ماه: آوریل 2017

ببخشید

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

بامداد

زیاد دعوای‌مان می‌شد. چهارتا بچه‌ی پشت سرهم بودیم و درگیری‌هایمان طبیعی بود. مادرم ما را نمی‌زد. هرگز هیچکداممان را نزد. از او حساب می‌بردیم و می‌دانستیم بهای عشق و رسیدگی بی‌دریغ و بی‌پایانش، گوش دادن بی چون و چرا به حرف‌هایش است.

یک‌بار با برادرم دعوایم شد. من زیادی لوس بودم و گریه کردم. مادرم عصبانی شد و دست گذاشت روی شانه‌ام و هلم داد عقب؛ گریه‌ام شدیدتر شد و رفتم توی حمام شیر آب را باز کردم و گریه کردم. چند ضربه کوچک به در خورد، لای در را باز کردم. مادرم در را بازتر کرد و بی‌ترس خیس شدن بغلم کرد و گفت: «دستم بشکنه، ببخشید.»

لحظه‌ی گرانی بود. از آن روز یادم ماند کاری نکنم بگوید ببخشید، کاری نکنم بگوید دستم بشکند.

بدترین اتفاق تمام کودکی‌مان این بود که برسد به آن‌جا که بنشیند توی آشپزخانه و گریه کند. گمانم یک‌بار به آن‌جا رسیده بود و هیچ‌کدام دل‌مان نمی‌خواست باز به آن‌جا برسد. قلب‌های کوچک ما توانایی بلند کردن این همه سنگینی را نداشت.

نمی‌دانم خوب است یا بد، اما حتی الان بعد از گذشت سال‌ها از آن‌روزها هنوز برای من بدترین اتفاق این است که کسی را ناراحت کنم؛ که ببینم کسی از ناراحتی پناه می‌برد به گریه، به اندوه. این، باعث شده خیلی وقت‌ها پا بگذارم روی خودم، مطمئنم بعدا می‌توانم خودم را آرام کنم اما اگر کسی ناراحت شود – به هر دلیلی، خواه مربوط به من باشد یا نه – وجدانم را نمی‌توانم به هیچ روشی آرام کنم. دوستم می‌گوید: «به خودت یاد بده همه چیز تقصیر تو نیست. اینطوری نابود می‌شوی.»

سعی می‌کنم یاد بگیرم و فقط مواظب باشم مستقیم یا غیر مستقیم کسی را آزار ندهم. اما سخت است. هر لحظه صورت مادرم می‌آید جلوی چشمم که می‌گوید: «ببخشید…»

ساربان سرگردان

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

نیمه‌شب

مردی در اسطوره‌های یونان هست که یه تخت داره. مردم رو به تختش دعوت می‌کنه که استراحت کنند و بعد اگر قدشون از قد تخت بلندتر باشه اونها رو از زانو اره می‌کنه و اگر قدشون از تخت کوتاه تر باشه، با تسمه بدنشون رو می‌کشه و اندام درونی بدن از این فشار پاره میشن و شخص می‌میره. هر وقت صحبت از اصول تربیتی بچه‌ها میشه، من یاد این تخت یونانی می‌افتم.

ایده‌ی اولیه‌ی تربیت اینه که من چیزی رو می‌دونم که تو نمی‌دونی. من صلاحی رو می‌فهمم که تو نمی‌فهمی. من شعور و درکی رو دارم که تو نداری. همین میشه که هر کس قدرت بیشتری داره سعی می‌کنه به اسم تربیت دیگری رو تحت مهمیز کنترلش بیاره. دختری می گفت وقتی سر کار رفته، رئیس اداره اش بهش گفته من تو رو خرد می‌کنم و از نو می‌سازم تا اونطوری که من می‌خوام کار کنی. اینجا من هیچ نوعی از سرکشی رو قبول نمی‌کنم.  دختر جان هشت سال پیش اون رئیس و در اون اداره کار کرده بود تا به نقطه‌ی شکست رسیده بود.

این آدم‌ها رو که می‌بینم، فکر می‌کنم چی کم دارن و چه چیزی سر جاش نیست که به چنین تحقیری، به چنین اجباری تن میدن؟ مشکل مسائل مالی می‌تونه باشه یا عقده ی حقارت یا چیز دیگه‌ای؟ معمولا اما پشت چنین اتفاقاتی، پدر و مادری هستن که در بچگی به کودکشون آموزش دادن باید تمرد رو کنار بذاره یا باید مطیع باشه یا کافی نیست. بچه‌ها سال ها در ترس زندگی می‌کنند و بعد همه‌ی تلاششون رو می‌کنن تا اونقدر خوب باشن تا دیگه هیچ کس اینطور آزارشون نده.

یا مثلا دیگه همه داستان پدر مادری که با زور، تطمیع و فشار و تنبیه و تشویق سال‌ها سعی کردن کودکانشون را با تربیت مذهبی بار بیارن یا به همه ثابت کنند فرزندشون باهوش‌ترین شخص فامیله رو بلدیم. خیل عظیم افرادی که الان دور و برمون هستند و از درس متنفرند یا به شدت دین‌ستیز شدند و حداقل رواداری رو برابر مذهب دارند. یا افرادی بینمون که رابطه ی عشق و نفرت با پدر و مادرشون دارن و با سن زیاد هنوز نتونستن درک کنن لازم نیست در هر کاری دنبال رضایت والدین باشن و زندگیشون در ملغمه ای از نارضایتی و تلاش می‌گذره.

من متخصص کودک نیستم و کودک زیادی دور و برم هیچ وقت نبوده. اما نگاه می‌کنم و می‌بینم پدر و مادرهایی که خیلی سختگیر بودند الان در اطرافشون بزرگسالانی به شدت ناراضی دارند. افرادی که در شبکه‌های اجتماعی صبح تا شب در حال غر زدن هستند و اصرار می‌کنند که سوخته‌ترین نسل ایرانند.

مرخصی

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

شبانگاه

نویسنده مورد نظر در مرخصی به سر می‌برد.

سه روایت

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

شامگاه

بک – از خرید دم عید برمی‌گردم. همه‌جا شلوغ است. همه‌جا پر از ازدحام است، پر از همهمه، پر از صداهای کرکننده. وارد مترو می‌شوم. دو پسر بچه‌ی دوقلو یک ریز دارند گریه می‌کنند. یکی دست پدر است و یکی دست مادر. هر دو با ریتمی یکسان با هم مثل سمفونی نانوشته‌ای گریه می‌کنند. مادر از دست آنکه بغلش است دیگر عصبانی می‌شود. چک محکمی به صورت پسرک می‌زند. پسرک گریه‌اش اوج می‌گیرد. مادر مستاصل به جایی خیره می‌شود تا شاید سنگینی نگاه‌ها را حس نکند.

دو – با دخترم درحال خرید هستیم. امروز بهانه می‌گیرد. با همه‌چیز و همه‌کس سر ناسازگاری دارد. خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد، فقط بهانه می‌گیرد. دائم گریه می‌کند و غر می‌زند. چند باری می‌پرسم که چه می‌خواهد، چیزی نمی‌گوید فقط گریه می‌کند. نمی‌دانم چطور می‌شود که دیگر از دستش عصبانی می‌شوم و سرش داد می‌زنم. و محکم در گوشش می‌زنم. داخل فروشگاه همه نگاهم می‌کنند. نمی‌دانم بعدش باید چه عکس‌العملی نشان دهم. دخترم زیر گریه می‌زند. همان‌طور مستاصل به جایی خیره می‌شوم تا سنگینی نگاه‌ها را حس نکنم.

