تا قسمت چی باشه

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

غروب

اولین خواستگار جدی که پا به خونه‌مون گذاشت و تا دم محضر هم رفتیم، چهارده پونزده سالی ازم بزرگتر بود، اصلا یکی از دلایلی که قبولش کردم فارغ از نقاط ضعف و قوتش همین سن بالاش بود. نمی دونم، شاید این علاقه به سن بالا ناشی از شیفتگی به پدرم می‌شد و دلم می‌خواست کسی رو انتخاب کنم که سرد و گرم روزگار رو چشیده باشه و منو زیر پر و بالش بگیره و مرد باشه. به هر حال نشد و خودم به خاطر دلایلی پا پس کشیدم.

دختر یکی از فامیل‌های دورمون هم سن من بود و با پسر عموش که یک سالی ازش بزرگتر بود عقد کرد. همه می‌گفتن نه تنها از نظر وضع مالی که حتی قیافه هم از دختر سره و خیلی جذاب و زیبا بود و توی جشن عقدشون تمام دخترای جوون خیره به داماد بودن و هی می‌گفتن کاش یکی مثلش قسمت ما بشه. خلاصه بعد یک سال شنیدیم از هم جدا شدن. کاشف به عمل اومد که پسر هیچ زن و دختری رو بی نصیب نذاشته و همسرش از همون ماه دوم بعد عقد وقتی متوجه شده دنبال طلاق گرفتن بوده، بعد از دو سال هم با استادش که دو برابر خودش سن داشت ازدواج کرد و حالام خیلی خوشبختن.

کارمند پدرم مجرد و چهل ساله بود با یه قیافه خیلی معمولی که حتی نکرده بود دست یه صورتش بزنه، یک روز بابا تعریف کرد از عشق شدید یک پسر بیست ساله به این خانم که هر روز با دست گل میاد دم اداره و خانم سپرده به نگهبانی که راهش ندن دیگه، بابا گفت خانم فلانی پیشش گریه کرده که: «آبروی من رو برده با این کارا. هی میگه من عاشقتونم و همین حرف‌ها و کارها باعث شده سوژه‌ی باقی همکارها بشم، منی که بیست سال سربه‌زیر کار کردم و آسه رفتم و آسه اومدم.» اما آخر سر دل به پسر داد و با هم ازدواج کردن و الان پانزده سالی گذشته، خانم بازنشسته شده، پسر درس می‌خونه برای دکترا و هنوز هم مثل روز اول عاشقشه.

دوست صمیمیم با پیر پسر دنیادیده‌ای آشنا شد و با مخالفت خانواده بالاخره سر سفره عقد نشست، چند سالی هم با هم زندگی کردن و تو این مدت خانواده‌ش هم به دامادشون علاقه‌مند شدن. چون می‌دیدن چه مرد نجیب و خانواده‌دوستی هست، اما بلاخره توافقی از هم جدا شدن.ازش پرسیدم چرا؟ مگه خودت نمی‌خواستی؟ آدم خوبی بود که… جواب داد که زیادی خوب بود و من هم ازش بدی ندیدم، اما فقط دنبال آرامش بود و هیچ هیجانی رو نمی‌پسندید و هر بار می‌گفت: «من این کارا رو بیست سال پیش کردم و الان فقط می‌خوام زندگیم توی یه خط آروم پیش بره. یا انجام دادن فلان کار برای سن من زشته، نمی‌گن مرده خل شده داره ادای یه جوون بیست ساله رو درمیاره؟» اون هم بعدها با یه پسر هم سن خودش ازدواج کرد و حالا هم دنیا رو می‌گردن پا به پای هم، و عکس‌هایی که برام هرچند وقت می‌فرسته و  ایمیلهایی که می‌زنه که رضایت کامل رو فریاد می‌کنن، نشونه‌ی خوشبختیشه.

دوست مادر همسرم، وقتی از شوهرش جدا شده با یه پسر دانشجوی پزشکی ازدواج می‌کنه که چهارده سال ازش کم سال‌تر بوده. دوازده سال زندگی می‌کنند. یه روز پسر که حالا واسه خودش آقای دکتری شده میاد خونه و می‌گه من دیگه نمی‌تونم باهات زندگی کنم، تازه فهمیدم اون سال‌ها خامی کردم و جوونیم رو هدر دادم و هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه‌‌ست. بی‌سر و صدا جدا می‌شن. دوست مادر همسرم هنوز یه چشمش اشکه یه چشمش خون و آقای دکتر هم بعد از اینکه برگشتن شهر خودشون با یکی از همکارهاشون ازدواج کردن و الان منتظر تولد اولین بچشه!

من نمی‌دونم سن و سال چه اندازه باشه مناسبه واسه یه زندگی ایده‌آل و آروم و توام با خوشبختی ولی می‌دونم نمی‌شه یه نسخه رو واسه همه پیچید. هر دو  آدمی با هم فرق می‌کنن. روحیاتشون، شرایطی که توش بزرگ شدن و کم و زیادش. باید دید پیشونی‌نوشت آدما  آخر سر کجا می‌بردشون.

Advertisements

1 نظر برای “تا قسمت چی باشه

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.