این همراه همیشگی

«ترس»

سحرگاه

باید از ترس بنویسم، این حس ناخوشایند همیشگی که یک آن رهایم نکرده است. باید بایستم و به گذشته نگاه کنم و ترس‌هایم را به یاد بیاورم که کم نبودند. از چیزهای زیادی ترسیده‌ام، سعی کرده‌ام بشناسمشان و با آنها رو به رو شوم. با بعضی کنار آمده‌ام و بعضی را حل کرده‌ام. اما مهمترینشان ترس از پدرم بود و هست که همچنان پا برجاست.

من از پدرم به شدت می‌ترسم، از انسان بی‌ثباتی که هیچ‌گاه نتوانستم راهی برای یک مکالمه‌ی بدون جنجال با او پیدا کنم‌ می‌ترسم. انسانی که نگاهش دلهره به جانم می‌ریزد و من در مقابلش بی‌پناه‌ترین آدم روی زمینم. از وقتی که خودم را شناخته‌ام همیشه دنبال کسی بوده‌ام که بتواند جای خالی او را پر کند. نه اینکه کنارم نداشته باشمش، او هست اما انگار هیچ وقت نبوده و هیچ‌گاه همدیگر را نشناخته‌ایم. فاصله‌ای که بین ما هست با هیچ چیزی پر نمی‌شود. این را زمانی فهمیدم که حس کردم باید کاری کنم تا این رابطه را ترمیم کنم. فکر می‌کردم به او نیاز دارم و باید این مشکل جایی حل شود و گرنه کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. بی‌فایده بود.

سال‌های سال هر گاه کمی آشفته می‌شدم یا مساله ای آزارم می‌داد پدرم با همان حالت پرخاشگر همیشگی به خوابم می‌آمد و تا صبح دعوا می‌کردیم و من با گریه از خواب می‌پریدم. واقعیتش وقتی با پدرم دچار مشاجره می‌شوم از خودم و آن همه خشم و نفرتی که در صدا و کلماتم هست می‌ترسم. استرس فوق‌العاده‌ای به من وارد می‌شود که گاه فکر می کنم بدنم تاب تحملش را ندارد. همیشه گفته‌ام تنها در مقابل او به انسانی تبدیل می‌شوم که اصلا شبیه من نیست. کلماتی از دهانم خارج می‌شوند که هرگز جزو ادبیات من نبودند… من هم مثل او به شدت بی‌رحم می‌شوم.

وقتی به تعریف پدر فکر می‌کنم مردی محکم را تجسم می‌کنم که مهربان است و از همه مهم‌تر کسی است که تکیه‌گاه خانواده است و هر مشکلی را می‌شود به او سپرد. نمی‌گویم مهربان نیست. گاهی به طرز اغراق‌آ‌میزی مهربان است و گاهی تا مدت‌ها آنقدر بی‌دلیل عصبانی است که انسان از نزدیک شدن به او می‌ترسد و مشکل اینجاست که هیچ مرزی میان این دو نیست. پدرم در آن واحد می‌تواند تغییر وضعیت دهد و این عدم‌ثبات باعث شده یاد بگیریم همیشه‌ فاصله‌ی خود را حفظ کنیم. هر مکالمه‌ی ساده‌ای می‌تواند به فاجعه‌ای تبدیل شود. اول شروع می‌کند به داد کشیدن، بعد الفاظ رکیک به کار بردن و نفرین کردن و ناگهان به حمله کردن و خودزنی منجر می‌شود و این داستان هر چند وقت یک بار با یکی از اعضای خانواده رخ می‌دهد.هیچ گاه یادم نمی‌رود در یکی از همین مشاجرات بود که چاقوی بزرگی آورد و مدام تکرار می‌کرد که یا آن را در شکم خود فرو می‌کند یا من.

ما همیشه مشکلات خانواده را تا حد ممکن از او پنهان کرده‌ایم، سختی‌ها را بدون حضور و آگاهی او از سر گذرانده‌ایم و سعی کرده‌ایم فضا را با وسواس خاصی آرام نگه داریم تا از یک مشکل ساده به یک فاجعه بزرگ نرسیم و در تمام این سال‌ها مادرم از همه بیشتر عذاب کشید و عهده‌دار مسئولیت‌های او بود.