سه – خواهر کوچکترم کنارم خوابیده. سه سال از من کوچکتر است. کوچک‌تر، زیباتر، شیرین‌تر. همه توجه‌ها به اوست. مادرم شیرش را می‌دهد و پدرم قربان صدقه‌اش می‌رود. حالا کنار هم خوابیده‌ایم. پدر نیست و مادر در آشپزخانه است. دستم را روی دهانش می‌گذارم. اول لبخند می‌زند بعد دست و پای کوچکش را تکان تکان می‌دهد و بعد جیغ خفه‌ای می‌کشد. مادر سراسیمه می‌آید. دست مرا پس‌می‌کشد و محکم در گوشم می‌زند. بچه را بغل می‌کند. من گوشه‌ای گریه می‌کنم.

در صورت امکان مستحب است که اجتناب شود!

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

غروب

داشتم فکر می‌کردم چه بنویسم! خب شکی نداریم که چنین روش تربیتی‌ای نکوهیده و نادرست است و آسیب‌های روانی ریز و درشتی وارد می‌کند که روانشناسان بهتر از بنده حضور انورتان عرض کرده، می‌کنند و خواهند کرد. همه می‌گویند نزنید و تحقیر نکنید که فردا خشونت در جامعه باز تولید نشود. خب؛ نزنید دیگر، حتما باید با زور دگنگ حرف به کله‌تان فرو شود؟!

خواستم از دوستان کتک‌خورده و بد از آب درآمده‌ام بنویسم، دیدم همه‌شان خوب از آب درآمده‌اند. دو سه‌تاییشان هم که ناکوک می‌زنند یا اینقدر نازپرورده و کتک‌نخورده بوده‌اند که از سیلی روزگار کمرشان شکسته و کوکشان در رفته، یا والدین محترم نمی‌زدند ولی اینقدر منم داشته‌اند که بچه از مثل آدم زندگی کردن بیزار شده و در زندگی خودش جفتک‌های عجیب غریب می‌اندازد. خلاصه نمونه‌ای نیافتم.

جهت کشف یک مثال، یک نسل عقب‌تر رفتم. نتیجه حتی بدتر بود. پدر مادرهای همنسلان من، کودکان دهه ۳۰ و ۴۰ خورشیدی هستند و چه کتک‌ها که نخورده‌اند. با ترکه آلبالو از درخت توت پایین آورده شده‌اند. به عقوبت پاره کردن شلوار چهل‌تکه‌شان در کوی و برزن، بابت هر کوک اضافه یک کتک نوش جان کرده‌اند. سر ظهر هنگام بازی در حیاط، خواب پدر را مشوش کرده و پشت‌بندش یک کتک جانانه مهمان شده‌اند. در مدرسه بخاطر گرفتن مداد با دست چپ انگشت‌هایشان درد شدیدی تحمل کرده، یا کلی مثال دیگر. ولی اکنون که مادربزرگ پدربزرگ هستند، نه بچه‌های بی‌معرفت و پرعقده و آسیب‌رسانی بوده‌اند و نه والدین پربغضی (نشان به آن نشان که خودشان پایه‌گذاران تفکر نه به تنبیه بدنی و تحقیراند) و نه بزرگ‌والدین بدعنقی، حتی خیلی مهربان و دل‌رحم و مامانی هستند.

از طرفی چندتایی مثال امروزی دور و برم دارم که مثال نقض نظریه روانشناسانند. همه‌شان بر اساس آخرین متد صلح‌طلبی و احترام به بچه و دیدن از زاویهٔ دید بچه و اینها دارند بزرگ می‌شوند و وااای که چه معجونی شده‌اند، پرمدعا و بی‌تربیت و گودزیلا. هر چه بگویی چارتا رویش جوابت می‌دهند. هر چه بخواهند با قلدری طلب می‌کنند، بدون اندکی درک از نمی‌شود و نمی‌توانم.

القصه که به نظر می‌رسد؛ گاهی زبانم لال، زبانم لال، گوش شیطان هفت پرده کر، گاهی دستت بشکند ولی بزنی، گویا افاقه می‌کند. حالا نه با ترکه و پشت دست، ولی با نگاه و اخم و تخم که دیگر می‌شود یک چیزهایی را حالیش کرد. حالا نه تحقیر، ولی بفهمد افسار زندگی دست کیست.

باور بفرمایید من هم کودکی را زیر دست والدی ظالم می‌بینم، خونم به جوش می‌آید، دست کتک‌زننده را به قصد شکستن می‌گیرم. من هم از رنج حقارت در چهره‌شان دلم ریش می‌شود. من هم با دیدن روح‌های درهم‌شکسته و چشمان اشکبارشان دیوانه می‌شوم. من هم با محققان و صاحبان فن در مذمت تنبیه بدنی و تحقیر کودک همداستانم ولی موافق دست بر سینه، غلام زرخرید کودک بودن و در نازبالش پروردنش نیز نیستم. بخاطر خود بچه عرض می‌کنم. به شهادت روزمرگی خودتان و اخبار، دنیای ما، دنیای راحت و مهربانی نیست. جامعه‌ای هم که داریم، از دنیایمان نامهربان‌تر است و فقط والدین نیستند که ممکن است تحقیر و تنبیه در چنته داشته باشند. شاهدش همین والد تحقیرنکننده، که با رو ترش کردن به کودک دستفروش تحقیرش می‌کند. همین والد که بهترین تربیت را برای فرزندش برمی‌گزیند، کودک سرایدار را مناسب همبازی شدن با فرزندش نمی‌بیند. همین والد به کلاس پیانو برنده که برای روحیه مفید می‌داندش، با ایش‌وفیش از کنار کودک ژنده‌پوش و خسته می‌گذرد. هیچکس هم که آسیب نزند و تحقیر نکند، حادثه و جنگ خبر نمی‌کند.

نمی‌دانم کدام خطر بزرگتریست. ولی هرچه نگریستم و در هر نسلی و هر ملتی، نازپروده‌ها و سیلی‌نخورده‌ها بیشتر از زندگی کشیده‌اند و روزگار سنگینتر در دامنشان گذاشته تا کتک‌خورده‌ها و تحقیرشده‌ها. آنچه بر آنها گذشته را سر سوزنی تایید نمی‌کنم ولی آنها حداقل از کودکی آموخته‌اند خودشان هوای خودشان را داشته باشند، آموخته‌اند گلیمشان چقدر است و چطور از آب بیرون بکشندش.

پدرم که درگذشت، ترک تحصیل کردم

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

عصر

دخترک همیشه رنگ‌پریده و نگران بود. مسبب آن همه نگرانی و تشویش و بیقراری‌اش پدر سختگیرش بود. او دلش می‌خواست دخترش هر سال با معدل بیست قبول شود و به کلاس بالاتر برود. فکر می‌کرد که اگر دخترش معدل بالاتر داشته باشد، صاحب شغل و مقام بالائی می‌شود.

