ماه: آوریل 2017

حقیقت، واقعیت، عدالت

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

سپیده‌دم

یه چیزی به اسم حقیقت وجود داره که بعضی‌ها معتقدن زندگی ایده‌آل بر اساس اون چیده می‌شه. چون حقیقت ثابته، تغییر هم نمی‌کنه. یا اگه بخوام درست‌تر بگم این تعریف آدم‌ها از حقیقته که نمی‌تونه تغییر کنه. خیلی‌ها حق رو به خدا تعبیر می‌کنن. فکر می‌کنم چون خدا هم از اون مفاهیمیه که تغییر نمی‌کنه. مثل نور که ماهیتش روشناییه. این حقیقت وجود نوره. نور شمع وسط ظهر تابستون و زیر تابش مستقیم خورشید بازم همون ماهیت نورانیش رو داره. حقیقتش همینه، حتی اگه نورش دیده نشه.

بعد در کنار این موضوع واقعیت‌ها مطرح می‌شن. چیزی که واسه ما آدم‌ها ملموس‌تره چون باهاش دست و پنجه نرم می‌کنیم، سر و کله می‌زنیم و زندگی می‌کنیم. واقعیت می‌شه این که نور اون شمع وسط ظهر تابستون به لعنت خدا هم نمی‌ارزه. بهش نیاز نیست، اصلا دیده نمی‌شه. دونستن این موضوع ضروریه که واقعیت‌ها همیشه بر حقیقت منطبق نیستن، حتی گاهی خیلی هم ازش دورن، ما یه تعریفی از یه چیزی توی سرمون داریم، بعد یه چیز دیگه توی زندگی عایدمون می‌شه. بعد وسط دست و پا زدن میون حقیقت و واقعیت، مفهوم سوم خودشو وسط می‎اندازه: عدالت.

عدالت دقیقا وقتی وسط میاد که آدم‌ها در درک واقعیت‌های زندگی به مشکل برمی‌خورن و می‌خوان واقعیت رو با ابزاری به اسم عدالت به حقیقت نزدیک کنن. مثال ساده‌ش می‌شه اخلاق. اخلاق می‌گه دزدی کار بدیه. بد بودن دزدی توی ذاتشه، حقیقتش همینه. از اون طرف واقعیت این می‌شه که یکی برای سیر کردن شکم گرسنه بچه‌ش دزدی می‌کنه. حالا حقیقت و واقعیت در تعارض و کشمکش قرار می‌گیرن. بعد پای عدالت وسط میاد که چی عادلانه‌ست؟ اون آدم گرسنه مجبور، باید تنبیه بشه؟ فرقی میون دزد با دزد نیست و دستگاه نیت‌خوان نداریم و جرم جرمه؟ یا حقیقت و واقعیت بیفتن توی کفه‌های ترازوی عدالت و چهار تا سنگ علت و سبب هم به کفه واقعیت اضافه بشن تا تصمیم درست و مبتنی به واقعیت گرفته بشه؟

بدبختی هم وقتی شدت می‌گیره که پای عادلانه بودن موضوعاتی پیش میاد که از دست بشر خارجن. یعنی به راحتی می‌شه به دستور قاضی و قضاوت قانون و حکم بشری اعتراض کرد که واقعیت‌ها رو نادیده گرفته و از حق‌طلبی دور شده، می‌شه مستندات دیگه‌ای اضافه کرد تا نتیجه رو تغییر داد. می‌شه زمان خواست تا بعضی از حقایق خودشون رو نشون بدن. هنوز فرصت هست، توان تغییر هست، اما وقتی کار عدالت دست دنیا و طبیعت می‌افته دیگه کسی ازت نمی‌پرسه اجازه می‌دی اینجا زلزله بشه یا اجازه می‌دی این سکته کنه… نمی‌تونی بری دم محل کارش اعتصاب کنی، یا مقاله بنویسی و اعتراض مردمی راه بندازی. دیگه سئوالت این نیست که این عادلانه بود یا نه، فریاد می‌زنی که مثلا این حق فلانی نبود که فلان بلا سرش بیاد… و البته خودتم دقیق نمی‌دونی که اصلا تعریف دقیق حق چی هست. این همون جاییه که واقعیت زندگی در تقابل با درکی قرار می‌گیره که تو از عدالت داری. چون نمی‌دونی قرار بوده به کدوم حقیقت نزدیک بشی، اگه یکی بهت نشون بده هم قبولش نمی‌کنی. ماهیت نور شمع زیر نور خورشید تابستون در برابر اون چیزی که داره به سرت میاد، برات ارزشی نداره.

من هم مثل اغلب شما همین جا گیر کردم. درکی از حقیقت ندارم. حتی نمی‌دونم اینایی که نوشتم تا چه حد درستن. من گیجم. نسبت به خیلی از اتفاقاتی که توی دنیا پیش میاد معترضم. نمی‌دونم دستگاه دنیا بر اساس کدوم عدالت این همه جفا به آدم‌ها روا می‌کنه. فریاد می‌زنم، عصیان می‌کنم، سعی می‌کنم ثابت‌قدم باشم. اما گاهی همه چیز از کنترل آدم خارج می‌شه. بعد به ناامیدی می‌رسه و آرزو می‌کنه که کاش اصلا هیچی نمی‌فهمید…

و این میون شاید خوشبخت‌ترین آدم‌ها، آدم‌های مذهبی باشن که فکر می‌کنن هر چیزی حکمت خداست و اعتراضی هم ندارن و همه اتفاقات دنیا رو در جهت نزدیک‌تر شدن به خدا می‌بینن.

این عادلانه نیست

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

سحرگاه

والری درست وقتی مشغول توضیح مبحث مهمی بودم شروع کرد ترانه‌ای رو سوت زدن. ته کلاس نشسته بود. شاگرد زرنگیه، زود درس یاد می‌گیره. در آنی باید تصمیم می‌گرفتم، آیا فکر کرده چون درسخونه من چیزی بهش نمی‌گم؟ آیا این عادلانه‌س که در قانون کلاس استثنا قائل شم؟ بهش گفتم که اگه یک بار دیگه تکرار کنه باید از کلاس بره بیرون. قاعده همین بود که اول قانون رو یادآور شم و بار بعدی توی راهرو منتظرم بمونه شاگرد تا برم باهاش صحبت کنم و اگه باز تکرار شد باید می‌رفت دفتر. همین که بهش گفتم دیگه تکرار نشه، قیافه‌ی حق به جانبی گرفت که چی رو تکرار نکنم؟ گفتم خودت می‌دونی، ضمنا آخر کلاس وایسا می‌خوام باهات حرف بزنم. زنگ که خورد نگهش داشتم و وقتی بهش توضیح دادم نباید سوت می‌زده، شونه بالا انداخت که این عادلانه نیست، توی قانون کلاس گفتی حرف نزنیم، نگفتی سوت هم نزنیم. حرفش رو نپذیرفتم ولی ساده‌دلانه باور کردم که به نظرش واقعا من عادلانه رفتار نکردم. اولین بار نبود که متوجه تفاوت تعریف کودک و نوجوون‌ها از عدالت با چیزی که بزرگترها و جامعه تو ذهنشونه می‌شدم. برای والری، دنیا حول خواسته‌های اون می‌گرده و اگه کسی برخلافش رفتار کنه عدالت رعایت نشده.

سال‌ها از اینکه من باید کارهای خونه رو انجام بدم غر زدم، «عادلانه نیست» ورد زبونم بود. عدالت یعنی که من کاری در خونه انجام ندم. مهم‌ترین عضو جهان اطراف من از کودکی مادری بوده که علاوه بر کار بیرون خونه، تمام کارهای خونه هم به عهده‌ش بوده و این تعادل نیست، عدالت درش برقرار نیست. و از همینجا در ذهن من این تعریف شکل گرفته بود که در ساختار خانواده اگر من هر کاری در خونه انجام بدم یعنی بی‌عدالتی. همین بود که تمام اون سال‌ها نمی‌خواستم ببینم که تنها کاری که در خونه می‌کنم آشپزیه، اون هم هر از گاهی، باقی کارها به عهده‌ی همسرم بوده چون تمیزی خونه بیشتر از من براش مهمه و من مدت‌های طولانی حتی فکر نکرده بودم شاید این مدل تقسیم کار برای اون ناعادلانه باشه.

