شبیه یک جسد‎

«ترس»

بعد از ظهر

زیاد که می‌جنگی در زندگی‌ات، با جهان که دائم به نبردی، کم کم دو چیز رو فراموش می‌کنی: یکی حس عجیب امنیت داشتن و دیگری چطور به دیگری تکیه کردن. تمام اعتبار دنیا اون وقت به خودته و به دست‌هات: باید روی پای خودت بمونی و خودت کارهات رو انجام بدی و خودت از پس زندگیت بر بیایی. روز اول خوبه. شاید حتی تا به صد سال اول هم خوب باشه. اما کم کم اونقدر خسته می‌شی، اونقدر سنگین می‌شی که نمی‌تونی همه چیز رو به همراه ببری. چیزهایی که به نظرت اهمیت کمتری توی زندگیت دارند رو ترک می‌کنی. چیزهایی مثل خوش‌دلی. مثل آسوده‌خیالی. مثل سبک‌بالی. کم کم پیش میری و محکم‌تر می‌شی و از درون و بیرون سنگ می‍‌شی. تا اون روز که می‌بینی همه چیز به جای خودش قرار گرفته. همونطور که باید.

تا شب.

شب اما، وقت بیدار شدن ترس‌هاست. اونجا که ترس خودش رو می‌کشه روی زندگیت و همه چیز رو کدر می‌کنه. ترس از نتوانستن. ترس از فلج شدن. ترس از بیمار شدن. ترس از روزی که از پا بیفتی. ترس از قطع عضو. ترس از ناقص شدن. فقر دیگه برات ترس نداره اما چیزی که ترسناکه، اون لحظه‌ی نیاز به دیگریه که باید زنگ بزنی برای بیماری و ضعف و احتیاج تا خودش رو بهت برسونه. چون خودت توان صیانت از خودت رو نداری.

هر چقدر بیشتر سعی کنی به بهتر بودن و قدرتمندترین بودن، باز ترسناک‌تر از بی‌پناهی در وقت ناتوانی چیزی نیست. ترسناک‌تر از بی‌حرکت بودن. بی‌حرکت ماندن.

1 نظر برای “شبیه یک جسد‎

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.