دخترک با هر نمره نوزده یا هیجده از پدر به سختی کتک می‌خورد و با صورتی کبود و پایی لنگ راهی مدرسه می‌شد. از پدر آموخته بود که رازدار باشد و در مقابل سوال اولیای مدرسه بگوید که از پله‌ها لیز خورده، پایش پیچ خورده یا دلیل دیگری سبب زخمی شدنش شده است. نصیحت و خواهش و پرخاش اولیای مدرسه هم تاثیری بر پدر سختگیر نداشت. مادرش به اولیای مدرسه التماس می‌کرد که پدر را جهت توضیح و سرزنش به مدرسه دعوت نکنند. زیرا بعد از هر دعوت به جان دخترک می‌افتد که چرا به معلمت گفتی کتکت زدم؟ پس از پایان سال تحصیلی پدر به هدف ثبت نام دخترش در مدرسه‌ای دیگر (که به قول خودش فضول نبودند) پرونده دخترش را گرفت و رفت.

چند سالی از این ماجرا گذشت. روزی از روزها در جشن عروسی یکی از نزدیکان فیلمبردار را که دیدم، رنگ چشمانش، قیافه‌اش، چهره سفید و براقش به نظرم آشنا آمد. اما نشناختمش. او دوربین فیلمبرداری را به همکارش داد و به طرف من آمد. با سلام و احوالپرسی خودش را معرفی کرد. شناختمش. او همان دخترک نگران چند سال پیش بود. گفت: «می‌بینید صورتم چقدر زیبا و شاداب است؟ بعد از مرگ پدرم دیگر کسی کتکم نمی‌زند. تازه دوره راهنمایی را تمام کرده بودم که پدرم سکته کرد و درگذشت. خدا می‌داند که پس از دفن پدر چه حالی داشتم. از طرفی خوشحال بودم که دیگر زیر مشت و لگد و سیلی‌اش له نخواهم شد و ازطرف دیگر می‌گریستم از این که پدرم درگذشت و یتیم شدم. نمی‌دانستم از خوشحالی بخندم، یا در غم از دست دادن پدر بگریم. همان سال ترک تحصیل کرده و نزد عمویم که عکاس و فیلمبردار است مشغول به کار شدم. خدا را شکر که درآمد خوبی هم داریم. او آرزو داشت که من صاحب بهترین شغل دنیا شوم. گاهی سر مزارش می‌روم و برایش فاتحه می‌خوانم و می‌گویم پدر جان آسوده بخواب که دخترت صاحب بهترین شغل دنیاست. زیرا من عاشق شغلم هستم.»

می‌گویم‌: «‌پدرت نیت بدی نداشت‌. فقط روش غلطی داشت.» جواب می‌دهد‌: «‌می دانم من هم دوست دارم بچه‌ام بهترین شغل دنیا را داشته باشد. من و همسرم به همدیگر قول دادیم هرگز دست روی بچه‌مان بلند نکنیم. با روش درست و محبت و راهنمایی سبب موفقیت او شویم.»

زخم‌هایی چه عمیق

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

بعد از ظهر

مادرِ من  یک خط‌کشِ چوبی داشت که من را با آن کتک می‌زد. بر این باور بود که این کتک از بهشت آمده است و بچه تا کتک نخورد، تربیت نمی‌شود (من شاگرد اول بودم و مثل ساعت  کلاس‎‌های فوق برنامه را می‌رفتم و از ترس کتک خوردن خیلی کم حرف می‌‌زدم، ولی خرابکاری خیلی می‌کردم. ساعت و رادیو را باز می‌کردم، آرام و قرار نداشتم، لوله‌های زیر سینک را باز می‌کردم، در مدرسه کاغذ می‌انداختم در بخاری، از درخت بالا می‌رفتم، حیوانات زخمی را به خانه می‌آوردم، اما همه‌ی این کارها را در سکوت انجام می‌دادم، انتقام نمی‌گرفتم صرفا برایم جالب بود.) یک بار صبح که داشتم می‌رفتم مدرسه، خط‌کش را با خودم بردم و از پنجره‌ی سرویس مدرسه بیرون انداختم. مادرم مدتی دنبال خط‌کش گشت و پیدایش نکرد، از من پرسید من هم اظهار بی‌اطلاعی کردم. چند روز بعد مادرِ یکی از هم‌سرویس‌هایم که هم‌کلاسی هم بودیم، به مادرم گفته بود که دخترش (ماهرخ) ماجرای دور انداختن خط‌کش را برایش تعریف کرده است. عکس‌العمل مادرم چه بود؟ سیم ضبط را درآورد و با آن مرا به باد کتک گرفت.

امتحانات ثلت سوم شروع شد. اولین امتحانم ریاضی بود، مادرم درگیر بیماریِ مادربزرگم بود و نرسید به من تمرین ریاضی بدهد، من هم از خدا خواسته، سه روز را با جوجه گنجشک‌های تازه به دنیا آمده که روی درختی در حیاط لانه داشتند بازی کردم (روزی سه بار از درخت بالا می‌رفتم و برایشان آب و دانه می‌بردم.) چند باری هم بابت درس نخواندن کتکم زد، من امتحان ریاضی را دادم و خوشحال برگشتم خانه. امتحان بعدی املا بود. یک دفتر صدبرگ برداشته بود و خط اول هر صفحه، کلمات را نوشته بود و من مجبور بودم از هر کلمه ده بار بنویسم. خودش هم کار نداشت و با آن سیمِ بهشتی بالای سرم نشست و من کتک خوردم و گریه کردم و دفتر را سیاه کردم. روزی که کارنامه‌ها را می‌دادند مادرم در دفتر مدرسه غوغا به پا کرد. همه‌ی نمراتم بیست بود و املا چهارده. فقط یادم است که مدیرمان من را از زیر دست و پای مادرم درآورد و به اتاق دیگری برد. الان سی و چند سال از آن روزها گذشته است، مادرم متوجه شد که من طفلی بیش‌فعالم و به واسطه توصیه‌های روانپزشکان، دیگر بر من سخت نگرفت و مرا کتک نزد. اما هنوز یک تکه‌‌ی روحِ من زخمی و نالان است و هنوز درصدد انتقام‌جویی آن دفترِ صدبرگ است که برای امتحان املا سیاهش کردم.

تحقیر و تنبیه بدنی نشانه‌هایی از ضعف تربیت‌کننده

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

نیمروز

به نظرم تحقیر با تنبیه بدنی دو مقوله‌ی کاملاً جدا هستند. تحقیر با روح و روان آدمی کار داره و تنبیه بدنی همونطور که از اسمش میاد با جسم آدم. تحقیر جاش تا ابد می‌مونه ولی تنبیه بدنی موقته. مگر اینکه تنبیه بدنی نوعی تحقیر رو هم درون خودش نهفته داشته باشه. مثل تنبیه بدنی که به ناحق در مورد کسی انجام شده یا اینکه  تنبیه در مقابل دیگران صورت گرفته.

به دیگران کار ندارم من با تنبیه بدنی مخالفم. ولی مخالفت من باعث نشده که دست روی بچه‌م بلند نکنم. اما فرق هست بین تنبیه بدنی از طرف والدینی که معتقد به چوب تر هستند با تنبیه بدنی از طرف والدینی که قلباً مخالف این موضوع هستند. اتفاقاً مورد دوم خیلی بدتره چون وقتی تنبیه صورت می‌گیره که والدین علیرغم اعتقاد قلبیشون طوری عصبانی شدند که کنترل از دستشون در رفته و دست روی بچه بلند کردند. بچه هم این رو می‌فهمه. متوجه می‌شه که پدر یا مادر من عصبانی شده و نتونسته خودش رو کنترل کنه. این هم حرمت پدر و مادر رو به عنوان بزرگ‌تر از بین می‌بره و هم این علامت رو به کودک میده که تو هم می‌تونی کنترلت رو از دست بدی.