عدالت نه تنها سن به سن، پیش‌زمینه به پیش‌زمینه، جامعه به جامعه و فرد به فرد هم متفاوته. اما این به معنی نسبی‌گرایی محض نیست. عدالت شاید همین فهمیدن تفاوت‌ها و در نظر گرفتن اونها باشه.

سهمی از یک تقسیم برابر با مرد

«حدود وظایف محوله به زنان»

مهمان هفته: نریمان رحیمی

در جوامع امروزی که زنان پا به پای مردان در عرصه ی اجتماعی حضور دارند باید این «وظایف محوله» را به عرصه‌ی زندگی خصوصی و خانوادگی از یک طرف و زندگی اجتماعی مثل محل کار از طرف دیگر، تقسیم کنیم. امروزه بسیاری از شغل‌هایی که زنانه خوانده می‌شوند در واقع به نوعی شکل اجتماعی شده‌ی همان کارهای خانگی زنان هستند، مثل پرستاری کودکان و بیماران، کار در آشپزخانه ها و شستشو و سرویس‌دهی در هتل‌ها و مانند اینها. ولی مسلم است که روش برخورد زنان با کارهایی که از آنها انتظار می رود، بستگی دارد که آیا آن کارها مربوط به محیط خانه و خصوصی است یا در محیط اجتماعی و در محل کار. زنی که به دلیل محدودیت انتخاب یا نداشتن موقعیت برای کسب مهارت‌های شغلی، وادار به کار آشپزی یا شستشو در جایی می‌شود،‌ وظایف کاری‌اش از پیش تعیین شده است و به احتمال زیاد طبق یک قرارداد کار می‌کند و حقوق می‌گیرد. در آنجا دیگر نمی‌تواند بگوید که من زن هستم و از عهده‌ی شغل‌هایی غیر از کارهای سنتی «زنانه» هم بر می‌آیم. در محیط اجتماعی راه‌ها و روش‌های دیگری باید به کار گرفت مثل آموزش مهارت‌های شغلی متنوع برای زنان و قوانین استخدامی برابر برای زنان و مردان و فرهنگ‌سازی در سیستم آموزشی و رسانه‌ها و …  که اهمیت این آخری یعنی فرهنگ‌سازی اصلا کمتر از بقیه نیست.

اما در اینجا بیشتر می‌خواهم در مورد «وظایف محوله» به زنان در خانه بنویسم. که این به اصطلاح وظایف محوله در واقع محصول نگاه و تعریفی است از «زن» و «زنانه» و «مرد» و «مردانه» که خصوصیات و خصلت‌هایی عمومی و یکسان و تغییرناپذیر و البته به کلی متفاوت برای زنان و مردان در نظر می‌گیرد و بر پایه‌ی آن نگاه و تعریف،‌ برای زنان و مردان تقسیم وظایف می‌کند. در این نگاه، «خانه» قلمرو اصلی برای زن تعریف می‌شود و «بیرون» قلمرو اصلی برای مرد. بر پایه‌ی این نگاه به زنان و مردان و تقسیم قلمروها، تقریبا تمامی کارهای خانه، از شستشو و آشپزی تا نگهداری از بچه ها و رسیدن به رفاه مرد، به عهده زنان گذاشته می‌شود. کسانی از ما که یک بار هم برای اجاره کردن یا خریدن مسکن با دلال معاملات ملکی هم کلام شده‌ایم این را شنیده‌ایم که «آشپزخانه را باید خانم‌ِ خانه تعیین کند» یا «رنگ و دکوراسیون خانه با خانم خانه است». ولی مثلا گاراژ مربوط به مرد خانه است. این همان جدا کردن قلمروهاست. حتی امروزه هم که بسیاری از زنان پا به پای مردان کار می‌کنند وقتی هر دو به خانه می‌رسند باز این وظیفه‌ی «خانم خانه» است که غذایی آماده کند و لباس‌های چرک را بشوید و به کارهای بچه‌های کوچک برسد.

اگر بخواهیم به ریشه‌های تاریخی این جدایی قلمرو زنان و مردان بپردازیم، بحث خیلی طولانی خواهد شد. در این مورد کتاب‌ها و مقاله‌های خوبی به فارسی در دسترس هستند.

اما به نظر من این قلمروها در شرایط اجتماعی به کلی متفاوتی با شرایط امروز تعیین شده‌اند. نگاه سنتی و تعریف سنتی از «زنانه» و «مردانه» هم محصول همان شرایط اجتماعی است که با شرایط اجتماعی امروز ما سنخیت و نزدیکی زیادی ندارد. امروزه زنان و مردان در عرصه‌ی اجتماعی حضور فعال دارند و این نگاه که «خانه قلمرو خانم است» باید تغییر پیدا کند. باید «کار در خانه» را دوباره تعریف کرد. در این نگاه جدید، خانه قلمرو زن و مرد، دختر و پسر، هر دو است. خانه محل مشترکی است که همه‌ی اعضا خانواده در آن زندگی می‌کنند و کارهای مربوط به این محل مشترک، مثل پاکیزگی و آشپزی، کار و مسئولیت همگی است. برای همین به جای تعیین وظیفه که زن و دختر خانه باید مثلا ظرف‌ها را بشوید و غذا درست کند، باید به دنبال تقسیم کارها و وظایف رفت. همه از زن و مرد و دختر و پسر در خانه به طور یکسان در وظایف خانه باید سهیم باشند. مردان دارای هیچ خصوصیت و خصلتی نیستند که نتوانند کارهای به اصطلاح زنانه را انجام بدهند. این نوع وظایف خانگی که البته تا حد زیادی خسته‌کننده و یکنواخت هم هستند باید میان همه‌ی اعضای خانه تقسیم شود. اگر کمی دقت کنیم می‌بینیم که حتی همان کارهای به اصطلاح مردانه هم امروز به مدد تکنولوژی و تقسیم کار در اجتماع، دیگر آنقدر سنگین و توانفرسا نیستند که نیاز به بدن و عضلات قوی «مردانه» داشته باشند و زنان به خوبی قادر به انجام آنها هستند.

به نظر من آنچه موجب تداوم این «وظایف محوله» زنانه به زنان شده است،‌نه ضرورت اجتماعی، بلکه نگاه و تعریف سنتی از «کار زنانه» است. البته ممکن است زنان هم اینطور فکر کنند که آنها بهتر از مردان قادر به انجام کارهای خانه هستند. ولی در واقع تداوم همان جدایی قلمروهاست که باعث شده مردان به اصطلاح مهارت کمتری در کارهایی مثل آشپزی یا پاکیزگی خانه داشته باشند. بدون شک با تقسیم کارهای خانه، مردان هم به سرعت به همان مهارت و مسئولیت‌پذیری می رسند. در اینجا هم مثل دیگر مسائل زندگی،‌ شکیبایی و کوشش از هر دو طرف، تعیین‌کننده است.

به نظر من مردان باید این موضوع مهم را در این نگاه و تعریف جدید درک کنند که وقتی کارهایی را که به اصطلاح زنانه خوانده می‌شوند، انجام می دهند در واقع به زنان لطف نمی کنند یا امتیازی به آنها نمی‌دهند یا بده بستانی نمی‌کنند. مردان در واقع سهم طبیعی خودشان را از یک وظیفه ی مشترک انجام می‌دهند و اگر غرور و افتخاری هست، آن غرور و افتخار به خاطر لطف کردن به کسی نیست. بلکه برای انجام دادن وظایف خود است.

و در آخر اگر بخواهم پاسخی برای پرسش اولی داشته باشم که «زنان تا کجا باید وظایف محوله را انجام بدهند؟» آن پاسخ، خیلی کوتاه، این خواهد بود: تا جایی که وظایف محوله بخش و سهمی از یک تقسیم برابر با مرد باشد و نه این که من باید این یا آن کار را انجام بدهم چون زن هستم.

من یک زنم، یا شاید هم یک انسانم؟

«حدود وظایف محوله به زنان»

بامداد

هیچ‌وقت وارد بحث فمینیست و آیا من یک فمینیستم یا نیستم نشدم. بدون اینکه بتونم قضاوت کنم مغزم پیام خطا می‌داد. با تمام تعریف‌هایی که خوندم و دعواهایی که شاهد بودم باز هم برای من روشن نشد. از دید من همه‌چیز به سادگی سیاه و سفید بود. به سادگی صفر و یک. به سادگی یک خط صاف که شامل بی‌نهایت نقطه با احتمال آماری صفر برای انتخاب یک نقطه و وجود قطعی این احتمال بود.

