ما هست با هیچ چیزی پر نمی‌شود. این را زمانی فهمیدم که حس کردم باید کاری کنم تا این رابطه را ترمیم کنم. فکر می‌کردم به او نیاز دارم و باید این مشکل جایی حل شود و گرنه کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. بی‌فایده بود.

سال‌های سال هر گاه کمی آشفته می‌شدم یا مساله ای آزارم می‌داد پدرم با همان حالت پرخاشگر همیشگی به خوابم می‌آمد و تا صبح دعوا می‌کردیم و من با گریه از خواب می‌پریدم. واقعیتش وقتی با پدرم دچار مشاجره می‌شوم از خودم و آن همه خشم و نفرتی که در صدا و کلماتم هست می‌ترسم. استرس فوق‌العاده‌ای به من وارد می‌شود که گاه فکر می کنم بدنم تاب تحملش را ندارد. همیشه گفته‌ام تنها در مقابل او به انسانی تبدیل می‌شوم که اصلا شبیه من نیست. کلماتی از دهانم خارج می‌شوند که هرگز جزو ادبیات من نبودند… من هم مثل او به شدت بی‌رحم می‌شوم.

وقتی به تعریف پدر فکر می‌کنم مردی محکم را تجسم می‌کنم که مهربان است و از همه مهم‌تر کسی است که تکیه‌گاه خانواده است و هر مشکلی را می‌شود به او سپرد. نمی‌گویم مهربان نیست. گاهی به طرز اغراق‌آ‌میزی مهربان است و گاهی تا مدت‌ها آنقدر بی‌دلیل عصبانی است که انسان از نزدیک شدن به او می‌ترسد و مشکل اینجاست که هیچ مرزی میان این دو نیست. پدرم در آن واحد می‌تواند تغییر وضعیت دهد و این عدم‌ثبات باعث شده یاد بگیریم همیشه‌ فاصله‌ی خود را حفظ کنیم. هر مکالمه‌ی ساده‌ای می‌تواند به فاجعه‌ای تبدیل شود. اول شروع می‌کند به داد کشیدن، بعد الفاظ رکیک به کار بردن و نفرین کردن و ناگهان به حمله کردن و خودزنی منجر می‌شود و این داستان هر چند وقت یک بار با یکی از اعضای خانواده رخ می‌دهد.هیچ گاه یادم نمی‌رود در یکی از همین مشاجرات بود که چاقوی بزرگی آورد و مدام تکرار می‌کرد که یا آن را در شکم خود فرو می‌کند یا من.

ما همیشه مشکلات خانواده را تا حد ممکن از او پنهان کرده‌ایم، سختی‌ها را بدون حضور و آگاهی او از سر گذرانده‌ایم و سعی کرده‌ایم فضا را با وسواس خاصی آرام نگه داریم تا از یک مشکل ساده به یک فاجعه بزرگ نرسیم و در تمام این سال‌ها مادرم از همه بیشتر عذاب کشید و عهده‌دار مسئولیت‌های او بود.