من هنوز هم می‌ترسم

«ترس»

پیش از ظهر

بچه که بودم از «عمو رجب» آمپول‌زن محله‌مان می‌ترسیدم. عمو رجب مورد احترام بزرگترها بود. ما بچه‌ها از او می‌ترسیدیم. داخل کیف دستی مستطیل شکلش، علاوه بر قرص و پنبه جعبه آمپول هم بود. بیشتر وقت‌ها برای تزریق آمپول مادربزرگم به خانه‌مان می‌آمد. تکه‌های آمپول را می‌جوشانید و سپس دست به کار تزریق می‌شد. چشمانم را از ترس می‌بستم و می‌لرزیدم. دختر مدرسه‌ای که شدم‌، از خانم ناظم ترسیدم. از خط‌کش و چشمان درشت و نگاه خشن‌اش‌، از ضرباتی که با هر خطا بر کف دست‌هایمان کوبیده می‌شد و ما را می‌گریاند.

عروس که شدم ترس به شکلی هولناک و خشن‌تر وارد زندگی‌ام شد. طبق نصیحت پدر و اولتیماتوم مادر با لباس سفید عروسی به خانه شوهر رفتم و می‌بایست با کفن سفید از خانه‌اش بیرون بیایم. ترس از طلاق در روح و جانم ریشه افکند. در حالی که می‌شنیدم «چنین کنی مثل سگ از گوشت می‌گیرم و بیرونت می‌اندازم. خوشت نمی‌آید خوش آمدی کفش‌هایت دم در جفت شده‌اند. و …» گفتند بچه‌دار شوی همه کارها روبراه و پایه‌های زندگی‌ات استوار می‌ شود. نوزاد به خانه حرمت می‌آورد. سرانجام مادر شدم. ترس از شوهر یک درد و ترس از مادرش دردی دیگر شد. مادرش می‌گفت «بیرونش کنی خودم بچه‌ات را مثل دسته گل نگه می‌دارم.» ای که خدایت نبخشد. هر وقت آن زن به خانه‌مان می‌آمد تا رفتنش نگران بودم. می‌ترسیدم. پسرش کنار او یدخلق‌تر می‌شد. تا چائی‌اش دیر می‌رسید فریاد می‌کشید و فحاشی می‌کرد و مادرش افتخار می‌کرد که چه پسر با غیرتی دارد که وقتی وارد خانه می‌شود مگس نیز جرات پر زدن ندارد. می‌گفتند «ول کن. گور پدر چنین پسری و مادرش. به خانه پدر برگرد. بگذار مادرش بچه‌هایت را برایت بزرگ کند.» با شنیدن این حرف‌ها دیوانه می‌شدم. من هرگز به جدا شدن از فرزندانم فکر نمی‌کردم. با ترس و لرز می‌ماندم . اما کنار بچه‌هایم.

بچه‌هایم که بزرگ شدند، یکی از تلخ‌ترین فحش‌های پدرشان جمله «سرت را می‌برم» بود. خود را دلداری می‌دادم که هر پدری جمله‌ای برای سرزنش و تنبیه بچه‌هایش به کار می‌برد. تکیه کلام این مرد نیز چنین است. او که متوجه این ترس من شده بود، توی ذهنم فرو کرد که می‌تواند بچه‌ها را بکشد و در دفاع از خودش بگوید که بی‌ناموسی کرده‌اند و غیرتش قبول نکرده و اتفاقی و از سر خشم کشته است. او با این ادعایش آتش به دلم می‌افکند . زیرا به چشم خود می‌دیدم که چگونه کمربندش را باز کرده و وحشیانه به جان بچه‌ها و من می‌افتد. ضربه‌های کمربند با آن دست‌های قوی و خشن یک مرد خدا می‌داند که چقدر درد دارد. زیر آن ضربات آدمی فکر می‌کند که از چشمانش به جای اشک، خون سرازیر می‌شود. بله می‌ترسیدم از این که خودم نیز روزی زیر مشت و لگدهایش له شوم. آخر کسی که به طفلان خود رحم نکند، بر سر من چه می‌آورد؟ دلم می‌خواست از این شرایط بگریزم. آرزو می‌کردم بچه‌هایم را برداشته و به جایی‌ بگریزم که دست او به ما نرسد. اما این بار بچه‌هایم به دادم رسیدند و زندگی رنگ و بوی زیبایی به خود گرفت.

اکنون بعد از گذشت سال‌ها، باز ترس به سراغم آمده است. می‌ترسم از این که خدای ناکرده بچه‌هایم بمیرند و من زنده باشم و مرگ و دفن آنها را ببینم. برای همین دعا می‌کنم که هیچ والدینی عزای فرزند نبیند، من نیز میان آنها. الهی آمین.

2 نظر برای “من هنوز هم می‌ترسم

  1. من بمیرم برای تو ماد و بچه ها که چقدر آزار دیدید، چقدر درد کشیدید، چقدر تنتون لرزید و چه شبها که از ترس خواب به چشمهاتون نیامد، بمیرم من. قلبم تیر میکشه. مردِ بد، شوهرِ بد، پدرِ بد… وحشتناکه.

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.