به همین سادگی من از نظر خودم یک آدم بودم. فقط یک آدم. زن و مرد بودن همیشه برای من مسخره‌ترین چیز ممکن بود و اونایی که به مرد بودن یا زن بودنشون می‌نازیدن مسخره‌ترین آدم‌های ممکن. دقیقاً به همین دلیل وقتی از من انتظار می‌رفت به مناسبت زن بودنم کاری رو انجام بدم یا از انجام کاری ممنوع بشم دیوانه می‌شدم. عصبی می‌شدم و غیرمنطقی.

همین باعث شد که واکنش منفی و غیرعاقلانه‌ای نسبت به زن بودنم داشته باشم. به مرور از دامن پوشیدن بیزار شدم. از رنگ صورتی بدم ‌اومد. عروسک‌بازی ممنوع شد. هر نوع ظرافتی در نوع لباس پوشیدن یا رفتار رو نشانه‌ی ضعف خودم می‌دونستم. و سال‌ها طول کشید تا با خودم آشتی کنم. و این آشتی رو هم مدیون مردی هستم که در مقابلش هیچ‌وقت حتی برای ثانیه‌ای احساس نکردم جنسیتم به من چیزی رو تحمیل خواهد کرد. من یک انسان بودم همچنان که او و هردو نقش‌های قشنگ و متفاوتی رو ایفا کردیم. اما سال‌ها زندگی من در مبارزه‌ای منفی با خودم گذشت بیخود و بی‌جهت.

هرکس نقش خودش رو به خوبی بازی می‌کنه اگه بهش اجازه بدن خودش باشه. مخلوطی از خشونت‌ها و ظرافت‌ها. انجام دادن‌ها و انجام ندادن‌ها. زندگی از نظر من یعنی همین. جایی که مسئولیت‌ها نه بر اساس جنسیت که براساس وقت و حوصله و تجربه تقسیم می‌شن.

صلیب مقدر

«حدود وظایف محوله به زنان»

نیمه‌شب

* اولین باری که خانه را جارو میزد؛ گوشه‌ای ایستاده بودم و مثل بچه‌ای که کار بدی کرده، خجالت می‌کشیدم و به قول مادرم تکه تکه گوشت تنم از شرم آب می‌شد. آخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و جاروبرقی را از دستش گرفتم و گفتم: «خاک تو سر این زن خونه کنن که آشپزخونه‌ش انقدر کثیف شده.» گفت: «ما تو این خونه، هر دوتامون هم زنِ خونه‌ایم هم مردِ خونه. تو از جارو برقی خوشت نمیاد. تقصیر منه که دیر جارو کردم، برو بشین یه جا که صدای جارو نیاد.»

** مادر دوستم در همان اداره‌ای که پدرش هم کار می‌کرد؛ کارمند بود. پدرش – آن‌زمان – اولین مردی بود که من می‌دیدم گوشت و مرغ خرد می‌کند و بسته‌بندی می‌کند و گاهی غذا می‌پزد. مادرهای دیگر می‌گفتند مادر دوستم ادایی و ننر است و دوست ندارد کارِ خانه کند. انگار زورشان می‌آمد بگویند حالا که او در خرج خانه کمک مرد می‌کند؛ مرد هم طبیعی است که در کارِ خانه مشارکت کند‌.

*** همکارم در اداره زن جوانی است که دو بچه کوچک دارد. وقتی از سرِکار به خانه می‌رود؛ شروع می‌کند به درست کردن غذا، آن هم حداقل دو جور چون بچه‌ها و شوهرش سلیقه‌های غذایی متفاوتی دارند. بعد برایشان چای دم می‌کند و تا چای دم بکشد، میوه پوست می‌کند – برای هر سه نفرشان – و می‌گذارد جلویشان و درس و مشق بچه بزرگ‌تر را رسیدگی می‌کند و ظرف‌های میوه را جمع می‌کند و با ظرف‌های شام می‌شوید و چای می‌آورد و برای شوهرش که جلوی تلویزیون خوابش برده پتو می‌آورد و …

هر وقت می‌گویم: «خب از شوهرتم کمک بگیر تو کارای خونه» می‎گوید: «نه! ببین من وظیفه‌م مادری و همسری کردنه. حالا که میام سرکار دارم از وقت شوهر و بچه‌هام می‌زنم پس نباید رسیدگیم به اونا کم بشه.» «خب ازین سرکار اومدن تا حالا چقدر خرج خودت کردی؟» «نه خب! من اگه نیام سرکار باید با خرجی شوهرم بسازم، اونجوری نمی‌تونم هر لباسی واسه بچه‌ها و هر وسیله‌ای می‌خوام برا خونه بخرم‌.»

**** برای من مانع اصلی ذهن خودم است. فکر می‌کنم درست است که خرج خانه با هر دو نفر ماست ولی این منم که زن خانه‌ام و مسئولیت غذا درست کردن و تمیز کردن خانه با من است. اگرچه همیشه هم انجامش نمی‌دهم اما عذاب وجدان دائمیِ پیچاندن وظایفم را همیشه با خودم حمل می‌کنم، مثل یک «صلیب نامقدس اما مقدر».

کم‌کم درست می‌شود؛ کم‌کم عادت می‌کنیم مرد‍ِ کنارمان را یهودا نبینیم (و البته او هم ما را بارکش بالفطره نبیند)، آن‌وقت دو سر صلیب را با هم می‌گیریم و با دست آزادمان در هوا شکل‌های قشنگ می‌کشیم.

وظایف مردانه، وظایف زنانه

«حدود وظایف محوله به زنان»

شبانگاه

اینکه وظایف را بر اساس جنسیت تقسیم‌بندی کنیم به شدت آزاردهنده است حتی اگر خود من بدانم که از نظر فیزیکی یا حتی روحی کارهایی هست که نمی‌توانم انجام بدهم. همین حس که کسی بیاید و برایت تعیین تکلیف بکند برای من زجرآور است، خیلی هم فرقی نمی‌کند که آن شخص چه کسی باشد همسرم، مادر و پدرم یا رئیسم یا هر شخص سوم دیگری. ولی آنچه تحملش برایم غیر ممکن است این است که یک هم‌جنس بیاید و به این تقسیم جنسیت زده وظایف دامن بزند.

معتقدم که حتی مادر یا پدر شدن که اصولاً بر اساس انتخاب شخصی آدم‌ها از بابت جنسیت نیست و کسی نمی‌تواند به صورت بیولوژیکی انتخاب کند مادر باشد یا پدر، هم وظیفه نمی‌آورد؛ چه برسد به سایر کارها!

در واقع تقسیم‌بندی وظایف بر اساس جنسیت، توافقی بوده که در طول تاریخ شکل گرفته و از آنجا که همیشه گروهی که زور بیشتری دارد اوضاع را به نفع خودش تمایل دارد تغییر بدهد، طوری تلقین شده که برخی کارها فقط مخصوص خانم‌هاست و برخی مخصوص آقایان و البته مظلوم داستان در حالت کلی زنان بوده‌اند که در دامن زدن به این موضوع سهم کمی هم نداشته‌اند.

از طرفی گروه‌های فمنیستی را هم به راحتی نمی‌فهمم وقتی می‌خواهند به هر زور و زحمتی شده ثابت کنند زن‌ها «همه» کار می‌توانند انجام دهند – البته اگر هدفشان را این موضوع تعریف کرده باشند – ما زن‌ها، درست مانند آنها مردان، توانایی‌های ویژه و بالقوه‌ای داریم که مخصوص خودمان است، در انجام برخی کارها خوبیم و ماهر، بعضی کارها را هم بدون تعارف نمی‌توانیم خیلی خوب انجام بدهیم و این اصلاً نقص نیست، فقط تفاوت است در خلقت دو جنس مختلف. بر این اساس وظایفی هستند که زنان بهتر می‌توانند انجام بدهند و کارهایی وجود دارند که مردان در انجام آن موفق‌ترند و صد البته که مثال‌های نقض هم وجود دارد و دلیل نمی‌شود هر کدام از دو جنس «نتواند» آن عمل خاص را انجام دهد.

