عدالت

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

مهمان هفته: مهرداد میرهادی

بعد از خواندن نوشته‌های سردر مغازه‌ها و در و ديوار، طبق روال عادی کودکی، نوبت به سوال پرسيدن در مورد مجسمه‌ها رسيد. دو مجسمه مقابل ساختمانی بزرگ در بلوار کشاورز بود که بعدها به حياط موزه هنرهای معاصر منتقل شد. آنان را بر روی زمين خوابانيدند و با برزنت پوشاندند تا ايستاده و عريان بی‌ناموسی نکنند. گرچه اگر درست خاطرم باشد برگی نيز بر جاهای نامناسبش جوش دادند. بهر حال آن دو سمبل کار و تلاش بودند و مشغول چرخاندن چرخی عظيم و کاشتن و … اما کمی هم برخی را به ياد قرمزی داس و چکش می‌انداخت و يا شايد برابری مرد و زن را کمی زياد غلو ميکرد. ايراد زياد داشت خلاصه. القصه کارگران چپی در موزه ابدی آرام گرفتند.

ديگری مجسمه مدرنی بود که شبيه شعاع نور ساخته شده بود و شکلی استوانه‌ای داشت. اين يکی را نه کسی زياد انرژی گذاشت که من بفهمم و نه خودم زياد پا پی شدم.

اما مجسمه بانوی عدالت کاملا برای کودکی من بحث‌برانگيز بود. سوالاتم پدرم را ديوانه کرد: چرا اين خانم شمشير دارد؟ چرا چشمانش بسته است؟ چرا ترازوی علی خياری* دستش است؟ چرا اصلا اين مجسمه اينجا است؟ آیا يک مجسمه عين همين برای مردها هم هست؟ چرا نيست؟…

شايد فکر اوليه جدایی پدرم از ما، همان لحظه شروع شد. نمی‌دانم.

بعدها فهميدم که آن خانم اصلا نمی‌بیند که بخواهد حکم دهد. فهميدم شمشيرش برای خرد کردن خيارهایی است که علی خياری با ترازو می‌کشد و می‌فروشد. فهميدم ترازويش هم دقيق است برای فروختن خيار. و  فهميدم خانم علی خياری مدت‌هاست که کور است. سال‌ها قبل از ازدواج با علی خياری و آن زمان که اسمش فقط علی بود، بدون خيار.

پدرم اما عاقبت به خير شد. از ما که جدا شد ديگر به سوالات بی سر و ته هيچکس پاسخ نداد. مثل يک مرد واقعی. اما مادرم طفلک ماند و تمام سوالات را پاسخ گفت. حتی آنان را که تاريخ به زشتی و بی‌عدالتی در برابرش نهاد. او تمام را پاسخ داد، در حالی که به عدالت سخن می‌گفت، چشمانش بسته بود و هيچکس درونش را نديد. اما همه شمشير عفتش را می‌ديدند که از رو بسته بود.

 او يک زن بود؛ قدبلند و زيبا، مانند يک مجسمه اسطوره‌ای.

 

 

* فروشنده محلی خيار در محله سرچشمه معروف به علی خياری.

از مهرداد میرهادی بیشتر بخوانید: بطری

Advertisements

5 نظر برای “عدالت

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.