نسبیت

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

نیمروز

خیلی وقت است که فهمیده‌ام همه ‌چیز نسبی است. آخرین بارش وقتی بود که یک همکار جدید برایمان آمد که به قول یکی از دوستانمان خیلی «خود ووگیر» بود یعنی کسی را داخل آدم حساب نمی‌کرد که سلام بکند یا جواب سلام بدهد. همکار قدیمی‌ام که هنوز ندیده بودش، از من پرسید: «خوشگله؟» و من برای اینکه اِبا دارم از پاسخ «نه» دادن به این سوال، گفتم: «معمولیه، خیلی معمولی.»

همکار دیگرمان چند روز بعد آمد و چیزی در مورد یکی از همین همکاران جدید گفت و در آخر برای آدرس دادن گفت: «همون دختر خوشگله.» اینجا دوباره یادم آمد که چقدر همه چیز نسبی است و بعد ترس به دلم افتاد که خیلی وقت‌ها که من فکر کرده‌ام کاری کرده‌ام که درست بوده، آن‌ کار لابد از نظر نیمی از مردم غلط‌ِ کامل بوده.

یک روز دیگر یکی دیگر از همکارانمان می‌گفت: «به نظر من باید حقوق همه یه اندازه باشه، از مدیر و مسئول و معاون گرفته تا آبدارچی و کارمند و راننده. این‌جوری به هیشکی ظلم نمی‌شه.» به نظرم آن‌قدر عجیب بود که نمی‌توانستم جوابی برایش پیدا کنم. تنها چیزی که گفتم این بود که با توجه به مسئولیتی که یک مدیر یا معاون دارد طبیعی است که درآمد بیشتری داشته باشد. اما فهمیدم برایش من آدم عجیب و ناعادل و بی منطقی شده‌ام که معلوم نیست چرا چنین نظری دارد.

یادم هست یک عکسی دیده بودم از سه نفر با قدهای متفاوت که می‌خواهند از ورای یک مانع، جایی را نگاه کنند. در یک سمتِ عکس، زیر پای هر سه آن‌ها یکی یک پله گذاشته بودند و زیرش نوشته بودند مساوات و در طرف دیگر عکس زیر پای نفر کوتاهتر سه پله، نفر وسط دو پله و نفر بلندتر یک پله گذاشته بودند تا هرسه هم اندازه شوند و زیرش نوشته بود عدالت. به نظرم تصویر معقول و منطقی و نزدیک به واقعیتی آمد.

پ.ن: همین حالا یک اتفاقی افتاد که شاید خیلی هم مربوط نباشد.

از صبح یک عالم کار آشپزی و خیاطی و جارو و گردگیری کرده بودم و بسیار خسته بودم.  شام را گذاشتم دم بکشد و یک آن، دلم غنج رفت برای یک لیوان چای، رفتم لیوان‌ها را آوردم و گذاشتم کنار قوری اما هرچه کردم دیدم توان چای ریختن برای همه و بردن و دوباره برگرداندن لیوان ها را ندارم، پس منصرف شدم و رفتم توی اتاق، اما چند لحظه بعد، دوباره برگشتم توی آشپزخانه و برای خودم چای ریختم و آمدم توی اتاق .

به نظرم ناجوانمردانه بود. آیا عادلانه این بود که با همه خستگیم برای همه چای بریزم و غر خستگی زیرلبی بزنم و آشفته بشوم یا اینکه تنهایی چای بخورم و کمی استراحت کنم و با حال خوش بروم پیش بقیه؟ یا اصلا عدالت به این ریزه‌کاری‌ها کاری ندارد؟