من و همسرم خیلی تقسیم‌بندی ویژه‌ای برای وظایف نداریم، هر کسی هر وقت دستش برسد و بتواند، برخی کارها را انجام می‌دهد، برای برخی از کارها هم به صورت خاص یکی از ما دو نفر با رضایت در انجامش توافق کرده‌ایم؛ من ناهار درست می‌کنم و او مسئول صبحانه و شام است، کیف مدرسه دخترمان را او آماده می‌کند، در عوض امکان ندارد ظرف بشوید یا خیلی در جمع و جور کردن خانه کمکی نمی‌کند.

گرچه که برخی اوقات باید به او یادآوری کنی که کارهای زندگی مشترک، همانطور که از اسمش مشخص است، «مشترک» هستند ولی در کل برای انجام وظایف توافق کرده‌ایم و البته که این توافق ساده برای خیلی از خانم‌های فامیل و آشنایان عجیب و غیر قابل تصور است. آنها همیشه همسر مرا ستوده‌اند که اینقدر در همه کارها از جمله رسیدگی به بچه‌ها و آشپزی کمک می‌کند؛ اشتباه رایج هم این موضوع بوده و هنوز هم هست که به صورت ناخودآگاه وظایف را جنسیت‌زده تعریف کرده‌اند!

گمان می‌کنم اگر هر زنی باور جنسیت‌زدگی را در مرحله اول از خودش دور کند، نخواهد به محیط، جامعه، خانواده و دوستان، خودش را اثبات کند، بپذیرد که برخی کارها را می‌تواند انجام دهد ولی لزومی نمی‌بیند برای اثبات آن خودش را از بین ببرد و بپذیرد که برخی کارها را هم نمی‌تواند انجام دهد و این اصلاً بد نیست و نقص به شمار نمی‌آید، با شریک زندگی‌اش در مورد حقوق و خواسته‌های خودش صحبت کند و اگر مادر است فرزندانش را فارغ از این جنسیت‌زدگی بزرگ کند، تقسیم بندی‌ای به نام «وظایف مردانه و وظایف زنانه» به مرور کم‌رنگ‌تر شود. تغییرات همیشه از یک جای کوچک شروع می‌شوند، از من و شما! تغییر فرهنگ و دیدگاه زمان می‌برد و آسان نیست، شاید هدف خیلی دوری به نظر برسد ولی شدنی‌ست.

 به امتحانش می‌ارزد!

زندگی‌ها، شرایط و امکانات متفاوت

«حدود وظایف محوله به زنان»

شامگاه

«تو یه زن صرفا مصرف‌کننده‌ای که هیچ هنری نداره. چند تا رمان خوندی و ادعای کتابخونی هم داری، تو حتی عرضه تربیت بچه‌ت رو هم نداری.»

این یکی از جمله هاییه که تو هشت سال زندگی مشترک مدام تکرار می‌شد وبعد از سه سال زخمش هنوز خوب نشده. من باج زیاد دادم هم تو زندگی مشترک نافرجام خودم، هم در زندگی با پدر و برادرهام. تو زندگی خودم همسرم ذهنیتش واقعا همین بود و وسط دعوا اداش می‌کرد، این که من زنی هستم که عرضه‌ی هیچ کاری رو ندارم و عرضه‌ی کار منظورش فقط کار بیرون از خونه بود. ما وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم در این مورد به توافق رسیده بودیم و ترجیح همسرم هم این بود که بعد ازدواج من بیرون از خونه کار نکنم، البته تا وقتی که خودم می‌خوام. باید بگم همه­‌ی زنهای خانواده‌شون بی­‌سواد و البته بسیار کدبانو بودند از هر لحاظ.

این تصمیم من برمی‌گشت به زمان کودکیم وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم و مامانم هر روز مجبور بود بره سر کار، درحالی که من و برادرم تو خونه تنها بودیم و به شدت از تنهایی می‌ترسیدیم. کودکی ما مصادف با جنگ ایران و عراق بود. وقتی شهر ما هر روز بارها بمباران می‌شد من و دو تا برادر دیگه‌م همیشه تو خونه تنها بودیم من پنج ساله و برادر کوچکترم فقط سه سالش بود. خاطرات اون روزا رو هیچ وقت یادم نمیره، بعدها قسم خوردم هیچ وقت بچه­‌م رو تنها نذارم و نذارم وضعیتی مشابه رو تجربه کنه.

من زندگی مامانم رو دیدم که در خستگی گذشت. شغل پرمسئولیت مدیریت مدرسه و هم زمان داشتن سه بچه با فاصله سنی کم از مادرم زنی فرسوده ساخت که هزار تکه شده بود و پدرم فقط قسمت اندکی از این مسئولیت رو باهاش شریک شده بود. مامانم مجبور به دوندگی بودن تا پدرم با ما بدخلقی نکنه. همه چی باید به وقت انجام می‌شد و من همیشه یه سوال تو ذهنم بود، یعنی پدرم خستگی‌های مامانم رو نمی‌بینه و درک نمی‌کنه؟ خیلی وقت‌ها پدرم از ما به عنوان ابزاری برای کنترل مادرم استفاده می‌کرد. ما نقطه ضعف مادرم بودیم، مادرم این روند رو پذیرفته بود در حالی که در خانواده‌ای رشد کرده بود که زن و مرد در اغلب موارد از حقوق یکسان برخوردار بودند و این روشنفکری در یک خانواده دهه بیست هنوز بسیار عجیب و غیر قابل باور به نظر می‌رسه.

برای کمک به مادرم من خیلی زود سعی کردم قسمتی از مسئولیت‌هایش رو در خونه به عهده بگیرم و کمی از فشارش کم کنم، تا بلکه بتونه نفسی تازه کنه. جالب اینجاست چون مادرم حقوق می‌گرفت، پدرم قسمتی از حقوقش را برای خرج خانه از او می‌گرفت و بقیه پولش برای ما خرج می‌شد. من هیچ وقت جرأت درخواست پول از پدرم رو نداشتم و هیچ وقت با پدرم به خرید نمی‌رفتم چون می‌دانستم که هرگونه درخواستی با جواب منفی روبه‌رو می‌شود. یادم نمیاد پدرم لباسی یا کادویی برام خریده باشه یا هیچ وقت پول توجیبی، به رسم معمول، به من داده باشه. همه‌ی اینا جزو وظائف مادرم بود.

در زندگی مشترک خودم اما داستان طور دیگری بود. زنانی رو می‌دیدم که بسیار با مادر من متفاوت بودند. آنان حاکمان مطلق قلمرو خود بودند. تمام کارها زیر نظر آنان و با اجازه آنها انجام می‌شد و مردان قدرت هیچ گونه دخالتی نداشتند. آنان در زندگی از امتیازاتی برخوردار بودند که مادرم هیچ گاه آنها را نداشت و من در این میان دچار دوگانگی عجیبی شده بودم.

من دختر مادری مستقل، صبور و سخت‌کوش بودم که به شدت مشتاق مطالعه بود و همیشه‌ی خدا وقت کم می‌آورد، مادری که سعی می‌کرد من هم مثل او باشم و بتوانم روی پاهای خود بایستم در عوض زنان خانواده همسرم همه بسیار نازپرورده بودند و ایام به کامشون بود و همیشه ی خدا در اولویت بودند. من نمی‌توانستم تشخیص بدم که آن همه امتیاز چطور و از کجا به آنها تعلق گرفته بود. طبیعتا دراین میان نتوانستم تعادل برقرار کنم بین آنچه که بودم و بر اساس آن تربیت شده بودم و اصول حاکم بر خانواده‌ی همسرم. اگر چه به شدت به آنان غبطه می‌خوردم اما نمی‌توانستم مثل آنها باشم، همچنان که مادرم نبود.

یک زن خانه‌دار

«حدود وظایف محوله به زنان»

غروب

مادرم یک زن خانه‌دار به تمام معنا بود. به تمام معنا که می‌گویم یعنی یک زن خانه‌دار درجه یک. یعنی یک زن خانه‌دار کاردرست. وظیفه مادرم همیشه پخت و پز بود. انگار رسالتش فقط سیر کردن شکم ما بود، که البته کار شاقی هم بود. صبح از خواب که بلند می‌شد، صورتش را شسته نشسته باید بساط صبحانه‌مان را می‌چید، آنقدر زود از خواب بلند می‌شد که سماورش قل بزند و چایش تازه دم شود و رنگ چای پدرم همان رنگ همیشگی‌اش، و برای یکی پنیر می‌گذاشت برای یکی عسل و یکی پنیرش را با گردو می‌خورد و یکی با کنجد و همان‌طور که ما صبحانه‌مان را می‌خوردیم، ناهارش را به قول خودش بار می‌گذاشت. تا شب شاید لحظه‌ای نبود و نداشت که جلوی آینه بایستد و موهایش را شانه کند و کرمی به دست و رویش بزند، که برای خودش باشد، خود خودش.

