سه‌دقیقه و سی‌ثانیه…

«ترس»

عصر

تو با ترس‌هایت زندگی می‌کنی و دائم فکر می‌کنی همه‌چیز را روزی از دست خواهی داد، و به انتظار روزی هستی که همه‌چیزت را از دست بدهی. روزی سلامتی‌ات، آدم‌های اطرافت، دستان مادرت به وقت شستن سبزی‌های هر روزه‌اش، گودی چشمان پدرت، تار تار سفید موهایش، حتی همین اتمسفر دور و برت را، همه را از دست‌ خواهی‌ داد.

و وقتی آن روز که پر بود از آدم‌هایی با چادرهای سیاه و مانتوهای سیاه و پالتوهای سیاه و کاپشن‌های سیاه، حد فاصل بین آن میدان چهارگوش و آن چهارراه لعنتی، به فاصله سه‌ دقیقه و سی‌ ثانیه او را با کاپشن سیاه‌اش گم کردی، دائم با خود فکر می‌کردی، اگر پیدایش نکنی چه می‌شود؟ که با چه قدم‌هایی باید به خانه برگردی؟ با چه کلماتی باید توضیح دهی؟ اصلا توانی برای توضیح دادن داری؟ اصلا کلمه‌ای در دهانت می‌چرخد؟ اصلا توانی برای بازگشتن داری؟ یا باید خودت را زیر تاکسی سبزرنگی می‌انداختی که راننده‌ا‌ش تازه آخرین قسطش را داده بود و با لبخند پت‌ و پهنی داشت خوش‌خوشان دنده‌اش را عوض می‌کرد و کرایه‌های امروزش را می‌شمرد. مگر دیگر «منیتی برای تو» هم وجود داشت؟ منیتی، قدرتی، وجودی، توانی…

و تو هر شب و هر شب و هر شب با این کابوس بیدار می‌شوی که آن روز لعنتی‌ست و او را پیدا نکرده‌ای، و می‌ترسی، و می‌ترسی و می‌ترسی آنقدر که تا مغز استخوانت تیر می‌کشد.

تو با ترس‌هایت زندگی می‌کنی گرچه این ترس جنس دیگری دارد، که شکل دیگری‌ست. این ترس مادری‌ست که نبودن ثانیه‌ای از فرزندش، مرگ حتمی اوست، که نیست می‌شود، که نابود می‌شود.

و آن روز وقتی در آن سه‌ دقیقه و سی‌ ثانیه به دنبال بچه‌ای می‌دویدی با کاپشن سیاه، و اسمش را فریاد می‌زدی، و روی شانه‌ی تمام بچه‌های کاپشن سیاه می‌زدی به‌امید این‌که بچه‌ی توست، خود را بدبخت‌ترین مادر روی زمین می‌دانستی، و این را هر روز با خود مرور می‌کنی، که تو را گریزی نیست، چه یک ثانیه، چه سه‌دقیقه و سی ثانیه.