منطق الیار

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

بامداد

پدر گاهی هنوز از دست پدر بزرگش عصبانی می‌شه و اون رو مرد هوسران و بی‌فکری قلمداد می‌کنه. پدربزرگش در سنین تقریبا پیری، با دختر جوانی ازدواج می‌کنه و بعد از تولد دو فرزند دختر، مرد می‌میره و زن جوان و دو فرزند کوچیکش می‌مونن. دخترها بعدها به دخالت و فشار مادر، شریک زندگیشون رو انتخاب می‌کنن و هیچ کدوم در ازدواج‌هاشون خوشبخت نمی‌شن. بچه‌های هر دو خانواده هنوز نسل به نسل کمی از این پریشانی رو حمل می‌کنن. انگار یک رابطه‌ی ابتر سینه به سینه به ارث می‌رسه.

مادر مادربزرگ حتما مجبور بوده که ازدواج کنه اما دختری رو می‌شناسم که از ماشین مردی خوشش می‌یاد و توی زندگی مردی که دختری تقریبا همسنش داشته تا سال‌ها می‌مونه و در برابر مرد هم هزینه‌ی خوشگذرونی‌ها و جواهرات و غیره‌ی زندگی دختر رو پرداخت می‌کنه. میبینم که الان چند سالیه دیگه با هم نیستن اما اینکه کدومشون تصمیم می‌گیره اون یکی رو کنار بذاره و شریک جدید ثروت بیشتری داره یا زیبایی و جوانی بیشتر رو نمی‌دونم.

البته قطعا هیچ چیزی همیشه بد یا خوب نیست. مردی رو با واسطه می‌شناختم و ازش تعریف زیاد شنیده بودم. از سرگشتگی و از باد خویی سالیان درازش هم. تا اینکه به لطف یکی از دوستان مشترک امکان دیدنش به اندازه‌ی یک شام مهیا شد. وقتی بود که مرد چند سالی می‌شد از همسرش جدا شده بود و با دختری زندگی می‌کرد در سن و سال فرزند ارشدش. سر میز شام جو نسبتا سنگینی بود. میزبان و دوستش از تحصیل کرده‌های قبل از انقلاب بودند و بیست و چند سالی از ما بزرگتر. موضوعی که هر چهارنفرشون بتونن در موردش صحبت کنن تا نیمه‌ی شام پیدا نشد و دختر زمان زیادی رو به سکوت و لبخندهای بی‌معنی گذرونده بود. اونجا بود که پی یکی از حرف‌ها رو گرفتم و کشوندمش به یکی از آموزه‌های نظام فخیمه‌ی آموزش و پرورش در کودکی‌های ما. دختر همراهم شد و خندید. دختر انگار نگران بود که نکنه از دید افراد دور میز قضاوت بشه. دختر خوبی بود. شب خوبی هم شد.

جریان ساده است. هم گام شدن در زندگی گاهی به حرف و زندگی داشتنه و زندگی اگر فقط بر مبنای انرژی جنسی نباشه راه دوام خودش رو پیدا می‌کنه

Advertisements