مادر من یک زن خانه‌دار بود. یک زن خانه‌دار صرف. چون به‌غیر از خانه‌داری دیگر هیچ کار دیگری نمی‌کرد. مثلن هیچ وقت بانک نمی‌رفت. تمام کارهای بانکی‌اش را پدرم یا برادرم برایش انجام می‌دادند. مادرم می‌گفت «من وقت چندانی برای بیرون رفتن ندارم. رتق و فتق کردن شماها برایم کافی‌ست.» جهان‌بینی مادرم چهاردیواری خانه‌اش بود. اما در‌آن تبحر داشت. مثلا خوب می‌دانست برادرم از لیمو عمانی داخل قرمه‌سبزی بدش می‌آید و من خوشم می‌آید. و همیشه قرمه‌سبزی جلوی برادرم بدون لیمو عمانی بود و قرمه‌سبزی من با لیمو عمانی. یا مثلا می‌دانست پدرم از گرد روی وسایل بیزار است و خانه‌ی ما هیچ وقت روی هیچ سطوحی گرد و خاک نداشت. یا مثلن می‌دانست خواهرم صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود قبل از چای شیرین باید چه بخورد و پدرم چه. یا من تره دوست ندارم و برادرم دوست دارد. یا پدرم غذای مانده نمی‌خورد و من ماهی سرخ نشده و برادرم مرغ آب‌پز و خواهرم خورش کرفس. مادرم در قلمرو حکومتی خودش سلطانی به تمام معنا بود. هیچ چیز از چشمانش پنهان نبود. پشه‌‌ها هم حتی زیر نظر او بال بال می‌زدند. او یک زن خانه‌دار درجه یک بود. که هیچ صبحی خواب نمی‌ماند و هیچ وقت غذای ما به قول خودش حاضری نبود.

من اما نمی‌دانم، زن خانه‌دار هستم یا چه. من هنوز با وظایفم کنار نیامده‌ام. مثلن وقتی خانه را تمیز می‌کنم دائم به خود می‌گویم مگر من کلفت این خانه‌ام و وسط کار ول می‌کنم و خانه تا یک هفته‌ای گند می‌زند تا کسی را صدا کنم که بیاید و خانه را تمیز کند. صبح‌ها معمولن خواب می‌مانم و معمولن صبحانه یا نمی‌خوریم یا انقدر هول‌هولکی کتری برقی را پر از آب می‌کنم تا سریع جوش بیاید و معمولن چای‌های نیمه‌دم کشیده‌مان را بخوریم. بعد تازه داستانم شروع می‌شود، داستان هرروزه‌ام، اینکه باید چه بپزم. و معمولن هم هیچ ایده‌ای ندارم. اما این را می‌دانم که باید زیادتر درست کنم تا برای شب یا حتی دو روز این‌ورتر هم بماند. معمولن دیرتر از همه افراد خانواده از خواب بلند می‌شوم و زودتر از همه هم می‌خوابم. برایم مهم نیست یک روز بچه ناهار نداشته باشد چون سریع زنگ می‌زنم به نزدیک‌ترین رستوران و معمولن همبرگری چیزبرگری می‌آورند. کاری که هیچ‌وقت مادرم با ما نکرد. کارهای بانکی و اداری را هم با کلی غرولند انجام می‌دهم. این حس همیشه با من هست که من چرا باید درخدمت یک عده آدم باشم. که آن‌ها می‌توانند همسر یا فرزندانم باشند. دوست دارم برای خودم باشم. بی‌هیچ دغدغه‌ای، صبح از خواب بلند شوم و روزم را با برای خودم برنامه‌ریزی کنم. نه اینکه کلاس بچه امروز چه ساعتی‌ست و آن‌ یکی سرماخورده و آن یکی شب باید زود بخوابد پس شام هم باید زودتر خورده شود، پس باید زودتر حاضر شود، پس من باید زودتر بپزمش، پس …

من از این درخدمت بودن بیزارم.

ما نو فمینیست‌ها

«حدود وظایف محوله به زنان»

عصر

استاد پرسید: چطور شد که زنان به خودشکوفایی رسیدند؟ یکی از دخترهای کلاس با لحنی نامطمئن جواب داد که به نظرش سطح پایین نگه داشتن زن‌ها و جنس دوم قلمداد کردنشان باعث شد بخواهند خودشان را نشان بدهند. کل جلسه‌ی یک ساعت و نیمه درباره‌ی جنسیت بحث می‌کردیم. همان ابتدا، استاد اسلایدی را نشان داد که زنی با سینی غذا، لباس تمیز و مرتبی به تن، در حالی که هنوز پیش‌بند آشپزخانه را باز نکرده بود، دم در به استقبال همسرش ایستاده بود. اسلاید بعدی، لیست بایدها و نبایدهایی بود که زن به وقت بازگشت همسر از کار باید انجام می‌داد: اطمینان از تمیزی خانه، مرتب کردن سر و روی بچه‌ها، چیدن میز غذا، خودآرایی و بشاش بودن، کم حرف زدن (چون مرد حرف‌های مهمتری برای گفتن دارد تا او) و غیره. ما ریز می‌خندیدیم.

استاد گفت که اینها را از مجله‌های مد آن روز، دهه‌ی پنجاه و شصت، پیدا کرده و این که کسی آن روزها باورش نمی‌شد زن‌ها روزی به این طرز تفکر بخندند. در دلم گفتم هنوز جاهایی از دنیا هستند که در برنامه‌های تلویزیونی‌شان شبیه همین جملات و توصیه‌ها را می‌شود شنید. چیزی نگفتم. به دغدغه‌ی خودم و دوستم فکر کردم که تا به هم می‌رسیم از اینکه آیا هر مسوولیتی که روزگاری، یا برای عده‌ای، زنانه تعریف شده باید به صرف زنانه بودن نپذیریم، حرف می‌زنیم. خنده‌دار این که استاد چند اسلاید جلوتر همین سوال را مطرح کرد. به عکسِ من و دوستم که بارها بحث کرده بودیم و آخرش هم به نتیجه‌ای نرسیده بودیم – واقعیت این است که به نتایجی رسیده بودیم، مثلا این که جایی از این نظریه‌ می‌لنگد که یعنی چی که فلان کار زنانه است و من که زنم انجامش نمی‌دهم. نمی‌دانستیم کجا ولی می‌لنگید، فالش بود، مثل قطعه‌ای که کسی در مهمانی می‌خواند و می‌دانی جاییش درست نیست – می‌گفتم، برخلاف ما دو نفر استاد اخلاق کاری در اسلایدی خیلی کوتاه توضیح داد که چنان استدلالی یک جور پارادوکس در خود دارد. این که، اگر مخالف زنانه مردانه بودن مسولیت‌ها و پذیرششان هستیم قرار نیست خودمان هم لیستی بنویسیم دوباره و باز همان زنانه نبودن و مردانه نبودن را بسازیم. گفت مهم نیست مسوولیتی که به شما سپرده می‌شود چه اتیکتی خورده، با چه عنوانی (زنانه یا مردانه) شناخته شده، اگر کاری را دوست دارید انجام دهید وگرنه نه. و اگر مسوولیتی را قرار است بپذیرید به صرف این که زن‌اید و آن هم مسوولیتی زنانه اجباری حس نکنید.

اینها را استاد با همین لحن نصحیت‌گرانه نگفت در زبان خودش، گویا خاصیت زبان فارسی‌ست که حتی وقت ترجمه هم حفظ می‌شود.

مرخصی

«حدود وظایف محوله به زنان»

بعد از ظهر

بانوی مورد نظر حرفی برای نوشتن نداشت.