تنبیه بدنی وقتی قلباً بهش معتقد نباشی معنیش میشه ضعف. من در کنترل احساسات و خشم خودم ضعف دارم. من نمی‌تونم از پس یک کودک بربیام. من روش گفتمان صحیح و تربیت درست رو بلد نیستم. و خلاصه اینکه کم آوردم.

شاید کودکی وجود داشته باشه که نیاز داشته باشه گاهی پوست لطیفش گل بندازه و ضربه‌ای رو حس کنه تا حس‌گرهای مغزش فرمان بهش بدن دیگه بسه. اما در حالت عادی به نظرم دست روی بچه نباید بلند کرد. من که هر وقت این کار رو کردم دقیقاً از روی خشم غیر قابل کنترل بوده و یا از اون بدتر با این کار دلم خنک شده بس که کفرم رو درآورده و این یعنی ضعف من در مقابل بچه‌م. به نظرم کسی که در مقابل یک کودک از خودش ضعف نشون میده دیگه توانایی تربیت و تعلیم اون کودک رو نداره. به همین سادگی همه چی از کنترلش خارج می‌شه.

اما تحقیر برای من به هیچ عنوان قابل فهم نیست. هیچ وقت در هیچ برهه‌ای از زندگیم تحقیر رو جایز ندونستم. و باز هم اگر این اتفاق افتاده از روی عجز و ناتوانی محض بوده و نه منطق و عقل و شعور انسانی. هیچ موجود زنده‌ای لایق تحقیر نیست. تحقیرکننده برخلاف اون چه خودش و اطرافیان ممکنه فکر کنن دقیقاً در پایین‌ترین موضع قرار داره.

متأسفانه تأثیری که تحقیر بر روی تعلیم و تربیت می‌گذاره کاملاً مخربه. نابودکننده‌ی شخصیت، اعتماد به نفس و عزت نفس. قدرتمندترین فرد در زندگی یک کودک والدین و مربی اون هستند و وقتی تحقیر از طرف اونها صورت می‌گیره تبدیل به یک فاجعه می‌شه. چون کودک کاملاً باورش می‌کنه.

تنبیه بدنی این راه جبران‌ناپذیر

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

پیش از ظهر

تنبیه بدنی نوعی رفتار خشونت‌آمیز است، اقدام برای به درد آوردن کسی جهت تغییر رفتار یا مجازات کردن او.

خشونتی که به سادگی در برابر کودکان اعمال می کنیم و به گمانمان راهی است برای تربیت فرزندان. راهی بسیار ناعادلانه در برابر کودکان بی‌دفاع که مطمئنا نتیجه‌ای معکوس داشته و تا سال‌های سال اثراتش باقی خواهد ماند. به کودکیم فکر می‌کنم. من تنبیه بدنی نشدم اما تا سر حد مرگ ترسیده‌ام و تحقیر شده‌ام. در گذشته هر گاه با دوستانم در مورد شیوه‌های برخورد والدین در برابر نمره‌های کم یا انجام کارهایی که باب میل آنها نبود حرف می‌زدیم و درد‌دل می‌کردیم، در مورد یک جمله متفق‌القول بودیم که تنبیه بدنی زود فراموش می‌شود اما تشرها و نگاه‌های تحقیرآمیز آنها بسیار سنگین‌تر و به مراتب غیر قابل تحمل‌تر است. امروزه با خواندن مقاله‌ها و برنامه‌های روانشناختی و تربیتی می‌دانم که هر دو اثراتی ماندگار و مخرب بر روح و روان کودکان بر جا می‌گذارند و اساسا جهان‌بینی آنها را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهند. یادم می‌آید من این جمله را بارها شنیده‌ام که کتک از بهشت آمده است و در گذشته بسیار عادی به نظر می‌رسید، اما امروزه می‌دانیم که باید سخت با آن مبارزه کنیم. با این حال هنوز به لطف تکنولوژی، ویدیوهای بسیار دلخراشی در دنیای مجازی به سرعت پخش می‌شوند که نشان می‌دهد تا ریشه‌کن کردن خشونت راه بسیار زیادی در پیش است.

متأسفانه مانند اغلب مسائل مهم دیگر ما هیچ آموزشی در این زمینه نداشته‌ایم، در کلاس‌ای درس به ما نگفته‎اند که چگونه با نافرمانی کودکان برخورد کنیم و چه راه سازنده‎ای در پیش بگیریم. یکی از دوستانم برایم تعریف می‌کرد که در مدرسه نمونه دولتی شهرمان تنبیه بدنی هنوز یکی از ازکان اساسی تعلیم و تربیت است و والدین حق هیچ اعتراضی نسبت به این موضوع ندارند و می‌گفت که البته بچه‌های ابتدایی به این موضوع عادت کرده و دیگر برایشان مهم نیست. وقتی پرسیدم در مواجهه با آن چه کرده با خنده گفت همسر بدنسازم معلم را تهدید کرده که اگر یک بار دیگر روی پسرم دست بلند کند به شیوه خودش تلافی خواهد کرد و این تهدید کار خود را کرده و تا سال دیگر می‌دانم پسرم دیگر کتک نخواهد خورد. تا سالی دیگر و معلمی دیگر و تهدیدی دیگر که کارساز باشد.

نسل تهی

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

صبح

گذشته از دوره نوجوانی که یکی می‌شنوی و چهار تا روش می‌ذاری جواب می‌دی، از دوره کودکی هیچ خاطره‌ای از  تحقیر و تنیبه بدنی توی خونه به یاد ندارم. رفتار والدینم با من بسیار خوب بود. برادر و خواهرهام هم دوستم داشتن.

اما تا دلتون بخواد خاطرات رنگارنگ از تحقیر و آزار کلامی و رفتاری از مدرسه اونم نه از همکلاسی‌ها، بلکه از اولیای آموزش توی ذهنم دارم. البته باز هم تنبیه بدنی در کار نبود چون به خاطر حمایت شدید خانواده‌ام تقریبا هیچ کدوم از کادر مدرسه جرات دست بلند کردن روی ما رو نداشتن و فقط یکبار هم‌کلامی با خانواده کافی بود تا معلم و مدیر و ناظم حساب کار دستش بیاد که اگه اتفاقی از این نوع برای ما توی مدرسه پیش بیاد، این خانواده سقف اون مدرسه رو پایین خواهد آورد. اما تحقیر کلامی، روانی و آزار روحی اونم از نوع عقیدتی… تا دلتون بخواد.

کلا فکر می‌کنم همه بچه‌هایی که تحصیل بعد از انقلاب رو تجربه کرده باشن صابون این نوع تحقیر حتما به تنشون خورده. خصوصا سال‌های اول انقلاب، دهه سیاه شصت و دوره کتاب‌سوزان، دوران جنگ و جیره‌بندی، زمانی که از ترس خوردن برچسب ضدانقلاب و دردسرهای بعدش هیچ خانواده‌ای توان و جرات مبارزه علنی و مستقیم با آموزش‌های مدرسه رو نداشت و یا از ایران می‌رفت و یا به زندگی زیرزمینی رو می‌آورد. زمانی که هر چیزی یا حرام بود یا رگه‌ای از کراهت به همراهش داشت. موسیقی، زیبا بودن، خوب لباس پوشیدن، شادمانی و بلند خندیدن، عاشق شدن… کلا هر چیزی که از فیلتر آقایان نمی‎گذشت جای سئوال داشت. خیلی شدیدتر از وضعی که حالا هست.

