ما یک قبیله‎ایم

«سرای سالمندان»

باغچه‌ی همسایه: از وبلاگ دو ققنوس روی کاناپه

مادربزرگم مریض بود. خیلی. کار کشید به جایی که با دو تا دختر کنارش و پرستار توی خونه هم نمی‌شد ازش نگهداری کرد. بیمارستان جای مناسبی نبود وقتی کاری ازشون برنمی‌اومد و اذیت می‌شد. جایی برای نگهداری بیماران مسن وجود داشت که حرفه‌ای برای این کار تاسیس شده بود. چاره‌ای نبود.

دو تا بچه داشتم دو سال و نیمه و شش ماهه. احساس می‌کردم دارم غرق می‌شم. سعی می‌کردم به مادرم قوت‌قلب بدم که مگه چند وقت توانایی داری؟ نمی‌تونی!… مادری که به دلایل دیگه در شرایط روحی خوبی نبود. مادرم رو دوست داشتم خیلی خیلی زیاد و عاشق مادربزرگم بودم. اصلا انگاری مادربزرگ مادر بود و مادر خواهر.

گفتن مامانی جوراب و زیرپوش می‌خواد. رفتم براش نخی رنگی خریدم و دونه‌دونه براش اسمش رو دوختم. گریه کردم و دوختم. بعد چیزهایی شنیدم که زانو زدم و به درگاه خدا دعا کردم. خدایا ببرش. بیشتر از این اذیتش نکن. و بعد غرق شدم. جوری غرق شدم که هنوز بعد دوازده سال جنازه‌م روی آب نیومده. انگار کن من تصمیم گرفتم و من عمل کردم و من خواستم. تمام.

هنوز در مورد مامانی نمی‌تونم حرف بزنم. کار از بغض و گریه می‌گذره. خفه می‌شم اصلا.

من می‌دونم که خیلی‌ها نمی‌تونن. نه از نظر مالی نه جسمانی و نه روحی. هیچ‌کس رو بابت اینکه نمی‌تونه و یا حتی نمی‌خواد از بزرگ خانواده‌ش نگهداری کنه سرزنش نمی‌کنم. هیچوقت. اما من به خانواده اعتقاد دارم. برخلاف اونچه که در بچگی و جوانی فکر می‌کردم به گرد هم زندگی کردن نسل‌ها معتقدم.

Advertisements