دلم برای خودم می‌سوزد

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

نیمه‌شب

انگار رسالت تو فقط و فقط ویران کردن من بود. منی که گم می‌شوم لای هجوم خاطرات تو. منی که دارم له می‌شوم کم کم. که رسالت تو فقط و فقط آمدنی و رفتنی بود برای رسوایی دل بینوای من.

دل من پیر نبود، دل من هم جوان بود، مثل دل تو، مثل همان دلی که حالا دل به دل‌اش بسته‌ای. مشکل ما فقط عدد نبود، گرچه عدد هم بود، که عدد بهانه بود. مشکل ما، من بودم. که من بیشتر بودم، که من همیشه زیادی بودم، که نمی‌دانستم نقشم چیست؟ معشوقه، رفیق، خواهر، مادر، زن زیادی؟ من هیچ‌چیز برایت نبودم. چون زیادی بودم و تو نمی‌خواستی. نمی‌خواستی همیشه من بیشتر باشم، در اعداد، در ارقام، در عشق، در محبت.

راستی می‌دانستی تمام آن داستان‌هایی که وقت‌هایی که به آرایشگاه‌ها می‌رویم و مثلا دارند موهای‌مان را کوتاه می‌کنند از مدلی که در آخرین ژورنال دیده‌ایم و یا هایلایت قرمز و بنفش کف سرمان می‌گذارند که هی کف سرمان بخارد، یا با بند لای سوراخ بینی‌مان افتاده‌اند و اشک‌مان را در می‌آوردند، آن قصه‌ها، آن داستان‌های کذایی، همه و همه فقط برای همان آدم‌های تخیلی‌ست، و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه برای ما اتفاق نمی‌افتد.

پس دل به داستان‌ها نبند، که من هم دل نبستم، و آن روز که خواستم نباشی، که بروی، که دیگر نبینمت، همان روز برفی لعنتی سرد و ساکت، همان روز وقتی تا آخر عمر برای خودم غمگین شدم، می‌دانستم من و تو هیچ‌وقت قصه‌ی هیچ آرایشگری نخواهیم شد. که من قصه را تمام کرده بودم و آنقدر تلخ که به درد مشتری هیچ آرایشگری نمی‌خورد.

اما یادم هست، همان روز وقتی رفتم تا موهایم را آنقدر کوتاه کنم، که دیگر هیچ دستی لای موهایم نرود، یکی از همان آرایشگرها داشت داستان زنی را تعریف می‌کرد که عاشق شده‌بود، عاشق یک پسر جوان، که اختلاف سنی‌شان ده بیست سال بود و هیچ نمی‌دانست بین ده تا بیست، ده سال تفاوت است و این ده سال یعنی یک عمر، یعنی یک دهه، یعنی دو تجربه زیستی متفاوت، و و و همین طور داشت می‌گفت تا به پایان داستان‌شان رسید که بر عکس پایان داستان ما، پایان داستان آن‌ها شیرین بود، که عشق‌شان پایدار بود و کلی چرت و پرت دیگر و در آخر هم گفت اینجا هم می‌آید برای کارهای آرایشگاهی‌اش. و من دوست داشتم روزی بیایم که زن قصه‌ها هم باشد تا لمس‌اش کنم و بخندم و بگویم: زهی خیال باطل.

حالا حسرتم از این همه توست، که همه چیز پر از توست، که ای کاش نبود. از سنگفرش‌های برفی خیابان گرفته، تا طاقی مغازه‌ها به وقت خیس شدن. حالا در این روزهای برفی، دلم برای خودم می‌سوزد، و یاد آن زن قصه‌ای آرایشگاهی می‌افتم، وقتی داشتم لمس‌اش می‌کردم و وقتی او خودش را کنار کشید و من با خود گفتم چقدر من بیچاره‌ام که حتی شخصیت‌های داستان‌ها هم از من کناره می‌گیرند. و باز دلم برای خودم سوخت.

Advertisements

1 نظر برای “دلم برای خودم می‌سوزد

  1. برخلاف بيشتر نوشته هايي كه ميذاريد چقدر تصوير كليشه ايي داشت خاطرات دست هاش از ياد موهام بره بيش كلا اگر عنوان توي نوشته گنجيده نميشد به هر چيزي محتوا شباهت داشت جز موضوع

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.