همه ما در اون دوران محصول کارخانه دوگانه‌سازی جمهوری اسلامی شدیم. وقتی که یاد گرفتیم تنها شرط بقای ما داشتن زندگی دوگانه‌ست: یکی توی جامعه جایی که مجبور بودیم قواعد تحمیلی رو رعایت کنیم، یکی هم پشت درهای بسته، جایی که شرایط مصنوعی یه زندگی عادی رو با کنار زدن حجاب اجباری، برگزاری عروسی و مهمونی‌های مختلط، دیدن فیلم‌های بدون سانسور – تا بود ویدئو و بعد از اون آنتن ماهواره – و باقی قضایا فراهم می‌کردیم. و بعد در همین فضا یاد گرفتیم باید سکوت کنیم. باید تظاهر کنیم. حتی وقتی مدرسه ما رو تشویق به لو دادن خانواده‌هامون می‌کرد.

نتیجه اون همه تحقیر و فشار و سرکوبی که خصوصا توی مدرسه به سر ما اومد الان یه نسل هیجان‌زده، دو رو، تاامید، بی‌هدف، و بدون آرمانه. نسلی که زرنگ‌بازی رو ارزش می‌دونه، اوج آمال و آرزوهاش رو توی داشتن وجهه و ظاهر دهان پر کن می‌دونه، و همچنان به زندگی دوگانه‌ش ادامه می‌ده. نسلی که به هیچ چیزی معتقد نیست، هیچ ارزشی براش وجود نداره. نسلی که یه نسل تهی‌تر از خودش رو روانه دنیا کرده. و شاید یه روزی، یه زمانی، یکی پیدا بشه که بشینه از بالا به خرابی‌های به بار اومده نگاه کنه و بگه اطلاق کلمه نسل سوخته حتی یک هزارم آتشی نیست که به دامان ما زده شد.

پدر، مادر، شما مقصرید!

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

سپیده‌دم

پا به کلاس اول دبستان که گذاشتم، معلممون یه دیو بود در لباس کسی که قرار بود پایه‎گذار آموزش ما باشه، می‌تونم داستان‌ها تعریف کنم از شکنجه‌های جسمی و روحیش، و مطمئنم ریشه اصلی ترس از تاریکی و اعتماد به نفس نداشتن و اینکه توی هر گفتگو و اتفاقی با دلیل و یا بدون دلیل از بن وجودم احساس حقیر بودن بهم دست میده همونه. همیشه گفتم، هر جایی که نشستم، اگه عدالتی هم باشه، اگه دنیای بعدی وجود داشته باشه، من از این مثلا آدم نمى‌گذرم و فقط منتظرم تاوان پس بده و باید خبرش به من برسه، هرگز نمی‌گذرم. شاید الان سوال پیش بیاد چرا حرفی به خانواده نمی‌زدی؟ جوابش نمی‌دونمه، ولی باید بدونید اون زمان شعار این بود «چوب معلم گله، هرکی نخوره خله!»

مامانم خیلی منو مى‌ترسوند، هرکاری مى‌کردم می‌گفت واستا بابات بیاد، گاهی کتکمم زده ولی به خاطرم نیست اصلا، نمی‌دونم شاید این خاصیت مادراست. اون زمانی که مامانم این حرف رو می‌زد بابا خیلی هم مهربون بود ولی خيلى جدی و همین جدیته منو می‌ترسوند، بعد کم کم بابا یاد گرفت کتک بزنه، یا وقت صحبتی که مخالف نظرش بود خیز برداره تا من لال شم. مامانم هم خیلی غرور منو توی این سال‌ها شکسته، تحقیرم کرده، اینا رو یادم نمیره. جلوی کس و ناکس اصطلاحا منو ضایع کرده، کوبونده، جوری که دیگه نشده از نو ساخته بشم، من اینا رو هزار سال هم بگذره فراموش نمی‌کنم. هیچکدومش، مطلقا هیچکدومش منو آدم بهتری نکرده جز انسانی که همیشه حس می کنم چقدر گناه داشتم، چقدر بدبخت بودم، عزت نفسم از بین رفت توی همون سال‌ها.

با تمام اینها، من الان مامان بهتری نیستم، انگاری شدم کپی برابر اصل مامان و بابا، هر بار میگم من مثل اونا نیستم، من نمی‌خوام شبیه اونا باشم ولی یهو به خودم میام که می‌بینم آینه تمام‌نماشونم. دلم آتیش می‌گیره، من تحقیر می‌كنم فرزندمو، داد می‌زنم، غرورش رو جریحه‌دار می‌کنم و این چرخه معیوب رو ادامه مي‌دم و هر شب قبل خواب می‌گم من زنجیره رو قطع می‌کنم، اما هر صبح…

از خودم به عنوان یه مادر متنفرم، و زمانی که مامان و بابام نصیحتم می‌کنند که این چه برخورد و تربیت کردنه، اول یه پوزخند می‌زنم و بعد ازونا هم متنفر می‌شم… این دور باطل تمومی داره؟! نمی‌خوام فرزندم عینهو من شه و من دارم از درون خورد و دیوانه و ویران می‌شم.

نوش جان

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

سحرگاه

گمان می‌کنم کلاس دوم دبستان بودم، مادرم با تلفن حرف می‌زد و زن عمویم هم خانه ما بود، یادم نیست که چه کاری کرده بودم اما مادرم تعریف می‌کند که زمانی که داشته با تلفن حرف میزده دائم روی دکمه سیاه تلفن فشار می‌دادم تا قطع شود، راستش اصلاً این صحنه یادم نیست، ولی صحنه‌ای که تلفن مادر تمام شد و با عصبانیت زیاد به سمت من آمد و مرا تا می‌توانست کتک زد، کاملاً یادم است. حتی اینکه زن عمو گوشه اتاق نشسته بود و در سکوت این صحنه را تماشا می‌کرد را هم یادم می‌آید. بعد از اتمام کتک، چون کودک خیلی مغروری بودم با وجودی که خیلی گریه کردم و جیغ زدم، به اتاق رفتم و با مادرم حرف نزدم. حس تنفری که از مادر داشتم و خشمم را فراموش نمی‌کنم. مادرم بلافاصله بعد از آن تنبیه سخت، پشیمان شده بود – درست مثل الان خودم وقتی با فرزندانم دعوا می‌کنم – و آمده بود سراغ من، نیمی از صورت من کبود و متورم بود و می‌دانم که حال مادر تا مدت‌ها به همین خاطر بد بوده است. یادم می‌آید که فردا صبح وقتی داشتم برای مدرسه رفتن آماده می‌شدم مادر گفت که به معلمم بگویم زمین خورده‌ام! هنوز یادم است که در سکوت و نفرت مادر را نگاه کردم و از خانه خارج شدم و دقیقاً یادم است که مستقیم همه ماجرا را از لج مادرم کف دست معلمم گذاشتم!