آقا! تا وقتی ما زن‌ها هستیم چرا شما؟

«حدود وظایف محوله به زنان»

نیمروز

یک هفته ما (من و همسرم) هر روز شش صبح از خانه بیرون زدیم و هشت شب برگشتیم و در این هفته، سه شب هم مهمان داشتیم، ظرف‌های مهمانیِ آخر را هفته‌ی بعد همسرم شست، درست زمانی که من در آرایشگاه به سر می‌بردم. دوستانمان وقتی متوجه می‌شدند ظرف‌ها متعلق به مهمانیِ چند روز پیش است، هر یک به نوعی اعتراض خود را نشان می‌دادند و به نوعی سر پیکان متوجه بی‌مسئولیتیِ من و زن ذلیل بودن همسرم می‌شد. اما برای من و همسرم، حرف‌هایشان به نوعی خنده‌دار بود. البته با قوانین عرفی حاکم بر جامعه‌ی نیمه سنتی، نیمه مدرنِ کنونی ایران، حرفِ دوستان‌مان درست بود. در این عرف، زن اگر هم کاری بیرون از خانه داشته باشد، در ابتدا باید کارهای خانه را به بهترین نحو انجام دهد و  بعد به کار بیرون از خانه‌ی خود بپردازد. البته ما هم به راحتی این عرف را کنار نزدیم، بارها و بارها صحبت کردیم، حتی بارها دعوا کردیم  تا به این توافق رسیدیم که صرفِ زن بودن، کارهایِ مربوط به خانه، وظیفه‌ی زن نیست! وقتی زن و مرد هر دو سر کار هستند، وقتی به خانه می‌رسند هر دو به غذا و ظرفِ تمیز و استراحت نیاز دارند.

در این بین برخوردِ زنان نیز، جالب است، مثلا وقتی من غذا درست می‌کنم، حداقل وقت ممکن را در آشپزخانه می‌گذرانم… یکی از زنانِ نزدیکم اسم این شیوه‌ی آشپزی را گذاشته است «آشپزی کون گشادی»! از نظر ایشان من زنِ کاملی نیستم، زنی هستم که با تقلب، کارهای مربوط به خانه را انجام می‌دهم. یا زنِ دیگری وقتی  یک بار همسرم ظرف‌ها را می‌شست کلی تعارف می‌کرد که «آقا! تا وقتی ما زن‌ها هستیم چرا شما؟»

در واقع در خانه‌‌ی ما اغلب ظرفِ کثیف وجود دارد، اغلب لباس‌ها بر روی بندِ رختِ سیار هستند، اغلب توده‌ای لباس بر روی میز اتو وجود دارد، هیچ وقت چند نوع مربا و ترشی در یخچالمان نیست، غذاهایی وجود دارند که تا به حال در خانه‌ی ما پخته نشده‌اند اما زندگی در خانه‌مان جریان دارد و به نظرم همین جریان داشتن زندگی و رضایت نسبی ما به دور از هجمه‌ی دوستان‌مان در مورد تفکیک وظایف خوب است. اگر قرار بود من همه‌ی مسئولیت‌های کار و زندگی را می‌پذیرفتم بدون تردید تاکنون زن مطلقه‌ی افسرده‌ای بیش نبودم.

بيا تو زندگى مشترک مانع هم نباشيم

«حدود وظایف محوله به زنان»

پیش از ظهر

خونه بابا که بودم اجازه نمی‌داد دست به سیاه و سفید بزنم، گاهی مامان شاکی می‌شد که دختر گنده یه نیمرو نمی‌تونه بپزه، یه استکان بلد نیست بشوره. بابا می‌گفت دختر خونه باباش باید تو پر قو بزرگ بشه، ازدواج کرد هم وقت زیاد داره و هم کار برای انجام دادن، و من نهایت سواستفاده رو می‌بردم.

سال‌ها بعد وقتی ازدواج کردم مامانم همه غصه‌ش این بود که بی‌عرضه هستم و وقتی یکی دو ماه بعد برم خونه شوهر، ازمون شاکی میشن. ولی همه چی برخلاف تصورش بود – تصورمون، همسرم از روز اول طوری تقسیم کار کرد که من تنها کارم غذا درست کردن بود و ظرف شستن که اونم بعد از به دنیا امدن فرزندمون حتی ظرف‌ها رو هم خودش می‌شست، گاهی البته غر می‌زد ولی نه همیشه. من هم یاد گرفتم اینجا خونه بابا نیست که سواستفاده کنم و یه جاهایی تو زندگی که حق با من بود کوتاه امدم. بعدها همون بابایی که می‌گفت منو تو پر قو بز گ کرده شاکی می‌شد که تو زن زندگی نیستی و از وظایفت شونه خالی کردی و اخرش شوهرت طلاقت میده. اما من توی تمام این سال‌ها یاد گرفتم، به کمک همسرم یاد گرفتم که انسان هستم و زندگی مشترک محلی برای دعوا و «این وظیفه منه اون وظیفه تو» نیست، یاد گرفتم کنار هم و برای هم زندگی کنیم بدون اینکه مانع دیگری باشیم و برای رسیدن به اهدافمون تلاش کنیم. چه شب‌هایی که بچه سه ماهه رو تنها نگه می‌داشت چند ساعتی تا من به کار و کلاسم برسم، چه وقت‌هایی که از زمان استراحت خودش می‌زد تا من به تفریحاتم برسم.

نمی‌دونم چرا زنها می خوان تلاش کنن برای برابری حقوق زن و مرد؟ به نظرم باید تلاش کرد برای یاد دادن اینکه زن برای خودش جایگاهی داره بدون اینکه بخوایم با مرد مقایسه‌ش کنیم. البته این رو هم می‌دونم اگه روزی همسر من مثل هزار هزار آدمی بود که فقط زن رو واسه روابط زناشویی و پخت و پز و شستن و زاییدن می‌خواست، من هم تلاش می‌کردم بگم من و تو برابریم، ولی اون زمان هم باید جایگاه خودم رو ثابت می‌کردم.

نیاز مرزبندی سرش نمی‌شه

«حدود وظایف محوله به زنان»

صبح

۷ ساله بودیم که پدر دوستم فوت کرد. خب برایش ناراحت بودم ولی انتظار نداشتم همه‌چیز دستخوش تغییر شود. مادر من کار می‌کرد، مادر او هم. هر دو یک مدرسه می‌رفتیم و بعد از مدرسه هم تا مادرانمان از سرکار برگردند با هم بودیم. خانه‌هایمان هم در یک خیابان بود. به چشم منِ کودک، همه‌چیز زندگیمان عین هم بود. ولی پدرش فوت کرد و همه‌چیز عوض شد، ماشینشان، برنامه رفت و آمد دوستم، برو و بیاهای خانه‌شان و بلافاصله بعد از سال تحصیلی، خانه‌شان. هر سال برای سالگرد پدرم، پدرش دو سبد بزرگ گل می‌فرستاد، ولی آن سال هیچ گلی نیامد. یادم است از مادرم پرسیدم چرا یکهو همه‌چیز عوض شد؟ نمی‌توانستم درک کنم چرا زندگی بدون پدر اینقدر با زندگی با پدر فرق می‌کند. مادرم گفت: «اینجوری راحتترن، عموش می‌تونه کارهای باباش رو انجام بده و مامانش ترجیح داده نزدیک اونا باشن.»

چند سال بعد باز هم این تجربه تکرار شد، این بار اما من انتظارش را داشتم و همه‌چیز بهم ریخت. مادرش خانه‌دار بود و او نمی‌توانست درک کند چرا باید کارخانهٔ پدرش توسط عمویش اداره شود، نمی‌فهمید چرا باید خانه‌شان را عوض کنند و عمویش چرا در تصمیم‌گیری‌های خانوادگی‌شان دخالت می‌کند؟! نمی‌فهمید چرا مادرش سکوت می‌کند و عمویش دستور می‌دهد؟! حتماً که قضایا به این غلظت نبوده ولی روح نوجوان او این چنین می‌دید و زجر می‌کشید.

