ولی هیچ کس باورم نکرد!

«ترس»

سپیده‌دم

۱.
ـ اگه راست میگی ترسو نیستی، ببر بذارش رو صندلی معلم.
+ نه ترسوام، نه اینو می‌برم. بلاخره می‌فهمن به خونه‌ها خبر میدن که کی بوده.
ـ دیدی گفتم ترسویی، از مامانت می‌ترسی.
+نخیرم، نمی‌ترسم. مامانم نمی‌تونه مرخصی بگیره بیاد مدرسه بخاطر شیطنت من.
ـ ترسو

۲.
ـ چرا اینقدر لایی می‌کشی؟ درست برون!
+ ای بابا، تو هم کشتیمون با این ترسیدنات، فوقش جریمه می‌شم، پولش رو میدم.
ـ ترس و احتیاط فرق داره‌. همچین میگه فوقش پولش رو میدم! با کدوم درآمدت شازده؟ بعدشم با کدوم سند می‌خوای ماشین رو از پارکینگ دربیاری؟ بابات به‌اندازه کافی دردسر داره تو بیشترش نکن.
+ خیلی هواشو داری شیطون، خبریه؟!

۳.
ـ نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ یه پشتوانه‌ای، سرمایه مطمئنی، چیزی جور کن.
+ چرا اینقدر ترسویی تو! یک کم ریسک‌پذیر باش. هی دست به عصا، مثل آدم معمولی‌ها.
ـ ترس نیست، دوراندیشیه. تو زمین بخوری، خانواده‌ات آلاخون والاخون ندانم کاری تو میشن.
+ چی فکر کردی راجع به من، نمی‌زارم آخ بگن. فوقش میرم زندان، تازه اونجا واسه خودش یه پا دانشگاه‌ست الآن.
ـ با هر چیزی شوخی نکن، تو چه می‌فهمی حال اونی رو که عزیزی تو حبس داره، روزی صد بار می‌میره و زنده میشه. خیلی تو رویایی.

۴.
– باید ریخت تو خیابون‌ها، حقمون رو خوردن. ما ساکت موندیم که اینا این همه پررو شدن دیگه. تو روز روشن میگن ماست سیاهه.
+ تو خیابون ریختن هزینه انسانی بالایی داره. برای هر هدفی هم که باشه، جون جوون‌های خانواده‌ها عزیزتره. باید فکر دیگه‌ای کرد، همه راه‌ها به اعتراض خیابونی و درگیری که ختم نمی‌شه.
ـ حرفات بوی ترس و محافظه‌کاری میده، تو دیگه چرا؟! ناامیدم کردی، برات متاسفم.

آنچه همیشه بخاطرش ترسیده‌ام یا ترسو خطاب شده‌ام، در واقع ترس نیست. اگر هم نامش ترس باشد، از آن خوب‌هایش است. در دوره‌های مختلف ترس‌های زیادی داشته‌ام و دارم، ولی جدی نیستند. یعنی می‌دانم بلاخره باید باهاشان روبرو شوم و بهشان غلبه کنم و می‌کنم. مثلاً پیشترها از سوسک و مارمولک می‌ترسیدم، هنوزم هم اگر ناغافل ببینم از جا می‌پرم ولی می‌دانم اول و آخر خودم باید بکشمش، پس با ترسم کنار آمده‌ام. در کودکی از تنها ماندن و نداشتن سرپرست می‌ترسیدم، برای همین همیشه مقداری از پول‌توجیبی‌هایم را جمع می‌کردم. یا همیشه از مادرم می‌پرسیدم چقدر پس‌انداز داریم. بعد حساب کتاب می‌کردم که تا چند سال می‌توانم خودم خرج خودم را بدهم.  از وابستگی می‌ترسم، برای همین همیشه سعیم این است که هر کاری را خودم بتوانم انجام دهم. ولی هیچ‌وقت ترس واقعی برای خودم و موقعیتم نداشته‌ام که نتوانم از آن عبور کنم، درست آنچه همیشه به آن متهم شده‌ام و توضیحاتم فقط توجیهات تعبیر شده‌اند. اگر فقط پای خودم در میان باشد، راحت دل به دریا می‌زنم، که بارها زده‌ام. نه از مرگ می‌ترسم، نه از بی‌پولی، نه از تنهایی؛ ولی کاری نمی‌کنم که خطر جانی یا مالی یا امنیتی دارد. چون بمیرم بسیارند کسانی که از مرگم درد می‌کشند، نمیرم هم نقص‌عضوم دردسر خانواده را زیاد می‌کند. از حبس و شکنجه نمی‌ترسم، ولی می‌ترسم که مادر و همسرم را برای رام کردن من آزار دهند، می‌ترسم چشمان مادرم به راه آمدنم سفید شود. همیشه از داشتن نقطه‌ضعف ترسیده‌ام، نه برای اینکه کسی به خودم صدمه نزند، که ترسیده‌ام از نقطه‌ضعفم در آزار دیگری استفاده کنند. برای هر پروازی بلندتر از آنچه معمول است، هزار بالا و پایین کرده‌ام، که کسی را باد نبرد ولی از افتادن خودم نترسیدم.

2 نظر برای “ولی هیچ کس باورم نکرد!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.