روزها و ماه‌ها و سال‌ها از آن ماجرا گذشته است، صحنه و حتی حس آن روزم از خاطرم محو نشده است، خودم مادر شده‌ام و با همه خستگی‌ها، کلافگی‌ها، از کوره در رفتن‌ها و بی‌حوصلگی‌های مادرانه آشنایم، می‌دانم که هیچ مادری در شرایط عادی جسمانی و روانی دوست ندارد به عزیزترینش صدمه‌ای بزند و خوب درک می‌کنم که انسانی که مادر می‌شود، قبل از مادر شدن، یک انسان است که حق دارد ناراحت باشد و خسته، می‌تواند بعضی وقت‌ها حوصله عزیزترین‌هایش را هم نداشته باشد، می‌تواند عصبانی بشود و از کوره در برود! گر چه که هیچ کدام از این حالات توجیه‌ای برای تنبیه بدنی نیست ولی حداقل برای من، کاملاً قابل درک است.

گمان نمی‌کنم این تنبیه بدنی ضربه روحی بدی در بلند مدت روی من گذاشته باشد، من عاشق مادرم هستم و با تمام وجود می‌پرستمش و در مورد آن روز همیشه به خودم می‌گویم: حقت بود، نوش جانت!

ترس‌های ما از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند

«ترس»

مهمان هفته: محمدجواد طواف

همه ما از چیزهایی می‌ترسیم. ترس‌های ما ریشه در دوران کودکی‌مان از بدو تولد دارد. ترس‌ها ما را محدود می‌کنند. دست و بالمان را می‌بندند و از فراتر رفتن از آنچه تا کنون بوده‌ایم ما را باز می‌دارند. برخی از ترس‌ها را می‌شناسیم و به برخی هنوز آگاهی نداریم. آنقدر با هویت‌مان گره خورده‌اند که نمی‌توانیم خوب تشخیصشان دهیم. لازم است از خودمان فاصله بگیریم و از بالا به خودمان نگاه کنیم!

شاید یکی از راه‌های شناخت ترس‌ها این باشد که نگاهی به نتایجی که در زندگی داشته‌ایم و کارهایی که انجام می ‌هیم و کارهایی که انجام نمی‌دهیم بیندازیم!

بیایید با هم فهرست برخی ترس ها را مرور کنیم: ترس از تنهایی، ترس از بیهودگی، ترس از ارتفاع، ترس از شکست، ترس از قضاوت دیگران، ترس از مسخره شدن، ترس از از دست دادن، ترس از موفقیت!، ترس از سختی کشیدن، ترس از کثیف بودن، ترس از تایید نشدن، ترس از ناامنی، ترس از تاریکی، ترس از مرگ، ترس از کامل نبودن، ترس از نه شنیدن، ترس از دیده نشدن و …

این ترس ها احساسات ناخوشایندی در ما ایجاد می‌کنند. واکنش‌های ما به این ترس‌ها معمولا از دوران کودکی شکل گرفته و هر بار که از چیزی می‌ترسیم در درون ما زنجیره‌ای از عکس‌العمل‌ها فعال می‌شود و به طور ناخودآگاه واکنشی را نشان می‌دهیم.

گاه این رفتارها آنقدر برای ما طبیعی شده و نسبت به آن شرطی شده‌ایم که آن را به عنوان جزیی از هویت خود می‌پذیریم. بارها شاید شنیده‌اید که مثلا می‌گویند فلانی از سخنرانی کردن در جمع واهمه دارد. فلانی از هواپیما سوار شدن می‌ترسد. فلانی نمی‌تواند تحمل کند دستش کثیف باشد. فلانی نمی‌تواند ریسک کند، فلانی نمی‌تواند در زندگی مشترک به یک شریک بسنده کند و به اصلاح تنوع‌طلب است!، فلان کس زیادی اهل خودنمایی و غلو است، فلانی نمی‌تواند نه بگوید، آن دیگری نمی‌تواند کارها را به کسی واگذار کند، فلان کس کنترل‌کننده است و می‌خواهد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد، آن یکی کمال‌گرا است…

اینها برچسبی شده‌اند که بر روی افراد گذاشته شده‌اند و خود افراد هم پذیرفته‌اند و بنابراین رفتارشان را مطابق با همین باورها تنظیم می‌کنند! رفتارهایی که اتوماتیک از افراد سر می زند، و از روی انتخاب آگاهانه و بالغانه نیست.

پس از روی همین برچسب هایی که بر خودمان می زنیم یا بر ما زده اند، می توانیم برخی ترس ها را شناسایی کنیم. ولی برای عبور از ترس‌ها به سوی داشتن فردایی بهتر حتما نیاز به استفاده از مشاور داریم.

اما نکته مهم‌تر درباره این ترس ها به نظر من این است که با آگاهی درباره آنها و مکانیزم شکل‌گیری آنها در درون خود، متوجه رفتارمان با کودکانمان باشیم. آگاه باشیم که گفتار و رفتار ما با آنها چه ترس‌هایی را ممکن است در آنها شکل بدهد و آنها را در چه محدوده‌ای از رفتارها قرار دهد. چه الگوهای رفتاری‌ای دارد در آنها شکل می‌گیرد. این آگاهی بسیار مهم است. چرا که بسیاری از ترس‌های والدین به نسل بعدی منتقل می‌شود همانطور که خود آنها وارث برخی ترس‌های نسل‌های قبلی و یا اثرات آن ترس‌ها در زندگی خود بوده‌اند. بنابراین برماست که به رغم ترس از قضاوت دیگران به مشاور مراجعه کنیم! هرچند باور داشته باشیم که هیچ گونه مشکل روحی و روانی‌ای نداشته‌ایم.

مسلما آنچه تا کنون بوده‌ایم و انجام داده‌ایم برایمان نتایجی گاه خوشایند هم به وجود آورده است و چه بسا بابت آن تشویق هم شده‌ایم. مثلا فرد کمال‌گرا از اینکه کارهایش کامل و خوب انجام شده، مورد ستایش قرار گرفته است. ولی در درون خود همواره این تشویش را داشته که نکند کارم خوب از آب درنیامده باشد، نکند کامل نباشد. وقتی رفتارهای اتوماتیک و باورها و ترس‌هایمان را بشناسیم می‌بینیم باعث ایجاد برخی روش‌هایی در ما شده‌اند که ما را حفظ کرده و عامل بقای ما هم بوده‌اند و با آنها ما نتیجه هم داشته‌ایم. ولی چه بسا در مواقعی انتخاب‌های بهتری هم می‌توانستیم داشته باشیم و می‌توانیم از این پس با باز بودن درباره آن انتخاب‌ها (نه صرفا یک انتخاب شرطی شده) و تکیه بر ارزش‌هایی که در وجود ما شکل گرفته است (بر اساس آنچه تاکنون بودیم) در مسیر موفقیت‌های بیشتر هم داشته باشیم. منتها این امر نیاز به شناخت و تمرین و ممارست بسیار دارد.

خوف

«ترس»

بامداد

من دختر ترسویی بودم. علتش چی بود خودمم نمی‌دونم. مادرم می‌گفت وقتی یکی دو ساله بودم یه بار مورچه گازم گرفت و من تا مدت‌ها از مورچه می‌ترسیدم. یه بار هم بچه‌های همسایه یه گربه طرفم پرت کردن که باعث شد از گربه بترسم و به روایتی این شروع ترس‌ها و گریه‌های شدید شبانه من در سه سالگی بوده که باز به گفته مادرم تقریبا هر نیمه‌شب شروع می‌شده؛ از خواب می‌پریدم، به طرز وحشتناکی گریه می‌کردم، هیچ کس رو نمی‌شناختم، توی بغل هیچ‌کس نمی‌رفتم، دست و پا می‌زدم و خیلی سخت آروم می‌گرفتم. مادرم تعریف می‌کرد که شبایی که پدرم خونه بوده مجبور می‌شده منو با ماشین ببره بیرون یک ساعتی بچرخونه تا خوابم ببره. وقتی هم که شب‌کار بوده، مادرم تا جایی که از دستش برمی‌اومده سعی می‌کرده خودش آرومم کنه.

