آیا دنیا همانی‌ست که می‌بینیم؟

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

بعد از ظهر

خیلی خیلی که بچه بودم گاهی فکر می‌کردم که ته دنیا کجا است و چطور میشه که دنیا ته نداشته باشه و چطوری به وجود اومده و از این سوال‌ها. ولی از یک سنی به بعد خیلی ساده شد همه چیز. به من چه. به من چه که چطوری به وجود اومده. ته داره یا نداره. دیگه هیچ جذابیتی برام نداشت. اگه کسی هم با هیجان برام توضیح می‌داد فقط نگاهش می‌کردم. درسته که من برای دانشمند شدن ساخته نشده بودم ولی خیلی‌های دیگه مثل من هم بودن که دانشمند نمی‌شدند ولی سؤال می‌کردند. اما من سؤال نکردم. هیچ‌وقت هم نفهمیدم چرا.

همین اتفاق به نوعی دیگه در مورد مفهوم عدالت افتاد. تا یک سنی -البته خیلی بزرگ‌تر- خیلی با مفهوم عدالت و حق سر و کله می‌زدم. خیلی چیزها توی دنیا به نظرم بی‌عدالتی بود. از نگاه دین هم خوشم نمی‌اومد که عدالت قراره در آینده‌ای در دنیای دیگه‌ای که نه کسی دیده نه سندی ازش موجوده اتفاق بیفته. از یه جایی رسیدم به اینکه دنیا بی‌عدالتی بزرگیه که در حق ما رخ داده. خب این نگاه با خودش خشم و ناامیدی و پوچی به همراه داشت.

باز هم مدتی گذشت. من بزرگ‌تر شدم. خیلی خیلی خیلی بزرگ‌تر. نه از نظر سنی. نه از نظر عقلی حتی. اما بزرگ شدنم رو خودم می‌دیدم و حس می‌کردم. جوری بزرگ شدم که یه جور دیگه و از ارتفاع دیگه‌ای دنیا رو تماشا کردم. اولش عجیب بود. عصبی می‌شدم. حتی به نظرم بی‌عدالتی پررنگ‌تر می‌اومد. اما یهو از یه جایی، نمی‎دونم چطور و چرا به نظرم رسید که زندگی عین عدالته. هر اتفاقی که میفته عین عدالته. من به تکرار زندگی‌ها اعتقادی نداشتم ولی با این موضوع خوب جور درمی‌اومد.

هرچیزی که اتفاق می‌افته عدالتی‌ست که وعده داده شده. ما در فردای دیروز‌ها قرار داشتیم. و خود این عدالت در عین بی‌عدالتی بود اگر امروز دیروز فردای دیگری نمی‌شد. اما حتی احتیاج به این هم نبود. دنیا بدون تکرار هم عین عدالت بود و عدالت بستگی عمیقی با روح و درون ما داشت. با نگاه ما به جریان جاری دنیای بیرون از ما. در سفری تفریحی نفر اول در لذت همراهی با دوستان، مناظر زیبای طبیعت و غذاهای خوشمزه‌ای که می‌خورد غرق بود. نفر دوم به عنوان تفریحی ساده و معمولی نگاهش می‌کرد و نفر سوم از سرمای هوا و خراب بودن بخاری اتوبوس و گل بودن جاده و همراه شدن با کسی که دوستش نداشت و … شکایت داشت. عدالت اینجا نگاه این سه نفر بود به موضوع و عین عدالت بود این عدالت. عین واقعیت بود. هر سه درست می‌گفتند. هر سه حق داشتند. ولی عدالت برقرار بود.

از یک جایی به بعد همه چیز در هم پیچیده شد. سیّال شد. شکل‌پذیر و متغیر شد. و من گنگ و مبهوت نگاه می‌کردم. مفاهیم عمیق‌تر و بزرگ‌تر از اون بودند که من بتونم حملش کنم. پس سؤال کردن رو متوقف کردم. راستش سؤال کردن از خودم رو متوقف کردم. که بالاخره این عدالته یا نیست. واقعاً دیگه برام مهم نیست. این چیزی که الان هست، هست. همین.