همه‌اش همین است!

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

شبانگاه

واقعیت این بود که کودکی در سن بسیار پایین پدرش را از دست داده و مادر هم به محض تولد رهایش کرده بود و صحبت بر سر عادلانه بودن یا نبودن علم به این موضوع برای کودک بود، یا چه وقت دانستنش عادلانه خواهد بود؟ هرکس مثال‌هایی می‌آورد از نمونه‌های مشابه یا حتی نامشابه و وصلش می‌کرد به موضوع ما. یکی می‌گفت قلب نازکش تاب این همه غم را ندارد، نباید گفت، صبر کنیم تا بعد. دیگری می‌گفت بعد چه زمانی‌ست؟ بچه حقش نیست یکهو ناغافل از دیگری و بر حسب تصادف بفهمد، خود سرپرست‌های فعلی تا دیر نشده باید بگویند. دیگری می‌گفت درِ دهن مردم را که نمی‌شود بست، یکی در کوچه خیابان می‌بیند و از سر مهربانی گند می‌زند به همه چیز. آن یکی می‌گفت فلان بچه بعد از سال‌ها فهمیده، یاغی شده، دیگر سرپرست‌ها را به پدر مادری قبول ندارد. یکی می‌گفت بچهٔ فلانی تا فهمید خودش را کشت. این یکی می‌گفت بچهٔ من از وقتی فهمیده، به خودش هم شک کرده، همه‌اش دنبال اثبات اصل و نسبش است. باز یکی گفت نه بابا، فلانی به بچه‌اش همان اول گفت و با همین حقیقت بزرگش کرد، الان هم بچه خیلی هر دو را دوست دارد.

هر کس از زاویه دید خودش و تجربیات خودش و براساس تحمل خودش، عدالت و حقیقت را تعریف می‌کرد و به واقعیت رنگ و بوی دیگر می‌داد. این میان چیزی که کسی نمی‌دید، حق رأی و تفاوت هر بچه با بچه دیگر یا با آدم بزرگ‌ها بود، که مفهوم عدالت را در حق کودک مورد بحث تغییر می‌داد. از طرفی هم موضوعی نبود که بشود از خود بچه نظر خواست. واقعاً عدالت کدام یک بود؟ عدالت شاید چیزی نباشد جز ترجیح ما در یک اتفاق، بسته به آنکه کدام طرف باشیم و چه تجربه‌ای داشته باشیم.

یکی از چیزهایی که برایم خیلی ناعادلانه است، همین مرگ است. چون آن طرفش کسی نیست که عدالت را از جانب خودش شرح دهد و به تو مقیاس مقایسه بدهد. آنورش کسی نیست که بگوید همین فرمان را برو، من خوشم.