من از این دوره فقط سه تا خاطره گنگ یادمه، یه بار که بزرگترین خواهرم آرومم کرد و اجازه داد تختش بخوابم، یه بار که پدرم منو به محل کارش برد و رفتیم روی عرشه یه کشتی خارجی و کلی از ناخدا شکلات گرفتم، و یه خاطره گنگ از جیغ زدنم. همین… اما از وقتی که وارد مهد کودک و بعدشم دبستان شدم تصویر ترس واضح‌تره.

مهد کودک که می‌رفتم با خواهر وسطیم یه اتاق مشترک داشتیم و با این که هر شب دست‌هامو توی دستش می‌گرفت، من باز هم وقت خوابیدن از سایه شاخه‌های درخت پشت پنجره که مثل انگشت‌های لاغر و خشکیده یه عجوزه بود و با هر وزش نسیمی تکون می‌خورد می‌ترسیدم و اغلب ترجیح می‌دادم زودتر از خواهرم و زمانی که هنوز چراغ اتاق روشنه خوابم ببره. یه ترس دیگه این دوره‌م هم از آدم فضایی‌ها بود که فکر می‌کردم می‌خوان منو بدزدن و باعث می‌شد هر روز توی باغچه گودال بکنم و روش رو با برگ بپوشونم و اسمش رو بذارم تله!

به سال‌های میانی دبستان که رسیدم دیگه واسه خودم اتاق مجزا داشتم و شب تنها می‌خوابیدم. خوشبختانه توی خونه جدید، اتاقم پنجره قدی نداشت، نزدیک به هیچ درختی نبود، شیشه‌‌ش مشبک بود، و از اونجایی که مشرف به کوچه بود با نرده آهنی محافظت می‌شد که توی عالم بچگی کلی باعث اطمینان خاطر من می‌شد. اما حتی توی همین اتاق هم وقتی خواب بد می‌دیدم احساس امنیت نمی‌کردم و با سرعت هر چه تمام‌تر خودمو به اتاق خواهر وسطیم که مهربون‌تر بود و اجازه می‌داد توی کنارش بخوابم می‌رسوندم. بدبختی اینجا بود که به محض اینکه آروم می‌گرفتم و چشمام به تاریکی عادت می‌کرد، متوجه می‌شدم صورت خواهرم داره توی تاریکی اتاق تغییر شکل می‌ده. بینی‌ش کش می‌اومد. چشماش گود می‌شد، ابروهاش تا به تا می‌شدن. دهنش شبیه حفره می‌شد… تازه اون موقع بود که از خواهرم بیشتر از خواب بدی که دیده بودم می‌ترسیدم و با وحشت به اتاق خودم فرار می‌کردم و تا صبح با چراغ روشن اونقدر بیدار می‌موندم تا بلاخره از خستگی خوابم ببره.

البته ترس این دوران فقط مختص ساعت خوابیدن نمی‌شد. از تنهایی می‌ترسیدم. از تاریکی می‌ترسیدم. حاضر نمی‌شدم تحت هیچ شرایطی توی حمام چشمهامو ببندم که خودش وقت آب‌کشی مو، ذکر مصیبتی بود از رفتن شامپو توی چشم و سوزش شدید و بلاخره دستشویی رفتن که از ترس بیرون اومدن هیولا از چاه، اونقدر با سرعت و عجله بود که خودمم نمی‌فهمیدم چکار کردم.

این وضع تقریبا تا کلاس چهارم دبستان طول کشید تا زمانی که بلاخره از دست خودم خسته شدم. از اینکه محتاج بقیه بودم. از اینکه هر صدایی بند دلمو می‌لرزوند. از ترسی که نمی‌دونم از کجا به جونم افتاده بود و هر کاری که می‌کردم از بین نمی‌رفت… بعد یه روز عصر وقتی بقیه می‌خواستن برن پارک پامو توی یه کفش کردم که نمیام و هر چقدر مادرم اصرار کرد از حرفم برنگشتم… اون روز تمام وقت یه گوشه کنج هال کز کردم که مطمئن بشم چیزی از پشت سر بهم حمله نمی‌کنه! بعد دفتر تلفنم رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به همه همکلاسی‌هام یکی یکی زنگ زدن و صحبت کردن. من اون روز، با هر زور و ضربتی که می‌شذ، تمام دو ساعتی که بقیه بیرون بودن توی خونه تنهایی دوام آوردم.

این شروع مبارزه من با ترس بود. می‌گم مبارزه و نه پیروزی، چون دقیقا تا همین لحظه من هیچ‌ دلیلی برای ترس‌های این مدلیم پیدا نکردم و ترس‌هام هم هیچ‌وقت به طور کامل از بین نرفتن. خودمم هیچ‌وقت آدم شجاعی نشدم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به مرور یاد بگیرم چطور به اوضاع مسلط بشم و توی روی ترس‌هام دربیام.

من توی این نوشته به ترس‌های عادی و منطقی اشاره نکردم. چون به نظرم خیلی از ترس‌های عادی بیشتر نشونه احتیاطن خصوصا وقتی که پای خطر کردن وسط میاد. مثل ترس رفتن به جاهای ناآشنا و غریب، یا ترس از عامل قدرت وقتی که در اختیار آدم‌های بی‌منطق و خطرناک مثل پدر، پلیس یا نیروهای امنیتی قرار می‌گیره، یا ترس‌ غیرارادی از حیوون و جک و جونور، و بلاخره ترس از ریسک کردن حتی اگه در مورد موضوعی مثل شنا کردن توی دریا باشه.

به نظرم ترس وقتی واقعا مخوفه که مغز شما به طور منطقی علتش رو رد می‌کنه اما توان عبور ازش رو نداره. یعنی تا صبح هم به خودتون بگین آدم فضایی و هیولا و جن و پری کیلویی چند، اما بازم وقت قرار گرفتن توی اون موقعیت انگار ته دلتون رو چنگ می‌زنن که الان ناشناخته‌ها بهتون حمله می‌کنن.

