رفیق من، ترس من

«ترس»

شامگاه

ترس رفیق دیرینه‌ی من بود. از وقتی که یادم میاد می‌ترسیدم. من یک ترسوی تمام عیار بودم. از همه چیز می‌ترسیدم. از تاریکی، از مردن، از دعوا می‌ترسیدم. از اینکه توی دعوا کسی رو بزنم می‌ترسیدم. از اینکه دعوام کنن می‌ترسیدم. از اینکه کسی رو ناراحت کنم می‌ترسیدم و باج می‌دادم بابتش. از اینکه دیگران از من خوششون نیاد می‌ترسیدم و اون چیزی می‌شدم که دیگران دوست داشتند. از اینکه تغییر رشته بدم می‌ترسیدم. از ازدواج و بعدش از اینکه بچه‌دار بشم می‌ترسیدم. حتی از اینکه نکنه از شوهرم خوشم نیاد و یه روز برسه که دوستش نداشته باشم و ناراحت بشه، از مسئولیت می‌ترسیدم.

اما از یک چیز بیشتر از همه می‌ترسیدم. از خودم. از توانایی‌هام، از ناتوانی‌هام و از خود ترسم هم می‌ترسیدم. از اینکه کسی بفهمه می‌ترسم هم می‌ترسیدم.

بابت این ترسو بودن از خودم متنفر بودم. بابت خیلی چیزهای دیگه هم از خودم متنفر بودم و ترس یکیش بود. من مثل همه‌ی ترسوهای دیگه‌ی عالم برای اینکه ترسم رو قایم کنم پشت خشونت ظاهری جبهه می‌گرفتم. از دور به همه مشت نشون می‌دادم و می‌غریدم و توی چشمشون زل میزدم. اونوقت بود که همه از من می‌ترسیدن. از یک ترسو. از بزرگترین ترسوی عالم. ترس باعث شده بود تنها باشم. توی غار خودم. توی زره حفاظتی خودم گیر بیفتم. من توی خودم جمع شده بودم و همه‌ی عضلاتم بهم فشرده شده بود. من حتی نفس هم نمی‌کشیدم.

تا روزی که با ترسم آشتی کردم. ازش تشکر کردم. چون اگه من معتاد نشدم. اگه زنده هستم. اگه دچار خیلی از مشکلات نیستم. اگه وسط یک فاجعه قرار نگرفتم مدیون ترسم هستم. از همون لحظه شجاعت من شروع شد. از همون لحظه که ترسو بودنم رو پذیرفتم و خودم رو بابتش بخشیدم و ازش تشکر کردم که محافظم بوده تا این لحظه.

انقدر شجاع شدم که به آدم‌ها گفتم نه. به خودم حتی. به ضعف‌هام. با هر ترسی روبرو شدم. بدون دعوا، بدون جنگ، بدون مشت، بدون غرش. رفتم جلو. چشم تو چشم. گفتم می‌ترسم ولی هستم. می‌ترسم ولی انجامش می‌دم و از اینکه کسی بفهمه می‌ترسم هم ابایی ندارم. نه که آسون بوده باشه و نه که دیگه نترسیده باشم. حتی هنوز فرار می‌کنم ولی برمی‌گردم. هنوز هم محتاطم. هیچوقت هیچکس نمی‌تونه به من برچسب کله‌خری بزنه. من یک شجاعِ محتاطِ گاهی ترسو هستم.

اولش فکر کردم شدم یک آدم عادی. ولی بعد دیدم آدم‌های عادی خیلی بیشتر از من می‌ترسن. مثل اون وقت‌های ‌من می‌ترسن. برای همینه که سر هم داد می‌زنن. خشونت می‌ورزن. می‌کُشن. برای همینه که نژادپرستی، هموفوبیا، دین‌ستیزی و ضد زن بودن و ضد مرد بودن هنوز هم توی دنیا هست. برای همینه که هرچی متفاوته رو می‌خوان نابود کنن  و یا از سر راه بردارن. نفی می‌کنن. نفرین می‌کنن. می‌جنگن. چون می‌ترسن.

برای مهربون بودن، برای آرامش داشتن، برای فهمیدن و درک کردن باید که نترسید.

2 نظر برای “رفیق من، ترس من

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.