به تعداد تمام آدم‌ها

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

صبح

به تعداد تمام آدم‌ها از عدالت تعریف وجود دارد، که این تعاریف هم بسته به نوع حال و هوا و موقعیت اجتماعی و روحی و هزار دلیل دیگر برای یک نفر متفاوت است. مثلاً تعریف عدالت برای یک کارمند با یک رئیس متفاوت است. حالا همان کارمند چند سال بعد که رئیس می‌شود باز هم تعریف خودش با تعریف سال‌ها پیش‌اش در باب عدالت متفاوت خواهد بود. اینکه من نوعی امروز حالم بد است و به زمین و زمان گیر می‌دهم و هر چه فحش دارم نثار زمین و زمان می‌کنم تعریفم از عدالت با روزی که سرخوش و مست گوشه‌ای لم داده ‌ام و آفتابی سرخوشانه روی قهوه‌ام افتاده، خب فرق دارد دیگر.

برای من اما تعریف از عدالت آن روزی‌ست که برای یکی از اقوام که یادم نمی‌آید اصلاً که بود، دور بود یا نزدیک، زن بود یا مرد. اما مرده بود و ما برای خاک‌سپاری‌اش رفته بودیم. ‌تابستان بود. آفتاب عقده‌وار می‌تابید و می‌سوزاند در آن دشت برهوتِ پر از قبر و خاک و مرده. عرق از سر و روی زنده‌ها می‌ریخت. ما پشت در غسال‌خانه منتظر فامیل فوت‌شده‌مان بودیم. دسته دسته مرده می‌آمد و می‌رفت. زن‌ها و مردها پشت‌شان می‌دویدند. مرده را زمین می‌زند، نماز میت می‌خواندند و باز بلندش می‌کردند و وردی می‌خواندند و راهی گورستان می‌شدند. این وسط یک عده گریه می‌کردند، یکی غش می‌کرد، یکی به صورتش می‌زد، یکی می‌خندید، یکی هم زیر چشمی یکی دیگر را می‌پایید. اما آن روز لای این همه مرده، بچه کوچکی آمد. هنوز بدن نحیفش زیر آن پارچه‌ی سفید یادم مانده. کوچک بود، خیلی کوچک، آنقدر کوچک که ترحم‌برانگیز. از غسال‌خانه که آوردنش جمعیت پشتش هجوم آورد. گذاشتنش زمین، تا نماز برایش بخوانند. مادرش رویش افتاده بود. بلند نمی‌شد. به زمین و زمان فحش می‌داد. انتقام مرگ فرزندش را داشت از کائنات می‌گرفت انگار. اطرافیانش محکم گرفته بودنش، یکی می‌گفت: کفر نگو، یکی می‌گفت: خاک سرد است، یکی می‌گفت: خدا بهت صبر بده، یکی دیگر هم می‌گفت: دامنت سبز شود. مادر اما افتاده بود روی بدن بی‌جان فرزنده‌اش. گوشش به هیچ چیز بدهکار نبود. فحش می‌داد. می‌گفت عدالتت را قبول ندارم، می‌گفت این عدالت نیست. داشت با خدایش درد و دل می‌کرد. در و دل که نه بیشتر بازخواست‌اش می‌کرد.

غم‌انگیزترین تعریف عدالت همان بود که آن روز دیدم. مادری که فرزندش را از دست داده بود و به کائنات بد و بی‌راه می‌گفت و عدل الهی را مسخره می‌کرد. این شاید صریح‌ترین بی‌عدالتی‌ای بود که تا به حال دیده بودم.