نتَس، نتَس

«ترس»

نیمه‌شب

در ساختمان، فقط ما می‌نشستیم و صاحبخانه که پایین بود. غروبی دیدم ماشینشان را از پارکینگ درآوردند که بروند سفر. خانم خانه تُک پایی آمد بالا همین را به من بگوید که نگران نشوم چند روزی ازشان خبری نمی‌شود، دارند می‌روند کاشان. خداحافظی که کرد وُ، در را که بستم، تازه یادم افتاد من از تنهایی و ترس با هم می‌ترسم. در خانه فقط من بودم و پسرک نوزادم که خواب بود. از آشپزخانه چاقوی بلندی برداشتم و نشستم در چارچوب اتاق خواب. تمام لامپ‌های خانه، جز اتاقی که پسرک درش خواب بود، را روشن کرده بودم. با خودم فکر کردم اگر انقدر قوه‌ی تخیلت بالاست که در تاریکی دیو و جن تصور می‌کنی به فکرت مسلط شو و پری و شوالیه و اینها تصویر کن به دادت برسند. خیالات یاری‌رسان چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد، ترس قوی‌تر بود. به بابا زنگ زدم که شب بیاید پیش ما بخوابد. یادش بود وقتی بچه بودم شب‌ها که پا می‌شدم آب بخورم در راهرو صدای بسم‌اله گفتنم بلند بود وقتی در تاریکی به اتاق خودم برمی‌گشتم. گفت می‌آید. در را که برایش باز کردم چاقوی بلند تیز هنوز دستم بود. خندید گفت یعنی انقدر ترسیدی؟ حوصله نداشتم بحث کنم که دیگر بسم‌اله قوت قلبم نیست، چاقو برایم ملموس‌تر است.

همه‌ی ترس‌هایم مثل تاریکی سال‌ها با من نماند، مثلا ترسم از جانوران. عین چی از سوسک می‌ترسیدم. پسرک یک سال و نیمه بود که برای اولین بار شاهد ترس من از این موجود فسقلی، و خب ترسناک و چندش‌آور برای من، بود. روی مبل ایستاده بودم و سعی می‌کردم خیلی جیغ نزنم. با خودم نکشیدمش روی مبل، فکر کردم او که نمی‌ترسد. همه‌ی تلاشم این بود که ناقل ترس نباشم. او هم آرام دلداری‌ام می‌داد که نتَس نتَس (نترس، نترس). سوسک که با طمانینه از تیررس نگاه من دور شد پایین آمدم و برایش گفتم از فلان موجود خوشم نمی‌آید ولی چه خوب که او مثل من نیست. در آن، و هنوز هم، گاهی با عنکبوت‌ها بازی می‌کرد، می‌کند. برای همین سوسک هم که چیزی در همان مایه‌ها بود ترس نداشت که. چند وقت بعد با دوستی رفته بود گردش و از قضا با سگی دوست شده بود، بی‌خبر از اینکه مادرش از سگ و گربه هم می‌ترسد. همین شد که نترس بودن او باعث شد به مرور ترس من هم از حیوانات بریزد. اوایل حتی کمکم می‌کرد که بیا نازش کن ببین کاری‌ت ندارد. خوشبختانه ترس من که به او منتقل نشد هیچ، راهنمای کوچک من در شجاعت هم شد.

جنگ هیولاها

«ترس»

شبانگاه

دست‌هایم را به دو طرف باز کردم و توی خانه بالا و پایین پریدم. تنها بودم. بالاخره تنها شده بودم و نمی‌دانستم با این حجم عظیم وقت و فضا چه باید بکنم. اول از همه رفتم و یک پیراهن کوتاه پوشیدم بعد یک قوری پر، چای درست کردم و موزیک را روشن کردم. شروع کردم به انجام کارهای خانه با رقص و چای و استراحت بین‌ش، بدون اینکه بخواهم با کسی حرفی بزنم یا کار اضافه‌ای بکنم. تا شب خانه را مرتب کردم. با دوستانم چت کردم. فیسبوک‌گردی کردم. سریال‌های توی لپ‌تاپ را زیر و رو کردم و یکی از آن دخترانه‌هایش را دیدم. آن وقت یکباره یاد سوسک افتادم. نه که بترسم نه. اما از بچگی فکر می‌کردم اگر یک سوسک توی خانه باشد و من نتوانم پیدایش کنم؛ می‌رود لای موهایم و آنجا گم می‌شود و من هیچ‌وقت نمی‌توانم پیدایش کنم و باید تا آخر عمرمان با هم زندگی کنیم.

زنگ زدم به دوستم و پرسیدم: «خونه‌ی ما سوسک داره؟»
– «همه‌ی خونه‌ها سوسک داره!»
– «می‌دونم یعنی می‌گم تو تا حالا اینجا تو خونه ما سوسک دیدی؟»
– «برا چی می‌خوای بدونی؟»
– «عه!!! نباید بدونم؟ می‌خوام آماده باشم.»
– «نمی‌دونستم می‌ترسی.»
– «آخه من تو شیکم سوسک جا می‌شم؟ می‌تونه منو بخوره؟ از چی بترسم؟ فقط دوست ندارم وقتی می‌خوابم بره تو موهام!»

….

همسرم زنگ می‌زند. نمی‌خواهم نگرانش کنم. به اندازه کافی از اینکه تنها مانده‌ام دلشوره دارد. فقط بین صحبت‌ها آرام و با لحنی بی‌اهمیت می‌پرسم: «ببین! می‌گم تو این خونه سوسک دیدی از وقتی اومدیم؟»
– «نه ندیدم چطور؟»
– «هیچی! یه دونه لازم داشتم، عیب نداره میرم از همسایه ها میگیرم. :)))))»
می‌خندد، اما می‌فهمد که می‌ترسم. اطمینان کامل می‌دهد که در هیچ نقطه‌ای هنوز هیچ سوسکی رویت نشده.

دراز می‌کشم روی زمین و زیر مبل‌ها را با دقت، دنبال ردی از سوسک – مرده یا زنده- می‌جورم. نه خبری نیست. بالاخره آن همه چای کار دستم می‌دهد و مجبور می‌شوم بروم دستشویی. یک دمپایی یدکی، محض اطمینان، دستم می‌گیرم و تمام مدت احساس می‌کنم پاهای بلند خارخاری همه‌ی سوسک‌های دنیا روی کمر من بالا و پایین می‌روند.

فیلم می‌بینم، کتاب می‌خوانم و کم‌کم سوسک را فراموش می‌کنم. نه که دقیقا فراموش کنم؛ انگار اهمیت و ابهتش را از دست داده و دیگر می‌گویم: «خب! اگه می‌خوای بیای بیا. دیگه خودتو لوس نکن.» نه! نمی‌ید. انگار واقعا سوسک نداریم.

آنقدر فیلم دیده‌ام که کم مانده بالا بیاورم. ساعت چهار صبح است و هوا هنوز تاریکِ تاریک. همه‌ی چراغ‌های خانه بلا استثنا روشن‌اند (حتی حمام و دستشویی). نه اینکه ترس از تاریکی داشته باشم! نه، فقط از نور خوشم می‌آید.

حالا که باید بخوابم مانده‌ام که کدام چراغ را روشن بگذارم. اتاق را که نمی‌شود روشن گذاشت. خب زیر نور مستقیم خوابم نمی‌برد. آشپزخانه از اتاق دور است و من نورش را نمیبینم. پذیرایی لوستر دارد و وجدانم اجازه نمی‌دهد آن‌ همه چراغ را تا صبح روشن بگذارم. چراغ هال را روشن می‌گذارم و در را نیمه‌باز که بتوانم از لای در نوری را که می‌افتد روی پاهایم ببیینم و راحت بخوابم.

گمانم بابت لامپ هال هم عذاب وجدان دارم که توی خواب می‌بینم چراغ خاموش است. یک آن، توی خواب خیالم راحت می‌شود اما وقتی یادم می‌آید تنها هستم و اینکه چراغ خاموش شده باشد معنای جالبی ندارد؛ می‌ترساندم. بلند می شوم و میدوم توی هال، صبح شده و چراغ هنوز روشن است. چراغ را خاموش می‌کنم و دوباره می‌خوابم.