تغییر زندگی هیچ‌کدام از این دوستانم ناشی از فوت پدر نبود، بلکه حاصل زمین ماندن بعضی از کارهای لازم و ابتدایی زندگی بود که هیچ‌کدام از دو مادر از زمین بر‌نداشتند، یک سری کارهای مردانه شاید. در خانه ما که هیچگاه مردی نبوده، هیچ کاری هم زنانه_مردانه نبود. کارها به بلد و نابلد، آسان و سخت، تخصصی و معمولی، حوصله‌بر و سریع تقسیم می‌شد. کارهای روتین دوستانم و مادرانشان که هیچ، ولی به جای برادرانشان، در خانه ما این من بودم که باحوصله کفش‌هایمان را واکس می‌زدم در حالی که مادرم تند تند پرده وصل می‌کرد. خرید نان هم اگر پیش می‌آمد می‌رفتم. خانه ما بیشتر از خانه دوستانم نیاز به کارگر و تعمیرکار نداشت، هرچه پدرانشان در خانه وصله‌پینه می‌کردند، من و مادرم باهم تمامش می‌کردیم، ما هم جعبه‌ابزار کاملی در خانه داشتیم. حتی گاهی که به دلیل اهمال همسایه‌ها در خبر کردن تکنسین شوفاژخانه در سرما غافلگیر می‌شدیم، مادرم که بعضی فوت و فن‌ها را یاد گرفته بود، تمام طبقات را از سرماخوردن نجات می‌داد، طبقاتی پر از مردهای ریز و درشت.

همین انتخاب مادرم در سبک زندگی بود که کاری به دلیل مردانه بودن در خانه‌مان زمین نماند و کاری به دلیل زنانه بودن به نحو احسن انجام نشد. همین شد که در پیک‌نیک‌های دسته‌جمعی، خودم برای چیدن میز و آماده کردن غذا پیشقدم می‌شوم، همان‌قدر که به راحتی از پس پنچری ماشین برمی‌آیم و مردی خبر نمی‌کنم.

اگر چند کاری را برای مثال نام بردم، نه اینکه پذیرفته باشم مردانه‌اند. مثال زدم چون هربار که کسی دید و شنید که من چنین کارهایی را به راحتی انجام می‌دهم، گفت «واسه خودت یه پا مردی، آفرین»، «واااا این کارا که مردونه‌ست»، «دااااشم کارت درسته»، «مامانم نمی‌ذاره، میگه داداشت باید بره»، «خوشت به حالت، خوبه آدم یه کم روحیه مردونه و جنگنده داشته باشه»، «دستات خراب میشه، نکن!» و من هر بار و هر بار به تک تک این جملات فقط خندیدم و دلم برایشان سوخت. درد بزرگیست که محتاج کسی باشی چون نیازت کاری مردانه است. عکسش هم مصداق دارد، مجبور باشی کاری را انجام دهی چون زنی. مردهایی که کارهای زنانه بلد نیستند. زنانی که کارهای زنانه را دوست ندارند. مردهایی که از کارهای زنانه منع می‌شوند. همه اینها درد می‌کشند. این مرزبندی‌ها فقط بال و پر آدم‌ها را می‌بندد، فقط سقف آرزوها را کوتاه می‌کند، فقط می‌شود اهرم فشار، و البته گاهی تخیل آدمی که حرف زور سرش نمی‌شود را یک تکان حسابی می‌دهد.

مامان‌بزرگ که شدم

«حدود وظایف محوله به زنان»

سپیده‌دم

وقتی دختر عمو خبر شاغل شدنم را شنید با خوشحالی فراوان به من تبریک گفت و اضافه کرد که «خوش به حالت تو اکنون مستقل شدی و احتیاجی به ازدواج نداری. خودت آقا و نوکر خودت هستی.» ته دلم خندیدم که چقدر نمک‌نشناس. دو ماه است که به خانه پدر آمده و لم داده و به جای خشنودی، شکوه هم می‌کند. از کجا می‌دانستم که شوهرش او را با یک بچه چند ماهه از خانه بیرون کرده و به خانه پدرش فرستاده و تازه چهار روزی می‌شود که آشتی کرده و به خانه شوهر برگشته است. سال‌ها طول کشید تا معنی سخن دخترعمو را درک کنم. ازدواج کردم، با این هدف مسئولیت زندگی مشترک را پذیرفتم که شریک زندگی همسر و مادر و حافظ حریم خانه شوم و شریک زندگی‌ام سرپرست خانواده و پدری مهربان و دلسوز و حامی خانواده باشد و دست در دست هم بر مشکلات زندگی غلبه کنیم. اما هرگز فکر نمی‌کردم که بار سنگین این مسئولیت تنها بر دوش من خواهد بود و او نقش فرمانروا را بازی خواهد کرد. چند ماهی از زندگی جدید نگذشته بود که متوجه تنهایی‌ام شدم. خرید خانه‌، نگهداری از فرزند‌، مخارج خانه‌، میهمان‌داری ، پس‎انداز و مادرشوهر غرغرویی که از پسرش که به نظرش آدم مهمی بود حمابت می‌کرد. یکی از سخت‌ترین کارها اسباب‌کشی، آن هم هر دو سال یک باربود. تنهایی بسته‌بندی کردن، تنهایی بار کردن و دوباره چیدن و شب‌ها از شدت خستگی نخوابیدن.

اکنون با دیدن پرده‌های تمیز پنجره‌های اتاقم و پسرم که زمانی کودک بود و می‌فهمید و می‌گفت: «مامان من هر وقت بزرگ شدم قدم به پنجره‌ها می‌رسد و پرده‌ها را درمی‌آورم که بشویی، مامان به وسایل بابا دست نزن بزرگ که شدم برایت می‌خرم، مامان از حرف‌های مادربزرگ ناراحت نشو بزرگ که شدم نمی‌گذارم ناراحتت کند و بزرگ که شدم…» و من با همه سختی‌ها چقدر لذت می‌بردم از آرزوی بزرگ شدن فرزندم. این جمله بزرگ شدن امیدی بود که معلم کلاس سومش به او داده بود.

برگ بیدی

«حدود وظایف محوله به زنان»

سحرگاه

همین چند روز پیش با زن عزیزی آشنا شدم که منبع شیطنت و آرامش بود. به نظر می‌رسید بیست  و پنج ساله باشه و دختر لوس مادرش که هیچی از مسئولیت زندگی هنوز نچشیده اما در واقعیت سی و چند ساله بود و مادر دو پسر. زنی مستقل که پسر بزرگش در آستانه‌ی ده سالگی بود.

پشت هر چهره‌ی جذاب و سرخوشی یک غم بزرگ هست. این خانم هم شوهری داشت که به گواه خودش ازش توقع زیادی داشت. توقع اینکه خونه دائم تمیز باشه. همه‌ی کارها انجام شده و به سامان باشه. توقع داشت بچه‌ها همیشه سیر و سالم باشند. توقع داشت همیشه غذای تازه پخته شده در خونه باشه. توقع داشت زن از درآمد خودش براش دائم کادوهای خوب بخره و توقع بزرگترش این بود که خودش در هیچ کدام از کارهای زندگی مشارکت نکنه. زن سال‌های زیادی بود که داشت با همسرش زندگی می‌کرد و همیشه به فرمان دل اون عمل کرده بود تا از کار کردن و درس خوندن و مسافرت رفتن منع نشه. به جز گاهی.

گاهی ِ زن، مدل خودش بود. زن خیانت نمی‌کرد. زن چیزی از زندگی دریغ نمی‌کرد اما با این بالا رفتن ظرفیت تحملش در برابر شوهری که باهاش همکاری لازم رو نداشت، دنیای درونی بزرگ و غربیی برای خودش ساخته بود که مرد در اون راهی نداشت. زن پله پله در جهانی بزرگ شده بود که مرد اون جهان رو نمی‌شناخت و روش تسلطی نداشت. مرد فکر می‌کرد داره زن رو کنترل می‌کنه اما در واقع اون کسی که داشت اذیت می‌شد مرد بود. زن می‌گفت شوهرش دچار وسواس عجیبی شده که دائم سعی می‌کنه چک کنه کجاست و چطوره و مطمئن شه زن هنوز هست. وسواسی که ریشه در این داشت که مرد هنوز توی زندگیش همون پسر لجباز و از خود راضی مونده بود. زن با این پذیرشش، هم زن شده بود و هم مادر شده بود و هم دختر مادرش بود و هم توی کار و زندگی به بهترین نحو ممکن رشد کرده بود.

بحث وظیفه و پذیرش مسئولیت که به میون میاد، آدم‌ها سعی می‌کنند حداقل فشار رو روی شونه‌هاشون تحمل کنند و به بهانه‌ی مساوات یا هر چیز دیگه‎ای از پذیرش مسئولیت شونه خالی کنند. همه دوست دارن در منطقه‌ی امن باقی بمونند. به جاش میشه از این تهدید یه فرصت برای رشد ساخت. به گمون من بازنده اون کسی نیست که بار بیشتری روی شونه‌هاشه. اون کسی باخته که این فرصت رشد رو از دست بده.

فکر می کنم بزرگترین ترس هر انسان وابسته‌ای ترک شدن باشه. متاسفانه این وقت‌ها در رابطه روی آدم مسئول‌تر بیشتر بازه. این از بازی‌های مسخره‌ی زندگیه.

مراقب ادعاهای خود باشید

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

مهمان هفته: عیسی

از مجموعه یادداشت‌های یک دکتر خسته

همه چیز از آن روزی شروع شد که معلم کلاس چهارم دبستان از دست فرامرز عصبانی شد و توی سرمای زمستان و ریزش برف سال ۷۱ بهش گفت که باید بروی و توی حیاط بیاستی. اونقدر تصویر ایستادنش زیر برف برام واضحه که حتی یادمه برف روی پلک‌هایش و عینکش نشسته بود و او صاف روبرو را نگاه می‌کرد و حرکت نمی‌کرد. جسته‌گریخته از برخی بچه‌ها می‌شنیدم که پدرهایشان گاهی آنها را کتک می‌زنند. همیشه تصورم از تنبیه بدنی یک تصویر مخوف و هولناکی بود. شاید دلیلش این بود که بیشتر از آن که تجربه کرده باشم، شنیده بودم. در واقع والدینم به چنین چیزی اعتقاد نداشتند. البته اینطور نبوده که به من هیچ فشاری نیامده باشد… هنوز صدای پدرم در گوشم زنگ می‌زند؛ آن روزی که جلوی برادر کوچک‌تر و پسرخاله‌ام ماشین را کنار خیابان نگهداشت و با تمام وجود سر من داد زد که یا حرف مرا گوش می‌دهی یا از ماشین پیاده می‌شوی و من آن روز تلخ‌ترین واژه زندگی‌ام را گفتم: «چَشم.»

برای هر کودک در سنینِ کشف استعداد و شکل‌گیری شخصیت نفهم بودن، ناکافی بودن، خرابکار بودن، بی‌فایده بودن خودش فی نفسه بزرگترین ضربه روحی و روانی را به همراه دارد؛ چه برسد به اینکه با تنبیه بدنی نیز همراه باشد. خاطرم هست روزگاری را که معلم ما مانند شیر غرانی که به گله بره‌ها حمله کرده وارد کلاس می‌شد و نگاهش به دنبال قربانی مورد علاقه‌اش می‌گشت تا آنکه پیدایش‌کند و با سوال‌پیج کردن فراوان او را محکوم به تنبیه نماید. و باز خاطرم هست که من چگونه از ترس گرفتار شدن در چنگال معلم عصبانی عقده‌ای به کُنجی امن پناه می‌بردم. آن روزگار بود که به خودم قول دادم «‌اگر روزی معلم شدم هرگز دست روی بچه‌ها بلند نمی‌کنم.»

گذشت و گذشت و چرخ روزگار در سال ۸۶ مرا معلم انشا کرد. معلمی با شعار «من هرگز عصبانی نمی‌شوم» و چه کلاس شلوغی و پر هیجانی. تمام بچه‌ها از لحظه لحظه کلاس به وجد می‌آمدند و لذت می‌بردند. درسی دوست‌داشتنی و کلاسی از جنس خلاقیت. اما اداره کلاسی بیست نفره با هیجان فراوان و تکه‌ها و شیطنت‌های ویژه دوران بلوغ کار ساده‌ای نبود. در همان لحظات هم بارها از کوره در می‌رفتم و آن موقع وقتی در جایگاه معلم نشستم درک کردم که چقدر سخت است به اعصاب خودم مسلط باشم. برایم جالب‌تر این بود که ترس بچه‌ها را هم درک می‌کردم و در صورت آنها همه چیز را می‌خواندم، در حالی که خودم در جایگاه معلم نشسته بودم و سعی داشتم که هرگز عصبانی نشوم.

این گذشت تا در یکی از انشاهای بچه‌ها به شکل مکرر شاهد تصاویر تاریک و مبهم و غم‌انگیز بودم. موضوع را با معلم پرورشی مدرسه در میان گذاشتم و فهمیدم که فرزند از تنبیه بدنی پدر آزرده است و مدرسه پیگیر موضوع است. با خودم وعده دادم: «من وقتی پدر شوم، هرگز دست روی فرزندم بلند نمی‌کنم.» بعدش ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم؛ دکترای روانشناسی و صاحب نظر درباره اصول تربیتی.

وای! عجب حرف سختی! سخت نه بخاطر اینکه من دستِ بزن دارم. خیر! برای اینکه فرزندم ناخودآگاه می‌داند چگونه مرا عصبانی کند و من مجبورم، تاکید می‌کنم مجبورم به عهدم پایبند بمانم.

ماجرا گذشت تا رسید به آن روز که در جمع پدران یک مجموعه دبیرستان این سوال از من شد: «جناب آقای دکتر! آیا شما تنبیه بدنی برای بچه‌ها را توصیه می‌کنید؟» نگاهی به پدران انداختم؛ کارمندان بانک‌ها و موسسات، سخت گرفتار پول درآوردن، تشنه داشتن پسرانی رام و آرام و حرف گوش‌کن. حتی برخی از آنها زیر لب پوزخندی نثارم کردند که «ما که می دانیم تو مخالفی! اما ما می‌زنیم بچه‌هایمان را!» برخی دیگر را دیدم؛ چهره پدر خسته و درمانده از داستان‌های فرزندش، از چالش‎های دوران بلوغ که نتوانسته بود از عهده آنها بر بیاید؛ از اینکه درست در زمانی که باید برایش پدری رفیق و همراه باشد، پدری غایب و خشمگین بوده است. پدرهای دیگری را دیدم که دست بر سینه منتظر توصیه‌های کلاسیک اخلاقی من بودند که به بقیه بگویند دیدید ما راست می‌گفتیم و آخرین متدهای تربیتی حرف ما را تایید می‌کند.

صدایم را صاف کردم و گفتم: «به نظر من تنبیه بدنی هیچ اشکالی ندارد. اما خیلی نامردید، خیلی بی‌وجدان هستید، خیلی پَست هستید، اگر هنگامی که تنبیه می‌کنید، ریس اداره‌تان را هم بزنید، افسر راهنمایی رانندگی نفهم چهارراه را که شما را جریمه کرده بزنید، مادر زنتان را هم بزنید، معلم کودکی‌تان که شما را کتک می‌زده را هم بزنید، و خیلی نامردید اگر با کتک زدن فرزندتان از تمام افرادی که از آنها کینه به دل دارید انتقام بگیرید.» نگاهی به جمعیت انداختم؛ تقریبا همه شوکه بودند. «بهتر بگویم! شما زمانی می‌توانید دست روی فرزندتان بلند کنید که بتوانید آگاهانه ضمن شناخت خشم خودتان، همه محرک‌ها را جدا نموده و صرفا با واقعیت موضوع روبرو شوید.» باز هم به دلم ننشست. کمی قدم زدم «پدران! تنبیه بدنی و روحی اثری بسیار عمیق بر پیکره روان نوجوان شما می‌گذارد. نگذارید فشارهای زندگی و خشم‌های انباشته و کینه‌های فرو خورده باعث شود که شما به راحتی بروی فرزندانتان دست بلند کنید. حقیقتش را بخواهید نمی‌توانم به شما بگویم که عصبانی نشوید. بالاخره پدید می‌آید. زندگی است دیگر، گاهی خشم و عصبانیت هم دارد. و این حرف خنده‌داری‌ست اگر بگویم تلاش کنید که هرگز عصبانی نشوید. اما این حرف را می‌توانم بگویم که تلاش کنید بدانید که سر چه موضوعی عصبانی هستید و می‌خواهید چه کاری انجام دهید.» نگاهی به پدرانی انداختم که خودشان محصول تنبیه‌های بدنی مدرسه و والدینشان بودند. به راستی که باید مراقب ادعاهایمان باشیم. زیرا روزی به سرنوشت ما تبدیل خواهند شد.